مصداق هدایت
تنشهای دیرپای میان ایالات متحده آمریکا و جمهوری اسلامی ایران طی روزهای اخیر وارد مرحله تازهای از تقابلهای کلامی و سیاسی شده است؛ مرحلهای که در آن موضوع پرداخت غرامت از یک بحث حاشیهای یا حقوقی محض، به یکی از محوریترین سرفصلهای مناقشه دیپلماتیک تبدیل شده است. آغازگر این دور جدید از مجادلات، طرح شروط و خواستههای گسترده از سوی مقامات رسمی تهران برای بازگشایی تنگه هرمز و کاهش تنشهای منطقهای بود. در مقابل، واکنش تند دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و مطرح کردن درخواست غرامت از ایران نه تنها ابعاد جدیدی به این مناقشه بخشید، بلکه نشان داد که چگونه پروندههای حقوقی و ادعاهای خسارت طی پنج دهه گذشته، بر رویههای تصمیمگیری و نبردهای رسانهای میان دو کشور سایه انداخته است.
رقابت ایران و آمریکا برای درخواست غرامت
نقطه آغاز دور جدید بحران کلامی به موضعگیریهای مقامات ایرانی بازمیگردد که بازگشایی تنگه هرمز و کاهش اقدامات نظامی در حوزه خلیج فارس را به فهرستی طولانی از امتیازات سیاسی، اقتصادی و مالی از جانب ایالات متحده مشروط کردند. محمدباقر ذوالقدر، دبیر پیشین شورای عالی امنیت ملی ایران، و اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، مجموعهای از شروط را مطرح کردند که نه تنها مطالباتی همچون پایان حملات و تهدیدهای آمریکا علیه ایران و متحدان منطقهایاش، خروج نیروهای دریایی و هوایی ایالات متحده از منطقه و لغو محاصره بنادر را شامل میشد، بلکه بر لغو تمامی تحریمهای اقتصادی و آزادسازی بیقید و شرط داراییهای مسدود شده ایران نیز تأکید داشت. اما آنچه بیش از همه توجه ناظران بینالمللی را به خود جلب کرد، بند مربوط به پرداخت «غرامت کامل» بابت خسارات ناشی از دو «جنگ تحمیلی» بود.
در واکنش به اظهارات سخنگوی وزارت امور خارجه ایران مبنی بر لزوم جبران «اقدامات غیرقانونی و مخرب» آمریکا، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا موضعی کاملاً تهاجمی اتخاذ کرد. ترامپ پیشنهاد ایران برای دریافت غرامت را یک «پیشنهاد نامعقول» خواند و اعلام کرد این دولت ایران است که باید به ایالات متحده و دیگر کشورها بابت خساراتی که در طول حدود ۵۰ سال گذشته وارد کرده است، غرامت بپردازد. ترامپ تأکید کرد رژیمی که نه تنها در نیم قرن گذشته به همسایگان منطقهای آسیب زده، بلکه مسئول کشته شدن هزاران نفر از شهروندان خود و سرکوب آنها بوده است، نمیتواند مدعی دریافت غرامت باشد، بلکه خود باید به تمامی این قربانیان پاسخگو باشد و خسارات وارده را جبران کند.
بارشناسی بحران
برای تحلیل دقیق لحن و رویکرد دونالد ترامپ در قبال ایران، باید به عقب بازگشت و زمینههای تاریخی مواضع او را بررسی کرد. دشمنی میان ایالات متحده و ایران به ۴ نوامبر ۱۹۷۹ بازمیگردد؛ زمانی که دانشجویان پیرو خط امام سفارت آمریکا در تهران را تصرف کردند و ۵۲ دیپلمات و شهروند آمریکایی را به مدت ۴۴۴ روز به گروگان گرفتند. این بحران، همراه با عملیات ناموفق «پنجه عقاب» در ۲۴ آوریل ۱۹۸۰ در صحرای طبس که به جان باختن هشت نظامی آمریکایی انجامید، ضربه سنگینی به غرور ملی آمریکا وارد کرد و یکی از عوامل اصلی شکست جیمی کارتر در انتخابات ریاستجمهوری بود. در اکتبر ۱۹۸۰، شش ماه پس از رسوایی ملی عملیات پنجه عقاب، ترامپ که در آن زمان تنها ۳۴ سال داشت مصاحبهای تلویزیونی انجام داد که در آن، در کمال تعجب مصاحبهکنندهاش، اولین دیدگاههای ضبط شده خود را در مورد سیاست خارجی ایالات متحده ارائه داد. وی گفت: «اینکه این کشور عقب بنشیند و به کشوری مانند ایران اجازه دهد گروگانهای ما را در اختیار داشته باشد، به نظر من، وحشتناک است.» وی افزود که آمریکا باید به ایران حمله میکرد، گروگانها را آزاد و میادین نفتی ایران را تصرف میکرد. ترامپ گفت: «فکر میکنم الان ما یک ملت غنی از نفت بودیم. به نظر من، این آسانترین پیروزی بود که میتوانستیم به دست آوریم.» اگرچه امروز، پس از گذشت چهار دهه، مشخص شده است که تقابل با ایران و نیروهای متصل به آن بسیار پیچیدهتر از تصورات ترامپ جوان بوده است، اما همان ذهنیت و خشم ناشی از رویدادهای سال ۱۹۷۹ و ۱۹۸۰ همچنان بر راهبرد و ادبیات سیاسی او حاکم است.
برای دههها، جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتیاش، در حمایت از جهانبینی منفی خود، به طور مداوم در امور کشورهایی از جمله عراق، سوریه، لبنان، یمن و همه کشورهای حاشیه خلیج فارس دخالت کردهاند. یکی از اولین نمونههای فلسفه تهاجمی جمهوری اسلامی که عواقب مخربی به دنبال داشت، تصرف مسجد الحرام در مکه توسط متعصبان مسلح در 20 نوامبر 1979 بود، تنها 16 روز پس از تصرف سفارت آمریکا در تهران.
دو هفته طول کشید تا نیروهای سعودی به محاصرهای که مسلمانان سراسر جهان را شوکه کرد، پایان دهند. در آن زمان، آیتالله خمینی، رهبر وقت ایران، اظهار داشت که تصرف مسجد «توسط امپریالیسم جنایتکار آمریکا انجام شده است تا بتواند در صفوف مستحکم مسلمانان نفوذ کند.» البته این حرف هیچ مبنایی نداشت، اما برای ایجاد شورشهای ضد آمریکایی در پاکستان کافی بود، جایی که گروهی از مردم به سفارت آمریکا در اسلامآباد حمله کردند، آن را به آتش کشیدند و دو نظامی آمریکایی و دو کارمند پاکستانی را کشتند. اعتراضات مشابهی در طرابلس نیز منجر به تخریب سفارت آمریکا در این شهر و خروج تمام پرسنل از لیبی شد. دیپلماتهای آمریکایی تا ۲۵ سال دیگر به لیبی برنگشتند.
تقویم ناآرامیها
ایران جان اولین آمریکایی را در ۱۸ آوریل ۱۹۸۳ گرفت، زمانی که جهاد اسلامی، با حمایت تهران، یک بمبگذاری انتحاری با خودرو را در سفارت آمریکا در بیروت انجام داد و ۶۳ نفر، از جمله ۱۷ آمریکایی را کشت. در ۲۳ اکتبر همان سال، یک کامیونبمبگذاری شده در یک مجتمع تفنگداران دریایی ایالات متحده در بیروت منفجر شد و جان ۲۴۱ پرسنل آمریکایی را که به عنوان بخشی از یک نیروی حافظ صلح چند ملیتی در لبنان خدمت میکردند، گرفت. تقریباً همزمان، بمب دیگری ۵۸ سرباز فرانسوی را کشت. هر دو حمله توسط حزبالله تحت حمایت ایران انجام شد. برای آمریکا، این رویدادها طی دهههای آینده، سلسلهای از خشم و انزجار بیپایان را به دنبال داشت و تقریباً هر شاخهای از جوامع نظامی و اطلاعاتی ایالات متحده از طراحان ترور کینه به دل گرفتند و این حس همچنان نیز به قوت خود باقیست. برای مثال، بیش از ۱۴۰ ستاره بر روی دیوار یادبود مرمری داخل دفتر مرکزی سیا در لانگلی، ویرجینیا، حک شده است که نمایان گر مأمورانی است که در حین انجام وظیفه جان باختند، از جمله بیش از دهها نفری که توسط ایران یا عوامل نیابتی آن کشته شدند. یکی از ستارهها به افتخار ویلیام اف. باکلی، رئیس ایستگاه سیا در لبنان پس از بمبگذاری سفارت بیروت در سال ۱۹۸۳، نامگذاری شده است. او در مارس ۱۹۸۴ توسط جهاد اسلامی ربوده شد و ۱۴ ماه اسارت و شکنجه را تحمل کرد تا اینکه در ژوئن ۱۹۸۵ به قتل رسید. این در حالی است که شعار «مرگ بر آمریکا» در سراسر دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ در ایران طنینانداز بود و همچنان نیز میتوان این شعار را در راهپیماییهای حکومتی در سراسر کشور شنید.
در دسامبر ۱۹۸۴، نیروهای حزبالله پرواز ۲۲۱ خطوط هوایی کویت را ربودند و آن را به سمت تهران تغییر مسیر دادند. هدف گروگانگیران فشار بر دولت کویت برای آزادی ۱۷ زندانی شیعه(معروف به «کویت ۱۷») بود که به اتهام بمبگذاریهای سال ۱۹۸۳ در کویت دستگیر شده بودند. در جریان این گروگانگیری شش روزه، دو شهروند آمریکایی به نامهای چارلز هگنا (Charles Hegna) و ویلیام استنفورد (William Stanford) که هر دو از کارمندان آژانس توسعه بینالمللی آمریکا (USAID) بودند، به دست هواپیما ربایان کشته شده و پیکرشان به روی باند فرودگاه انداخته شد. نیروهای امنیتی ایران در نهایت با ورود به هواپیما سایر گروگانها را آزاد کردند، اما نحوهی برخورد با هواپیما ربایان و آزادی آنها موجب انتقادات شدید بینالمللی شد. در ژوئن سال بعد، یک هواپیما ربایی دیگر منجر به تغییر مسیر یک پرواز هواپیمای TWA از آتن به بیروت شد، جایی که هواپیما ربایان حزبالله تحت حمایت ایران، یک غواص نیروی دریایی ایالات متحده را شکنجه کردند و سپس به سر او شلیک کردند و جسدش را روی باند فرودگاه انداختند. در فوریه ۱۹۸۸، سرهنگ دوم نیروی دریایی ایالات متحده، ویلیام هیگینز، که در نیروی حافظ صلح سازمان ملل در جنوب لبنان خدمت میکرد، ربوده به گروگان گرفته شد و در ماه ژوئیه همان سال توسط گروگان گیران حزبالله به قتل رسید. در ژوئن ۱۹۹۶، نیروهای حزبالله حجاز تحت حمایت ایران، ۱۹ خلبان آمریکایی را در بمبگذاری کامیونی در برج الخبر، یک مجتمع مسکونی نیروی هوایی ایالات متحده در تهران، عربستان سعودی، کشتند و نزدیک به ۵۰۰ نفر دیگر را زخمی کردند.
با بررسی این رویدادها، میتوان گفت که تمام این موارد باعث شده است تا در ذهن ساختار حاکمیتی آمریکا، ایران در موضع بدهکار حقوقی و اخلاقی قرار داشته باشد و هرگونه درخواست غرامت از سوی تهران با واکنشی سخت مواجه شود. از سوی دیگر، موضوع پرداخت غرامت به قربانیان آمریکایی تنها یک بحث سیاسی در نطق های ترامپ نیست، بلکه باید به پشتوانههای حقوقی و احکام صادره از دادگاههای فدرال ایالات متحده نیز توجه کرد. طی سالهای گذشته، خانوادههای فراوانی از قربانیان آمریکایی اقدام به ثبت شکایت علیه دولت ایران در دادگاههای آمریکا کردهاند.
دادگاهها در موارد متعددی حکم به محکومیت ایران و پرداخت غرامتهای سنگین دادهاند؛ از جمله حکم اخیری که دادگاهی در واشنگتن صادر کرد و طی آن مبلغ ۵۷۳ میلیون دلار به خانوادههای اعضای سرویس نظامی آمریکا که بین سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۵ در عراق کشته یا زخمی شده بودند، اختصاص یافت. اگرچه ایران این دادگاهها و احکام را غیرقانونی دانسته و هیچ مبلغی از سوی تهران پرداخت نشده است، اما حضور فعال هیئتهایی از خانوادههای قربانیان در واشنگتن و رایزنی آنها با کاخ سفید، ابعاد تازهای به مناقشه بخشیده است. این خانوادهها از ترامپ خواستهاند تا زمانی که احکام معوقه دادگاهها تسویه نشده است، در هیچ توافق احتمالی موقت یا بلدمدت، داراییهای مسدود شده ایران آزادسازی نشود و هیچگونه تخفیف تحریمی صورت نگیرد.
غرامت؛ ابزار چانهزنی یا بنبست دیپلماتیک؟
بررسی جامع این شرایط نشان میدهد که ادعای غرامت از سوی هر دو طرف، بیش از آنکه یک فرایند حقوقی قابل اجرا در کوتاه مدت باشد، به ابزاری برای فشار سیاسی و دیپلماتیک تبدیل شده است. از یک سو، مقامات ایرانی با طرح درخواست غرامت بابت جنگهای گذشته و تحریمها، تلاش میکنند موقعیت تفوق طلبانه آمریکا در مذاکرات را به چالش بکشند و هزینه هرگونه توافق جدید را برای واشنگتن بالا ببرند. از سوی دیگر، ترامپ با پاسخی تندتر و گسترش دادن مفهوم غرامت به آسیبهای داخلی و منطقهای ایران، نشان داده است که حاضر نیست در فضای رسانهای و دیپلماتیک عقبنشینی کند. تفاوت عمده در رویکرد ترامپ این است که او با مطرح کردن مسئله «غرامت به مردم سرکوبشده ایران»، سعی دارد موقعیت اخلاقی و حقوقی طرف مقابل را تضعیف کند و از ابزار حقوق بشر در کنار رفتارهای منطقهای بهره ببرد. با این حال، اجرای چنین ادعاهایی از سوی هر دو طرف بسیار دور از ذهن به نظر میرسد؛ زیرا نه ایران توان و تمایلی برای پرداخت غرامتهای میلیاردی به آمریکا و دادگاههای فدرال دارد و نه آمریکا حاضر به پذیرش مسئولیت اقدامات گذشته خود در قبال ایران است.
به بیان دیگر، مطالبه غرامت توسط ترامپ از ایران، رویدادی مجزا از واقعیتهای پنجاه سال گذشته روابط دو کشور نیست. این موضعگیری، نمادی از بنبست عمیقی است که بر روابط تهران و واشنگتن سایه افکنده است. در حالی که مقامات تهران خواستار جبران خسارات ناشی از تحریمها و جنگها هستند، واشنگتن پروندهای طولانی از تلفات و خسارات خود را روی میز میگذارد.میتوان در پایان چنین نتیجه گرفت که تا زمانی که ابعاد تاریخی،احکام حقوقی معوقه دادگاهها و مطالبات متقابل تسویه نشوند، موضوع غرامت به عنوان یکی از سختترین گرههای کلافی درهمتنیده در روابط دو کشور باقی خواهد ماند.