اختصاصی گروه سیاسی/ سپهر بابایی
شکست مذاکرات ایران و آمریکا را نمیتوان صرفاً به اختلاف بر سر پرونده هستهای، بیاعتمادی تاریخی دو کشور یا زیادهخواهی طرفین تقلیل داد. در قلب این ناکامی، مسئلهای بنیادیتر قرار دارد: ساختار قدرت در جمهوری اسلامی و شکاف میان مسئولیت رسمی دولت و اختیار واقعی تصمیمگیری. دولتی که با وعده کاهش تنش و گشودن مسیر دیپلماسی روی کار آمده، اگر نتواند اراده سیاسی خود را به تصمیمی الزامآور در سطح حاکمیت تبدیل کند، چگونه میتواند از مذاکره نتیجهای پایدار به دست آورد؟
از این منظر، نقش مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، در روند مذاکرات باید با نگاهی انتقادی بررسی شود. مسئله فقط این نیست که مذاکرات به نتیجه نرسیدهاند؛ مسئله این است که آیا تیم مذاکرهکننده از ابتدا تصویری واقعبینانه از حدود اختیارات خود و موانع درون حاکمیت داشته است یا خیر؟
اگر پاسخ منفی باشد، شکست نه یک حادثه ناگهانی، بلکه حاصل نادیده گرفتن محدودیتهایی ساختاری و سیاسی خواهد بود.
مذاکره با آمریکا؛ مأموریتی بدون تضمین سیاسی
در جمهوری اسلامی، سیاست خارجی، بهویژه در موضوعاتی چون رابطه با آمریکا و پرونده هستهای، صرفاً در اختیار دولت و وزارت خارجه نیست. تصمیمهای راهبردی با ملاحظات نهادهای امنیتی، نظامی و مراکز اصلی قدرت گره خوردهاند. از همین رو، موفقیت دیپلماسی تنها به مهارت مذاکرهکنندگان وابسته نیست؛ دولت باید از حمایت سیاسی پایدار و اختیار لازم برای اجرای تعهدات احتمالی نیز برخوردار باشد.
نقد اساسی به پزشکیان و عراقچی این است که چرا وارد مسیری شدند که تحقق نتیجه آن به اراده بازیگرانی وابسته بود که پاسخگوی مستقیم افکار عمومی و رأیدهندگان نیستند؟ اگر دولت از ابتدا نمیتوانست تضمین کند که توافق احتمالی در برابر مخالفت جریانهای تندرو و مراکز قدرتمند دوام خواهد آورد، باید این محدودیت را در راهبرد مذاکرات خود لحاظ میکرد.
در این میان، نقش مجتبی خامنهای نیز در برخی تحلیلهای سیاسی بهعنوان یکی از محورهای احتمالی نفوذ در هسته سخت قدرت مطرح میشود. با این حال، نسبت دادن تصمیم مشخص برای جلوگیری از توافق به او، بدون شواهد مستقل و قابل راستیآزمایی، ادعایی اثباتنشده است. آنچه میتوان با اطمینان بیشتری نقد کرد، ساختاری است که در آن تصمیمگیری راهبردی شفاف نیست و مسئولیت شکستها بهآسانی میان نهادهای مختلف جابهجا میشود.
ورود به مذاکرات بدون پشتوانه سیاسی روشن، حتی اگر با نیت کاهش تنش انجام شود، نشانهای از ضعف در ارزیابی شرایط است. دیپلماسی حرفهای فقط هنر گفتوگو با طرف خارجی نیست؛ شناخت موازنه قدرت در داخل کشور نیز بخشی جداییناپذیر از آن است.
عراقچی در محاصره تندروها؛ استیضاح بهجای پاسخگویی درباره ساختار قدرت
ثبت درخواست استیضاح عباس عراقچی در مجلس، در مهر ۱۴۰۵، یکی از روشنترین نشانههای شکاف درون حاکمیت بر سر نحوه مواجهه با آمریکاست. گروهی از نمایندگان نزدیک به جبهه پایداری، تماس و گفتوگوی عراقچی با استیو ویتکاف، نماینده آمریکا، در حاشیه نشست مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک را بهانهای برای پیگیری استیضاح قرار دادهاند.
منتقدان مدعیاند این تماس بدون مجوز لازم انجام شده است؛ در مقابل، محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، گفته بود انتقال شروط ایران به میانجیها از قبل مورد توافق قرار گرفته بود. این اختلاف روایتها خود گویای آشفتگی در تصمیمگیری و پیامرسانی رسمی است.
همین واقعیت که وزیر خارجه برای تماس با طرف آمریکایی باید در معرض چنین اتهامهایی قرار بگیرد، پرسشی اساسی را مطرح میکند: حدود اختیار دستگاه دیپلماسی دقیقاً کجاست و چه کسی مسئول تعیین آن است؟
وقتی یک وزیر برای انجام مأموریت خود با خطر متهم شدن به عبور از خطوط قرمز مواجه میشود، اعتماد طرف خارجی به اعتبار تعهدات او نیز آسیب میبیند. طرف آمریکایی با این پرسش روبهرو خواهد بود که آیا توافق احتمالی با عراقچی و دولت پزشکیان، تأیید و پشتیبانی کافی در ساختار قدرت ایران خواهد داشت یا نه. دیپلماسی بدون اختیار روشن، نهتنها امکان توافق را کاهش میدهد، بلکه هزینه شکست را نیز افزایش میدهد.
ضعف راهبردی عراقچی، در این چارچوب، صرفاً به نتیجه نگرفتن از مذاکرات محدود نمیشود. او باید توضیح دهد که چگونه ارزیابیاش از فضای سیاسی داخلی، میزان حمایت از مذاکرات و امکان اجرای تعهدات با واقعیتهای موجود سازگار بوده است.
دولت پزشکیان نیز نمیتواند همه مسئولیتها را به مخالفت تندروها حواله دهد. اگر موانع داخلی تا این اندازه جدی بودند، چرا راهبردی متناسب با آنها طراحی نشد؟ اگر اختیار لازم وجود داشت، چرا مذاکرات به توافقی قابل اجرا نرسید؟
پزشکیان؛ مسئولیت بدون اختیار و خطر قربانی شدن سیاسی
مسعود پزشکیان با وعده کاهش تنش و بهبود شرایط اقتصادی وارد دولت شد؛ اما تجربه مذاکرات بار دیگر شکاف میان وعدههای دولت و محدودیتهای ساختار سیاسی را برجسته کرده است. از نگاه منتقدان، جایگاه او به رئیسجمهوری شباهت دارد که باید پاسخگوی پیامدهای تصمیمهایی باشد که همه ابزارهای تعیینکننده آنها در اختیارش نیست.
میتوان عملکرد دولت او را با معیارهایی مشخص سنجید: میزان اختیار در سیاست خارجی، توانایی هماهنگ کردن مراکز تصمیمگیری، تحقق وعدههای انتخاباتی و پاسخگویی در برابر افکار عمومی. از این منظر، ناتوانی دولت در تبدیل ابتکار دیپلماتیک به نتیجهای پایدار، پرسشهای جدی درباره ظرفیت اجرایی و سیاسی آن ایجاد میکند.
خطر اصلی برای پزشکیان این است که در هر دو سوی معادله بازنده باشد: اگر مذاکره به نتیجه نرسد، دولت او به ناتوانی و بیکفایتی متهم میشود؛ اگر برای رسیدن به توافق امتیازی داده شود، مخالفان داخلی میتوانند آن را عقبنشینی یا عدول از خطوط قرمز معرفی کنند. به این ترتیب، دولت ممکن است هزینه تصمیمهایی را بپردازد که در شکلگیری آنها نقش تعیینکنندهای نداشته است.
بااینحال، محدود بودن اختیار رئیسجمهور نباید به سپری برای فرار از پاسخگویی تبدیل شود. پزشکیان و عراقچی باید روشن کنند چه اختیاراتی برای مذاکره داشتهاند، چه موانعی بر سر راه توافق قرار گرفته و چه تضمینهایی برای اجرای تعهدات وجود داشته است. مسئولیتپذیری حرفهای یعنی توضیح دادن تصمیمها و پذیرش سهم خود در اشتباهات، حتی زمانی که محدودیتهای ساختاری واقعیاند.
در نهایت، شکست مذاکرات ایران و آمریکا را نمیتوان فقط به ضعف یک وزیر یا ناتوانی یک رئیسجمهور نسبت داد. اختلافات راهبردی دو کشور، شروط متعارض، بیاعتمادی متقابل و موانع داخلی ایران همگی در این بنبست نقش دارند. اما اگر دولت بدون ارزیابی دقیق این موانع وارد مذاکره شده باشد، سهم آن در شکست قابل چشمپوشی نیست.
دیپلماسی زمانی معنا پیدا میکند که مذاکرهکننده از اختیار کافی برخوردار باشد، توافق احتمالی پشتوانه سیاسی داشته باشد و مسئولیت تصمیمها نیز شفاف بماند. تا زمانی که دولت در جمهوری اسلامی مسئولیت نتیجه را بر دوش میکشد، اما اختیار تصمیمگیری راهبردی آن محل مناقشه است، هر دور مذاکره با آمریکا میتواند به تکرار همین چرخه ختم شود: امید به توافق، برخورد با موانع درونی، شکست مذاکرات و آغاز رقابت بر سر مقصر معرفی کردن دیگری. هزینه این چرخه را نه فقط دولت، بلکه جامعهای میپردازد که با پیامدهای اقتصادی و سیاسی بنبست خارجی زندگی میکند.