اختصاصی گروه سیاسی/ نیکان توحیدی
همزمانی سفر فرمانده ارتش پاکستان به تهران با سفر قریبالوقوع وزیر خارجه عمان، پرسش مهمی را درباره وضعیت دیپلماسی جمهوری اسلامی مطرح میکند: آیا تهران واقعاً به دنبال گشودن مسیر مذاکره است، یا تلاش میکند با استفاده از میانجیهای منطقهای، فشارهای فزاینده را برای مدتی دیگر مدیریت کند؟
حضور عمان در این معادله البته موضوع تازهای نیست. مسقط سالها یکی از مهمترین کانالهای ارتباطی میان ایران و غرب بوده و در مقاطع مختلف نقش واسطه میان تهران و واشنگتن را ایفا کرده است. اما فعالشدن همزمان پاکستان در کنار عمان، آن هم در شرایطی که بحرانهای امنیتی و اقتصادی در اطراف ایران تشدید شده، معنای متفاوتی دارد. این تحولات نشان میدهد دیپلماسی غیرمستقیم بار دیگر به یکی از معدود مسیرهای باقیمانده برای مدیریت بحران تبدیل شده است.
پرسش اصلی اما این نیست که آیا میانجیها میتوانند پیامی را از یک پایتخت به پایتخت دیگر منتقل کنند. پرسش این است که چرا جمهوری اسلامی پس از سالها تأکید بر «مقاومت» و بیاعتمادی به آمریکا، اکنون برای بازکردن مسیر دیپلماسی به واسطههای منطقهای نیازمند شده است.
از «مقاومت» تا صف میانجیها
یکی از تناقضهای اساسی سیاست خارجی جمهوری اسلامی همینجاست. حکومت در ادبیات رسمی خود مذاکره مستقیم با آمریکا را بارها مسئلهای پرهزینه و بیاعتماد معرفی کرده، اما در عمل، کانالهای ارتباطی غیرمستقیم را حفظ کرده و از نقش کشورهایی مانند عمان برای انتقال پیام بهره برده است.
اصل استفاده از میانجی در دیپلماسی نه ضعف است و نه امر غیرعادی. مشکل زمانی ایجاد میشود که یک حکومت، مذاکره را در داخل کشور نشانه عقبنشینی معرفی کند اما همان مذاکره را در پشت درهای بسته از طریق واسطهها دنبال کند.
این دوگانگی هزینه دارد. جامعهای که باید پیامدهای تحریم، نااطمینانی اقتصادی و تشدید تنش خارجی را تحمل کند، حق دارد بداند هدف این سیاست چیست. اگر مذاکره در نهایت ضروری است، چرا مسیر مستقیم و شفاف آن سالها پرهزینهتر شده است؟ و اگر مذاکره قرار نیست به نتیجه برسد، هدف از رفتوآمدهای فشرده دیپلماتیک چیست؟
ورود دوباره پاکستان به این روند، پس از شکست توافق اسلامآباد این پرسش را جدیتر میکند. اسلامآباد در کنار مسقط قرار گرفته تا شاید راهی برای کاهش تنش و بازکردن مسیر گفتوگو پیدا شود. این اتفاق الزاماً به معنای شکست تهران نیست، اما نشان میدهد بحران به نقطهای رسیده که مدیریت آن بدون دخالت بازیگران منطقهای دشوار شده است.
خرید زمان؛ برای حکومت یا برای ایران؟
ممکن است جمهوری اسلامی از طریق میانجیها واقعاً به دنبال رسیدن به یک توافق یا تفاهم باشد. اما احتمال دیگر، استفاده از دیپلماسی برای خرید زمان است؛ زمانی برای کاهش فشار، ارزیابی شرایط، مدیریت بازارها یا انتظار برای تغییر محاسبات طرف مقابل.
اگر هدف، توافقی پایدار باشد، میانجیگری میتواند فرصت مثبتی ایجاد کند. اما اگر مذاکره صرفاً ابزاری برای به تأخیر انداختن تصمیمهای دشوار باشد، مسئله متفاوت خواهد بود.
در چنین شرایطی، هزینه این «زمان خریدن» را چه کسی پرداخت میکند؟ پاسخ را باید در زندگی روزمره ایرانیان جستوجو کرد: در قیمت کالاها، نرخ ارز، دشواری تجارت، هزینه حملونقل، سرمایهگذاریهای متوقفشده و افزایش نااطمینانی اقتصادی.
این همان نقطهای است که سیاست خارجی از یک بحث مربوط به نخبگان سیاسی به مسئلهای مستقیم برای جامعه تبدیل میشود. سیاستی که قرار بود استقلال و امنیت ایران را تضمین کند، اگر به استمرار بحران اقتصادی و انزوای تجاری منجر شود، باید درباره نسبت میان «مقاومت» و منافع واقعی مردم پاسخ روشنی ارائه کند.
هرمز؛ جایی که سیاست خارجی پای سفره مردم میرسد
سفر وزیر خارجه عمان اهمیت دیگری نیز دارد: تنگه هرمز. هرچه بحران سیاسی و امنیتی پیرامون این آبراه افزایش یابد، آثار آن فقط به محاسبات نظامی محدود نمیشود. هرمز یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان است و هرگونه اختلال در رفتوآمد کشتیها میتواند هزینه نفت، حملونقل، بیمه و تجارت را افزایش دهد.
برای ایران، مسئله حتی حساستر است. اقتصادی که سالها با تحریم و محدودیت دسترسی به بازارهای جهانی دستوپنجه نرم کرده، توان محدودی برای تحمل شوکهای تازه دارد.
از این منظر، مذاکره درباره هرمز صرفاً یک موضوع ژئوپلیتیک نیست؛ مسئلهای اقتصادی و اجتماعی است. اگر یک تصمیم سیاست خارجی باعث شود هزینه تجارت افزایش پیدا کند، درآمدهای ارزی کاهش یابد و فشار بیشتری بر اقتصاد خانوار وارد شود، دیگر نمیتوان آن را صرفاً با واژههایی مانند «بازدارندگی» یا «مقاومت» توضیح داد.
در نهایت، پرسش از جمهوری اسلامی ساده است: اگر سیاست خارجی برای تأمین منافع ملی طراحی شده، چرا شهروند ایرانی باید بخش فزایندهای از هزینه آن را بپردازد؟
رفتوآمد همزمان مقامهای عمانی و پاکستانی شاید مقدمهای برای یک گشایش دیپلماتیک باشد. اما اگر چنین فرصتی وجود دارد، تهران باید آن را به نتیجهای ملموس تبدیل کند، نه اینکه بار دیگر بحران را به آینده موکول کند.
مسئله امروز فقط این نیست که عمان و پاکستان چه پیامی به تهران میآورند. مسئله این است که جمهوری اسلامی تا چه زمانی میتواند میان ادبیات «مقاومت» در داخل و نیاز به میانجیگری در خارج تعادل برقرار کند؛ در حالی که هزینه این تناقض، هر روز بیشتر از بودجه حکومت، از جیب جامعه ایرانی پرداخت میشود.