گروه سیاسی/ ماهور ایرانی: در حالی که فضای سیاسی ایران پس از «جنگ چهلروزه» به سمت امنیتیتر شدن، بازتعریف خطوط وفاداری و تقویت گفتمان وحدت ملی حرکت کرده، سکوت بخش بزرگی از جریان اصلاحات بیش از هر موضعگیری رسمی به چشم آمده است. سکوتی که، نشانه انفعال و از نگاهی دیگر نوعی «صبر استراتژیک» برای عبور از شرایط بحرانی تلقی میشود. همزمان، ماجرای استعفای آذر منصوری و سپس منتفی شدن عملی آن، به یکی از مهمترین نشانههای بحران درونی این جریان بدل شده است. بدنه اصلاحات در ماههای اخیر نهتنها از موضعگیریهای پررنگ فاصله گرفته، بلکه حتی در بزنگاههایی که معمولاً محل کنش سیاسی این جریان بود نیز ترجیح داده با کمترین سطح از حضور رسانهای ظاهر شود. این وضعیت، پرسشهای جدی درباره آینده اصلاحطلبی در ایران و نسبت آن با ساختار قدرت ایجاد کرده است. بر اساس روایتهای منتشرشده جریان اصلاحات، استعفای آذر منصوری اساساً به پیش از آغاز جنگ بازمیگردد؛ زمانی که بازداشت برخی اعضای هیئترئیسه جبهه اصلاحات و برخوردهای امنیتی، به تعبیر جواد امام سخنگوی جبهه، «سیاستورزی را بیمعنا» کرده بود.
اما با آغاز جنگ و تغییر فضای سیاسی کشور، موضوع استعفا عملاً از دستور کار خارج شد. سخنگوی جبهه اصلاحات تأکید کرده که با وجود برگزاری چند جلسه مجمع عمومی، استعفای منصوری هرگز بهصورت رسمی طرح نشده است. این تعویق، از یک نگاه صرفاً یک تأخیر تشکیلاتی نیست؛ بلکه نشانهای از ناتوانی جریان اصلاحات در تصمیمگیری روشن درباره موقعیت خود در دوران پساجنگ است. در واقع، سکوت اصلاحطلبان را میتوان در سه سطح تحلیل کرد؛ نخست، «سکوت ناشی از فشار». بخشی از اصلاحطلبان معتقدند که پس از بازداشتها، محدودیتهای رسانهای و افزایش حساسیتهای امنیتی، هزینه هر موضعگیری انتقادی بهشدت افزایش یافته است. استعفای منصوری نیز در همین چارچوب قابل فهم است؛ نوعی اعتراض خاموش به محدود شدن امکان سیاستورزی. دوم، «سکوت ناشی از سردرگمی راهبردی». اصلاحطلبان پس از سالها مشارکت انتخاباتی و سپس کاهش شدید سرمایه اجتماعی، اکنون با بحران هویت مواجهاند؛ نه امکان بازگشت کامل به ساختار قدرت را دارند و نه توان بسیج اجتماعی گذشته را.
در چنین وضعی، سکوت میتواند تلاشی برای خرید زمان و بازسازی درونی باشد. سوم، «سکوت بهعنوان پیام سیاسی»؛ اصلاحطلبان با خودداری از ورود پررنگ به منازعات پساجنگ، در حال ارسال این پیاماند که در شرایط فعلی، امکان ایفای نقش مؤثر برای آنان وجود ندارد. این سکوت، بیش از آنکه نشانه رضایت باشد، علامت حذف تدریجی از معادله قدرت است. با این حال، آنچه بیش از همه اهمیت دارد، تعلیق فعلی در رهبری جبهه اصلاحات است. طبق گزارشها، اگرچه منصوری عملاً از مدیریت جلسات کنار رفته و اداره نشستها به نایبرئیس سپرده شده، اما همچنان رئیس رسمی جبهه اصلاحات محسوب میشود. این وضعیت دوگانه، تصویری روشن از وضعیت کلی اصلاحطلبان ارائه میدهد: جریانی که نه توان خروج کامل از عرصه سیاست را دارد و نه امکان حضور مؤثر و تعیینکننده در آن را. افزون بر همه این عوامل، ماجرای بازداشت برخی چهرههای ارشد جبهه اصلاحات پیش از آغاز جنگ نیز در شکلگیری این سکوت نقش تعیینکنندهای داشت. پس از حوادث ۱۸ و ۱۹ دیماه و انتشار برخی تحلیلها درباره احتمال «بیثباتسازی» یا «سناریوی کودتا»، تعدادی از فعالان و اعضای ارشد نزدیک به جبهه اصلاحات بازداشت شدند؛ بازداشتهایی که هرچند بعداً با آزادی تدریجی آنان همراه شد، اما پیام سیاسی روشنی برای بدنه اصلاحطلبی داشت: دوره مدارا با کنش انتقادی محدودتر شده است. رسانههای نزدیک به اصلاحطلبان این بازداشتها را «امنیتیسازی سیاست» توصیف کردند و معتقد بودند بخشی از حاکمیت در حال بستن آخرین منافذ فعالیت تشکیلاتی اصلاحطلبان است. در مقابل، رسانههای اصولگرا این برخوردها را در چارچوب مقابله با «شبکهسازی سیاسی در شرایط حساس کشور» تفسیر میکردند.
نتیجه عملی اما برای جبهه اصلاحات روشن بود؛ افزایش احتیاط، کاهش ظهور رسانهای و عقبنشینی تدریجی از موضعگیریهای تند. در همین فضا بود که روایتهایی درباره اختلافات درونی بر سر نحوه مواجهه با حاکمیت نیز مطرح شد. برخی منابع سیاسی از تلاش طیفی در جبهه اصلاحات برای تدوین و انتشار بیانیهای تند علیه «نحوه اداره کشور» و حتی عبور از برخی خطوط قرمز سخن گفتند؛ بیانیهای که در نهایت با مخالفت و مداخله بهزاد نبوی منتشر نشد. بهزاد نبوی، که همچنان یکی از مهمترین چهرههای مرجع در اردوگاه اصلاحطلبی محسوب میشود، ظاهراً معتقد بود انتشار چنین بیانیهای در شرایط پساجنگ و فضای امنیتی موجود، عملاً به معنای پایان رسمی امکان فعالیت جبهه اصلاحات خواهد بود.
از نگاه او، اصلاحطلبان حتی اگر منتقد وضع موجود باشند، نباید وارد مسیری شوند که به تقابل کامل با ساختار سیاسی تعبیر شود. این مداخله، شکاف قدیمی درون جریان اصلاحات را بار دیگر آشکار کرد؛ شکاف میان «اصلاحطلبان ساختاری» که همچنان به تغییر تدریجی درون نظام باور دارند و طیفی که معتقد است پروژه اصلاحات در شکل سابق خود به بنبست رسیده است. همزمان، کنارهگیری تدریجی بهزاد نبوی از سیاست فعال نیز برای بسیاری از فعالان اصلاحطلب معنایی فراتر از یک بازنشستگی سیاسی دارد. نبوی در دو دهه اخیر، یکی از آخرین حلقههای اتصال نسل قدیم اصلاحطلبان با ساختار رسمی قدرت محسوب میشد؛ چهرهای که هم اعتبار تشکیلاتی داشت و هم در بزنگاهها نقش «ترمز بحران» را بازی میکرد. کاهش حضور او، از نگاه بسیاری، نشانه پایان یک دوره از اصلاحطلبی ایرانی است؛ دورهای که هنوز به امکان مصالحه، چانهزنی و بقا در چارچوب رسمی امید داشت. به همین دلیل، سکوت امروز اصلاحطلبان فقط محصول فشار بیرونی نیست؛ بلکه بازتاب بحران عمیق درونی نیز هست.
جریانی که همزمان با کاهش سرمایه اجتماعی، فشار امنیتی و فرسایش رهبری تاریخی خود مواجه شده، اکنون بیش از هر زمان دیگری در وضعیت تعلیق قرار دارد؛ تعلیقی که از استعفای نافرجام آذر منصوری تا سکوت تشکیلاتی جبهه اصلاحات، خود را بهروشنی نشان میدهد در نهایت، سکوت امروز اصلاحطلبان را میتوان مهمترین نشانه ورود این جریان به مرحلهای تازه دانست؛ مرحلهای که در آن «بقا» جای «رقابت» را گرفته است. اگر در دهههای گذشته اصلاحطلبان بر سر میزان قدرت چانهزنی میکردند، اکنون مسئله اصلی آنان حفظ حداقلی از امکان حضور سیاسی است؛ حضوری که حتی درباره ادامه ریاست یک چهره شاخص مانند آذر منصوری نیز در وضعیت تعلیق قرار گرفته است.