خانه پیشنهاد هم‌وطن از جیب مردم تا جان مردم؛ بهای دوران خامنه‌ای

هموطن بررسی می‌کند؛

از جیب مردم تا جان مردم؛ بهای دوران خامنه‌ای

دوران رهبری علی خامنه‌ای که از سال ۱۳۶۸ آغاز شد، یکی از طولانی‌ترین دوره‌های رهبری سیاسی در تاریخ معاصر ایران به شمار می‌رود.

اختصاصی گروه اجتماعی/رها صدیق

دوران رهبری علی خامنه‌ای که از سال ۱۳۶۸ آغاز شد، یکی از طولانی‌ترین دوره‌های رهبری سیاسی در تاریخ معاصر ایران به شمار می‌رود. در این مدت، کشور با تحولات گسترده‌ای در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و بین‌المللی روبه‌رو بوده است. منتقدان بر این باورند که بخش مهمی از هزینه‌های این دوران مستقیماً بر دوش شهروندان ایرانی قرار گرفته و کیفیت زندگی، آزادی‌های مدنی و فرصت‌های توسعه را تحت تأثیر قرار داده است. دوران خامنه‌ای برای مردم ایران فقط دوره‌ای طولانی از حکومت‌داری نبود؛ برای بخش بزرگی از جامعه، این دوره به معنای زیستن زیر سایه یک قدرتِ سخت، متمرکز و کم‌پاسخ‌گو بود که سیاست را از معنا تهی کرد، اقتصاد را فرسود، جامعه را تحت فشار گذاشت و انسان‌ها را میان ترس، فقر و بی‌افقی نگه داشت. اگر قرار باشد نامی دقیق برای این سال‌ها گذاشته شود، شاید «دوران سیاه» اغراق نباشد؛ چون هزینه اصلی این دوره را نه حاکمان، بلکه مردم پرداختند.

سیاستِ بی‌اثر و اراده‌ معلق
در این سال‌ها، مردم ایران به‌تدریج از یک فاعل سیاسی به یک تماشاگرِ خسته تبدیل شدند. انتخابات باقی ماند، اما اثرگذاری واقعیِ رأی، روزبه‌روز محدودتر شد. نهادهای غیرانتخابی بر نهادهای انتخابی سایه انداختند، رقابت سیاسی مهندسی شد، و امکان شکل‌گیری بدیل‌های واقعی کم‌رنگ‌تر شد. نتیجه این نبود که مردم از سیاست فاصله گرفتند؛ نتیجه این بود که سیاست از مردم فاصله گرفت. این فاصله فقط یک مسئله نهادی نیست. وقتی شهروند بارها می‌بیند که مشارکتش بی‌اثر است، اعتراضش شنیده نمی‌شود، و انتخابش از پیش در چارچوبی بسته تعریف شده، به‌تدریج به این جمع‌بندی می‌رسد که او در تعیین سرنوشت خود نقشی ندارد. این همان جایی است که بی‌اعتمادی سیاسی تولید می‌شود و جامعه وارد وضعیت فرسودگی می‌شود؛ وضعیتی که در آن نه امید به اصلاح می‌ماند و نه باور به تغییر از درون ساختار.

سرکوب به‌عنوان منطق حکمرانی
خامنه‌ای و ساختار سیاسیِ پیرامون او، اعتراض را نه بخشی طبیعی از سیاست، بلکه تهدیدی علیه موجودیت خود تعریف کردند. از همین‌جا سرکوب به قاعده تبدیل شد، نه استثنا. هر بار که جامعه در خیابان، دانشگاه، کارخانه، مدرسه یا شبکه‌های اجتماعی خواست صدایش را بلند کند، پاسخ غالب نه گفت‌وگو بود و نه اصلاح؛ پاسخ، امنیتی‌سازی، بازداشت، پرونده‌سازی، زندان و خشونت بود. این منطق، فقط مخالفان را هدف نگرفت؛ کل جامعه را در وضعیت احتیاط دائمی قرار داد. مردم یاد گرفتند که اعتراض هزینه دارد، حرف‌زدن هزینه دارد، سازمان‌یابی هزینه دارد، حتی همدلی علنی هم می‌تواند پرهزینه باشد. در چنین فضایی، ترس به بخشی از زندگی عادی تبدیل می‌شود. جامعه زنده می‌ماند، اما با احتیاط؛ نفس می‌کشد، اما زیر فشار؛ حرف می‌زند، اما نیمه‌خاموش. جامعه همواره مانند آتش زیر خاکستری است که با هر جرقه‌ای شعله ور می‌شود و آتش آن دامان همه را فرا می گیرد.

اقتصادِ فرسوده و معیشتِ له‌شده
در اقتصاد، بهای این دوره برای مردم ایران بسیار ملموس و روزمره بوده است. تورم مزمن، سقوط ارزش پول ملی، افزایش سرسام‌آور هزینه‌های زندگی، بیکاری، ناامنی شغلی و کوچک‌شدن سفره‌ها، زندگی را برای میلیون‌ها نفر به مبارزه‌ای دائمی برای بقا تبدیل کرده است. برای بسیاری از خانواده‌ها، مسئله دیگر پیشرفت نیست؛ مسئله این است که چگونه اجاره بدهند، چگونه دارو بخرند، چگونه پول مدرسه و دانشگاه را تأمین کنند، و چگونه از سقوط به فقرِ مطلق جلوگیری کنند. اما این بحران فقط محصول تحریم نیست. ساختار رانتی، فساد نهادی، نبود شفافیت، انحصار اقتصادیِ نهادهای وابسته به قدرت، و تصمیم‌گیری‌های غیرکارشناسی نیز در این فرسایش نقش داشته‌اند. وقتی اقتصاد به‌جای رقابت سالم و پاسخ‌گویی، بر پایه وفاداری سیاسی و توزیع رانت بچرخد، نتیجه‌اش همین می‌شود؛ رشد بی‌ثبات، فرصت‌های از دست‌رفته، سرمایه‌گریزی، و جامعه‌ای که آینده را نه به‌عنوان امکان، بلکه به‌عنوان تهدید تجربه می‌کند.
در چنین شرایطی، پس‌انداز بی‌معنا می‌شود، طبقه متوسط تحلیل می‌رود، فقر به مرکز زندگی نزدیک می‌شود، و شکاف طبقاتی از یک نابرابری معمولی به یک زخم اجتماعی تبدیل می‌شود. مردم فقط فقیرتر نشده‌اند؛ آن‌ها حسِ امکان را هم از دست داده‌اند.

جامعه زیر فشارِ کنترل
یکی از ویژگی‌های عمیق این دوران، مداخله مداوم در زندگی اجتماعی و فردی مردم است. حکومت فقط به اداره کشور اکتفا نکرد؛ وارد پوشش، بدن، هنر، رسانه، دانشگاه، روابط اجتماعی و سبک زندگی شد. این مداخله به‌خصوص برای زنان و نسل جوان سنگین‌تر بوده، چون آن‌ها بیش از دیگران با منطق کنترل و محدودسازی روبه‌رو شده‌اند.

فشار بر زنان در این سال‌ها به یک مسئله نمادین یا ظاهری محدود نبوده است. مسئله، حقِ حضور، حقِ انتخاب و حقِ مالکیت بر زندگی خود است. از سوی دیگر، نسل جوان با ساختاری مواجه شده که از تغییرات اجتماعی عقب مانده و به‌جای فهم واقعیت جدید، همچنان می‌خواهد آن را به قالب‌های کهنه فروبکاهد. این شکاف نسلی، فقط اختلاف سلیقه نیست؛ نشانه‌ای است از گسست میان جامعه‌ای که دگرگون شده و قدرتی که هنوز می‌خواهد همان‌طور که می‌بیند، ببیند و همان‌طور که می‌خواهد، کنترل کند.

مهاجرت، خروج از بن‌بست
مهاجرت در این دوران یک انتخاب لوکس یا صرفاً اقتصادی نبوده؛ برای بسیاری، راه خروج از بن‌بست بوده است. پزشکان، مهندسان، پژوهشگران، هنرمندان، دانشجویان و خانواده‌های عادی وقتی کشور را ترک می‌کنند، در واقع دارند به این نتیجه می‌رسند که در داخل، نه امنیتِ آینده هست و نه امکانِ کرامت. این فقط خروج افراد نیست؛ خروج امید است. هر موج مهاجرت، بخشی از سرمایه انسانی کشور را می‌برد. اما مهم‌تر از آن، یک پیام اجتماعی هم دارد این‌که جامعه‌ای که باید محل شکوفایی باشد، به مکانی برای فرسودن استعدادها تبدیل شده است. وقتی خلاق‌ترین و توانمندترین نیروها راه خروج را انتخاب می‌کنند، یعنی ساختار موجود نه‌تنها نتوانسته آن‌ها را نگه دارد، بلکه آن‌ها را رانده است.

هزینه انسانیِ خاموش و آشکار
سنگین‌ترین بهای این دوران، انسانی بوده است. زندان، اعدام، شکنجه، بازداشت‌های گسترده، خشونت خیابانی، ترس، داغِ از دست دادن عزیزان، و زندگی در فضای تهدید، واقعیت روزمره بسیاری از خانواده‌ها بوده است. این‌ها فقط اخبار یا آمار نیستند؛ پشت هر کدام یک زندگی شکسته، یک خانواده زخمی و یک آینده متوقف‌شده وجود دارد. خشونت سیاسی در چنین نظمی فقط در لحظه سرکوب اتفاق نمی‌افتد. اثر واقعی آن در زمانِ طولانی آشکار می‌شود؛ در روان جمعی، در کاهش اعتماد اجتماعی، در ترسِ موروثی، در خستگیِ نسل‌ها و در این حس که زندگی در این سرزمین همیشه باید با مراقبت، احتیاط و اضطراب همراه باشد. این شاید عمیق‌ترین زخم دوران خامنه‌ای باشد: تبدیل زندگی به دوام آوردن.

دوران سیاه ایرانیان
از نگاه منتقدان، دوران رهبری علی خامنه‌ای یکی از پرهزینه‌ترین و مناقشه‌برانگیزترین فصل‌های تاریخ معاصر ایران بوده است؛ دورانی که با بحران‌های اقتصادی، محدودیت‌های سیاسی، انزوای بین‌المللی و نارضایتی‌های اجتماعی گره خورده و آثار آن بر زندگی میلیون‌ها ایرانی سایه افکنده است. به باور آنان، مردم ایران بهای تصمیمات کلان این سال‌ها را با کاهش رفاه، افت ارزش پول ملی، محدود شدن آزادی‌های مدنی، مهاجرت گسترده نخبگان و تحمل فشارهای سنگین معیشتی پرداخت کرده‌اند.

اگر بخواهیم روایت منتقدان را صریح و بی‌پرده خلاصه کنیم، خامنه‌ای برای بخش قابل توجهی از جامعه تنها نماد یک رهبری طولانی‌مدت نیست؛ بلکه نماد ساختاری است که در آن سیاست از مطالبات مردم فاصله گرفت، اقتصاد در چرخه‌ای از بحران و فرسایش گرفتار شد، جامعه زیر فشارهای امنیتی و اجتماعی قرار گرفت و شهروندان بارها هزینه تداوم یک نظام بسته را با زندگی، آینده و فرصت‌های از دست‌رفته خود پرداختند. از همین منظر، این سال‌ها برای بسیاری از ایرانیان نه دوران ثبات، بلکه دوره‌ای از خفقان، فرسودگی، ناامیدی و کاهش چشم‌انداز برای ساختن آینده‌ای بهتر بوده است.

به همین دلیل است که شماری از مخالفان و منتقدان از این مقطع با عنوان «دوران سیاه» جمهوری اسلامی یاد می‌کنند. از نگاه آنان، سیاهی این دوران تنها به سرکوب سیاسی یا دشواری‌های اقتصادی محدود نمی‌شود، بلکه در از میان رفتن امکان یک زندگی آزاد، آینده‌دار و همراه با کرامت انسانی نیز تجلی یافته است. در ادبیات سیاسی برخی از این منتقدان، حتی تشبیه علی خامنه‌ای به «ضحاک» نیز دیده می‌شود؛ استعاره‌ای برگرفته از اسطوره‌های ایرانی که نماد استبداد، استمرار قدرت و قربانی شدن مردم برای بقای حاکم است.

در مقابل، حامیان جمهوری اسلامی این برداشت را رد کرده و بر نقش خامنه‌ای در حفظ نظام سیاسی، امنیت کشور و مقاومت در برابر فشارهای خارجی تأکید دارند. با این حال، کارنامه این دوره همچنان یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات تاریخ معاصر ایران است؛ دوره‌ای که قضاوت نهایی درباره آن، بیش از هر چیز، به حافظه تاریخی مردم و ارزیابی نسل‌های آینده از پیامدهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن گره خورده است.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن