گروه سیاسی / ماهور ایرانی
تاریخ حافظهای دارد که با هیچ شویندهای پاک نمیشود، حتی اگر آن شوینده،رسانهای با ظاهر مدرن و دکورهای خوشرنگ و لعاب به نام «آوش» باشد. مصاحبه اخیر مرتضی طلایی، فرمانده پیشین نیروی انتظامی تهران بزرگ، نه یک گفتوگوی شفاف تاریخی، بلکه یک «کیفرخواست علیه شعور عمومی» بود. نمایشی که در آن تلاش شد تا چهرهای امنیتی-نظامی که نامش با سرکوبهای خیابانی و فاجعه کوی دانشگاه گره خورده، در قامت یک پدربزرگ دلسوز و یک مدیر تکنوکرات نادیده گرفته شده بازسازی شود.
مرتضی طلایی، با سابقه طولانی در ساختارهای نظامی و انتظامی ایران، از فرماندهی انتظامی شهرستان اصفهان و استان مازندران تا ریاست پلیس تهران بزرگ در سالهای ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۵، چهرهای کلیدی در اجرای سیاستهای امنیتی دوران اصلاحات و پس از آن بوده است. این دوره، که مصادف با حوادث جنجالی مانند حمله به کوی دانشگاه در تیر ۱۳۷۸ هرچند پیش از فرماندهی مستقیم او در تهران و سرکوبهای متعدد خیابانی است، با روایت رسمی “حفظ امنیت عمومی” همراه بوده، اما منتقدان آن را دوران خشونت سیستماتیک علیه معترضان و شهروندان میدانند.
طلایی پیش از ورود به تهران، در سمتهای استانی تجربه کسب کرد و با ارتقا به درجه سرتیپ دوم، در ۱۳۸۰ فرمانده پلیس پایتخت شد؛ دورهای که با جمعآوری گسترده دیشهای ماهواره، گشتهای شبانه برای کنترل زیست شهری و برخوردهای فیزیکی با مخالفان مشخص است. در مصاحبهای از سال ۱۳۸۳، او امنیت را حق مردم توصیف میکند و تأکید دارد که پلیس بر نگاه قانونی عمل میکند، اما این روایت با گزارشهای مستقل از ضربوشتم معترضان تا میدان نیایش و سرکوب تجمعات دانشجویی مغایرت دارد.
یکی از حوادث برجسته دوران او، روایتهای بعدی از گروگانگیریها است که طلایی در بازگوییهای اخیر، بر لزوم مذاکره تأکید کرده و آن را اعتراف به اشتباهات تاکتیکی جلوه میدهد، هرچند این رویکرد در عمل با عملیات تهاجمی پلیس همراه بود. بازنشستگی زودهنگام وی در ۱۳۸۵، همزمان با فرماندهی اسماعیل احمدیمقدم در نیروی انتظامی، به مسائل داخلی نسبت داده میشود،اما برخی تحلیلها آن را نتیجه فشارهای ناشی از انتقادات عمومی به سرکوبها میدانند.
پس از پلیس، طلایی به سیاست ورود کرد و نایبرئیس شورای شهر تهران شد، جایی که از بهشت مردم ایران سخن گفت و بر پیوند امنیت با زندگی روزمره تأکید ورزید، اما سابقهاش همچنان با اتهامات نقض حقوق شهروندان گره خورده است. تحلیل تاریخی عملکرد او نشاندهنده الگویی از توجیه خشونت به عنوان وظیفه قانونی است. از کنترل امنیتی اصفهان و مازندران تا تهران، جایی که زیست شبانه و اعتراضات به تعرض به امنیت تقلیل یافت، بدون پذیرش مسئولیت مستقیم برای تلفات.
این نگاه تاریخی، زمینه مصاحبه اخیر آوش را روشن میکند؛ طلایی که روزگاری لباس سرداری بر تن داشت، اکنون با بازخوانی گذشته، تلاش میکند خشونتهای دهه ۸۰ را به اشتباهات روشی و عشق پدرانه تبدیل کند، در حالی که گزارشهای حقوق بشری و شاهدان عینی، تصویری از سرکوب سیستماتیک ترسیم میکنند. اینگذار از فرماندهی به سیاست و رسانه، بخشی از استراتژی بازسازی وجهه چهرههای امنیتی در بستر تنشهای فعلی به نظر میرسد.
رسانه «آوش» در این مصاحبه، نه در جایگاه یک پرسشگر، بلکه در مقام یک«تسهیلگر فراموشی» ظاهر شد. استراتژی این قبیل رسانهها در مواجهه با مهرههای سوخته یا بدنام جمهوری اسلامی مشخص است: «عادیسازی شر».
آنها با حذف بستر تاریخی و تمرکز بر لحن آرام و ادبیات بهظاهر منطقی طلایی،سعی دارند مخاطب را از «چهره واقعی سرکوب» دور کنند. وقتی مجری به جای به چالش کشیدن نقش طلایی در خونهای ریخته شده، به او تریبون میدهد تا از «مدیریت بحران» صحبت کند، عملاً در حال سفیدشویی است.
مجری رسانه آوش با طرح سوالات از طلایی میخواهد بگوید: «ببینید! این سردار آنقدرها هم ترسناک نیست، لبخند میزند و آرام سخن میگوید.» غافل از اینکه دیکتاتورها و مجریانشان همیشه در اتاقهای دربسته و مقابل دوربینها مؤدبترین افرادند، اما ماهیت آنها را باید در خیابان و بازداشتگاه سنجید.
مرتضی طلایی در حالی از وقایع ۱۸ تیر ۷۸ و کوی دانشگاه صحبت میکند که گویی در مورد یک اختلاف اداری ساده حرف میزند. وقاحت این مصاحبه در آنجاست که او به عنوان فرمانده میدانی نیروهایی که به خوابگاه دانشجویان یورش بردند، درها را شکستند و دانشجویان را از طبقات به پایین پرت کردند، حالا در نقش یک «میانجی» ظاهر میشود.
طلایی سعی دارد بگوید که او برای «آرام کردن» اوضاع آمده بود. اما واقعیت ایناست که حضور او و نیروهای تحت امرش، چراغ سبزی بود برای ورود لباسشخصیها و انصار حزبالله جهت قصابی کردن نخبگان این کشور.
سفیدشویی ماجرا آنجاست که هیچکس از او نمیپرسد: «جناب طلایی! مسئولیت مستقیم چشمهای تخلیه شده و استخوانهای شکسته با کیست؟» او نماد سیستمی است که در روز روشن دانشجو را زد، کشت و سپس طلبکار شد که چرا دانشجویان شلوغ کردند.
شاید مضحکترین و در عین حال تلخترین بخش ماجرا، مواجهه طلایی با مقوله حجاب و گشت ارشاد است. او کسی است که پایههای «پلیس امنیت اخلاقی» را در تهران مستحکم کرد. طلایی که سالها زنان و دختران ایرانی را به خاطر چند سانتیمتر عقب رفتن روسری در خیابانها تحقیر و سوار ونهای وحشت کرد و باعث ایجاد تروماهای روانی عمیق در نسلهای مختلف شد، همان کسی است که تصاویرش در باشگاههای مختلط کانادا و در کنار زنان بیحجاب منتشر شد. این«ریاکاری ایدئولوژیک» ذات جمهوری اسلامی است.
رسانه آوش اما به جای افشا کردن این تضاد بر سر او، فضا را طوری طراحی میکندکه گویی گشت ارشاد یک «قانون» بوده و طلایی تنها یک «مجری معذور». اما حقیقت این است که او معمار اجرایی تحقیر زنان در خیابانهای تهران بود.
یکی از نکات کلیدی که در این مصاحبه و عملکرد کلی طلایی و همفکرانش مشهود است، «بلد نبودن آداب گفتگو با مردم» است. در قاموس جمهوری اسلامی، مردم «شهروند» نیستند، بلکه «رعیت» یا «متمرد» هستند. طلایی و سیستم متبوعش، هیچگاه یاد نگرفتند که با جوانان حرف بزنند. زبان آنها همیشه زبان «تهدید»،«ارشاد اجباری» و «پروندهسازی» بوده است. وقتی طلایی از تعامل حرف میزند،منظورش تعاملی است که یک طرف اسلحه دارد و طرف دیگر دستبند.
در ویدیوهای وایرال شده از گشت ارشاد (میراث طلایی)، مأموران پلیس با رکیکترین الفاظ و خشنترین رفتارها با زنان برخورد میکنند. این «بیادبی و توحش کلامی» تصادفی نیست؛ بلکه محصول مکتبی است که امثال طلایی فرماندهان آن بودهاند. آنها مردم را صاحب حق نمیدانند که بخواهند با ادب با آنها صحبت کنند.
مرتضی طلایی در این مصاحبه نماد یک سیستم رو به زوال است که تلاش میکندبا تغییر ماسک، بقای خود را تضمین کند یا دستکم نام نیکی از خود به جا بگذارد. اما پیام جامعه به طلایی و رسانه سفیدشوی «آوش» روشن است. شما نمیتوانید با یک مصاحبه شیک، خونهای ریخته شده در کوی دانشگاه، کهریزک، و خیابانهای تهران را بشویید.
لبخندهای طلایی در این مصاحبه، پوزخندی است به صورت مادران داغدار و زنان تحقیر شده. جمهوری اسلامی و کارگزارانش، از طلایی تا رادان، در دادگاه تاریخ نه به عنوان «مدیران بحران»، بلکه به عنوان «عاملان سرکوب و جنایت» قضاوت خواهند شد و هیچ رسانهای توان تطهیر این کارنامه سیاه را نخواهد داشت. این مصاحبه نه یک سند تاریخی، بلکه سندی بر «وقاحت» است؛ وقاحتی که در آن جلاد لباس قربانی میپوشد و از اخلاق دم میزند.
پروژه رسانهای آوش یک فعالیت مطبوعاتی مستقل یا دغدغهمند نیست بلکه بایدآن را اتاق فکر جدید و خطرناک جریان استمرارطلب دانست که با مدیریت اجرایی محمد مبین از چهرههای رسانهای نزدیک به دولت مسعود پزشکیان و با پشتوانه مالی و سیاسی محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه سابق طراحی شده است تا به عنوان یک ماشین سفیدشویی پیشرفته عمل کند. این رسانه رانتی دقیقاً در نقطهای متولد شد که شکاف میان مردم و حاکمیت به درهای پرنشدنی تبدیل شده و حالا نظام نیازمند آن است که چهرههای امنیتی و سرکوبگر خود را که دستانشان به خون آلوده است در ویترینی شیک و با ادبیاتی دیپلماتیک بازسازی کند و حضور ظریف به عنوان سرمایهگذار یا پدرخوانده معنوی این پروژه پیامی بسیارروشن و ویرانگر دارد و آن اینکه دیپلماسی خنده و مذاکره در جمهوری اسلامی نه در برابر قدرت سخت بلکه در خدمت آن است تا با استفاده از تکنیکهای عملیاتروانی و ظاهری مدرن جنایتکاران دیروز را به عنوان عقلای امروز به خورد نسل جدید بدهند.
آوش نه یک رسانه بلکه یک کارگاه رنگرزی سیاسی است که میخواهد سیاهی کارنامه امنیتیها را با رنگهای فریبنده بپوشاند و به جامعهای که زیر بار فشار اقتصادی و خفقان سیاسی له شده بگوید که این مدیران آنقدرها هم بد نیستندغافل از اینکه مردم دیگر فریب این بازی پلیس خوب و پلیس بد را نمیخورند و به خوبی میدانند که سرمایهگذاری ظریف بر روی سفیدشویی امثال طلایی یعنی پایان رسمی هرگونه توهم اصلاح از درون و اثبات اینکه در جمهوری اسلامی تفاوتی میان کسی که ماشه را میکشد و کسی که هزینه گلوله را تأمین یا توجیه میکندوجود ندارد و آوش تنها ویترین لوکس یک دکان دونبش است که در آن شرف روزنامهنگاری به پای مصلحت نظام ذبح میشود.