اختصاصی هموطن/ سید امیر موسوی
روزگاری، ناصر تقوایی بزرگ، پشت تریبونی قرار گرفت و در اعتراض به سانسور، حذف و انحصار گفت؛ «تا وقتی که سانسور اینگونه عمل میکند، کار نمیکنم، فیلمی نمیسازم و کتابی چاپ نمیکنم.»
حالا هم، مدت زمان زیادی از روزی که خالق ناخدا خورشید آن جمله بیادماندنی را گفت، نمیگذرد. هنوز؛ در، همان در است و پاشنه، همان پاشنه. رویکرد سلبی که در نزدیک به نیم قرن گذشته، همواره اسباب حذف و قلع و قم هر منتقد و مخالفی را فراهم کرده، امروز با قدرت و حدت و شدت به مراتب روزافزون و بیشتری در حال بسط ید خود در حوزههای مختلف است.
از ساحت سیاست و نظارت مشمئزکننده و ایرانسوز استصوابیاش گرفته تا صدا و سیما و تشکلهای صنفی و القصه، بالا تا پایین مملکت! رویکردی که دست فرمان مگو و پنهانی نیز در پیش نگرفته و با آشکارترین وجه ممکن در حال صاف کردن جاده انحصار برای اقلیتی همهچیزخواه، تمامیتطلب و نوعا کم سواد و پوچ است.
همانطور که گفته شد، نظارت استصوابی را شاید بتوان برجستهترین و گلدرشتترین نمود بیرونی از رویکرد و نگاه دانست. شمشیر تیز حذفی که از نهضت آزادی و دیگر اصلاحطلبان، رفته رفته به حذف و گردنزنی نخبگان از صحنه سیاسی کشور پرداخت و دست آخر نیز، نوبتش به لاریجانی و حسن خمینی و امثالهم رسید. در بطن میدان سیاست نیز، این نابازی کثیف و به تعبیر مهندس موسوی؛ این صحنهآرایی خطرناک بود که همواره به حذف، برخورد، اعدام و اخیرا هم تیرخلاص زدن علیه هر معترض و منتقدی پرداخت و نسبتش با هر رفراندوم و رجوع به نظرات ملت را به تعبیر سید مصطفی تاجزاده، نسبت جن با بسمالله تعریف کرد. در مقابل اما، قلیل اقلیتی تمامیتخواه در عرصه خیابان و بیان نظرات خود از چنان حاشیه امنی برخوردار شدند که حتی هسته سخت قدرت نیز از گزند این جماعت سفارتنورد سابق و ملت مبعوث شده کنونی در امان نماند.
اقلیتی، برخوردار، مستامن و مغروق در رفاه و امنیت اقتصادی، روانی و جانی با صفتی همه چیزخواه، متوقع، خودحق پندار مطلق و در سوی مقابل، اکثریتی؛ محروم، مظلوم و محجور که طی سالیان سال برای تحصیل بدیهیترین و پیشپاافتادهترین حق و حقوق خود، خون دادند، جان دادند و جوان دادند..
این رویکرد سلبی در عرصه هنر و رسانه و رادیوتلویزیون نیز، عیانترین وجه خود را به نمایش گذاشت و در کنار میدانداری مطلق چهرههای با آسانسور تبعیض بالا آمده و منفوری چون میثاقیها، شهبازیها و امثالهم، چهرههای مطرود و محجوری چون فردوسیپورها، رشیدپورها و امثال آن به نمادهای دو سر این دو طیف و این شامورتی نخبهکش بدل شدند.
مراد نگارنده در این جا، نه پرداختن به مسئله تقابل فردوسیپور و قلعهنوعی است و نه باز و بسط این ماجرا. چرا که به این موضع به غایت امکان در فضای رسانهای کشور پرداخته شده و اعضای تحریریه هموطن نیز به تفصیل به آن پرداختهاند. مراد در این جا، اشاره به گروه و دسته اقلیتی در جامعه ایران بوده که شوربختانه، مردمان آن را به تقسیمبندی «دو ملت در یک سرزمین» نشانده است.
اما معالاسف؛ آن چه در بطن و زیر پوست این جامعه و رفتار اندک حکام باقیماندهاش به چشم میخورد، نه اصلاح این وضع و احداث یک دوربرگردان در میانه این بیراهه که اتفاقا، تشدید و تحکیم مسیر غلط کنونی است.
به تعبیر دیگر، اشکی که عادل فردوسیپور پس از فیلتر شدن برنامهاش ریخت، اشک جامعهای بود که جوانی و ماحصل تمام داشتهها و اندوختههایش در تمام سالیان سال با اسم رمزهایی چون «جوان مومن انقلابی» و با تیغ تیز سانسورچی و هستههای گزینش و حربههای نظیر آن در حوزههای مختلف به یغما رفته و در مقابل، جماعت اقلیتی را چنان مطلقالعنان بر مسند و مصدر نشاند که دیگر امروز خدا را هم بنده نیستند!
رویکردی که بدون تردید به مثابه آتش زیرخاکستری در بطن این جامعه به قوت خود مانا مانده و در بزنگاهی که بانیان وضع موجود، حتی از تصور آن نیز عاجزند، نه از تاک نشان خواهد گذاشت، نه از تاکنشان!