اختصاصی گروه اقتصادی/محمدرضا گلسار: سالهاست که اگر از نزدیک به زندگی مردم نگاه شود، یک تصویر تکرارشونده و فرساینده دیده میشود: «تصمیمهایی که در سطح رسمی گرفته میشوند، اما با واقعیت زندگی روزمره فاصلهای دارند که نه کوچک است و نه تصادفی.» این فاصله به یک الگوی پایدار تبدیل شده است؛ الگویی که در آن، مردم زیر فشار همزمان اقتصاد، هزینههای زندگی و نااطمینانیهای مداوم حرکت میکنند، در حالی که تصمیمها و اطلاعیهها اگر هم به سود مردم باشد با تأخیر به دستشان میرسد. در چنین فضایی، یک نمونه مشخص بیش از بقیه خودنمایی میکند؛ ماجرای بخشودگی جریمه دیرکرد وامهای زیر ۷۰۰ میلیون تومان. طبق اعلام رسمی بانک مرکزی، بازه بین ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ شامل بخشودگی بوده، اما این خبر در ۱۹ اردیبهشت منتشر شده است؛ یعنی حدود ۱۰ روز پس از پایان بازهای که قرار بوده مردم از آن بهرهمند شوند.
در عمل، بسیاری از افراد در همان بازه، با فشار روانی ناشی از جریمه و نگرانی از بدحسابی، اقساط خود را پرداخت کردهاند. یعنی دقیقاً در زمانی که قرار بوده یک سیاست حمایتی اثر بگذارد، بخش بزرگی از جامعه اصلاً از آن اطلاع نداشته و بر اساس فشار موجود تصمیم گرفته است. نتیجه روشن است: تصمیمی که باید به کاهش فشار کمک کند، برای بسیاری از افراد عملاً بعد از وقوع فشار اعلام شده است. در کنار این موضوع، یک نکته مهم دیگر هم در خود ساختار این سیاست دیده میشود. وامهای ۷۰۰ میلیون تومانی در نگاه رسمی شاید در دسته تسهیلات خرد یا متوسط قرار بگیرند، اما در واقعیت اقتصادی امروز، بخش بزرگی از مردم با ارقام مالی بالاتری درگیر هستند؛ از خرید مسکن گرفته تا بدهیهای سنگینتر، سرمایهگذاریهای نیمهتمام یا تعهدات مالی چندلایه. در چنین شرایطی، تمرکز سیاست بر یک سقف مشخص، آن هم بدون اطلاعرسانی بهموقع، باعث میشود دامنه اثرگذاری آن از همان ابتدا محدودتر از واقعیت زندگی مردم باشد و وقتی همین دامنه محدود هم دیر اعلام میشود، اثر حمایتی عملاً به حداقل میرسد. این مسئله در دل یک تصویر بزرگتر قرار میگیرد: اقتصاد خانوار در ایران سالهاست که در وضعیت بیثباتی مزمن قرار دارد.
تورم در این کشور به یک وضعیت دائمی تبدیل شده است. نسل امروز، تقریباً تمام تجربه اقتصادی خود را در شرایط افزایش مداوم قیمتها گذرانده است. در چنین شرایطی، مفهوم «برنامهریزی مالی» از یک ابزار دقیق به یک حدس مداوم تبدیل شده است. فردی که امروز ۳۰ ساله است، در حافظه اقتصادی خود تغییرات شدیدی را دیده است؛ از کالاهای روزمرهای که زمانی با هزینه اندک تهیه میشدند تا امروز که همان کالاها بخش قابل توجهی از درآمد ماهانه را میبلعند. وقتی ثبات وجود نداشته باشد، تصمیمها هم کوتاهمدت میشوند و نگاه به آینده محدودتر. در چنین شرایطی، اقساط و تعهدات مالی تبدیل به یک فشار دائمی میشود. حتی یک خبر دیرهنگام درباره بخشودگی یا تغییر شرایط، میتواند مستقیماً روی رفتار مالی مردم اثر بگذارد. اما وقتی این خبر بعد از پایان بازه اثرگذاری منتشر میشود، عملاً نقش آن از یک ابزار حمایتی به یک عامل افزایش حس بیعدالتی تغییر میکند. در کنار اقتصاد، مسئله دیگری که در سالهای اخیر به شکل مستقیم وارد زندگی مردم شده، زیرساخت ارتباطی و اینترنت است.
حکومتی که افق روشنی برای سال 1404 داشت، در سال 1405 رکورد طولانیترین قطعی اینترنت در جهان را زده است. وقتی برای مدت طولانی دسترسی به این زیرساخت دچار اختلال میشود، بخشهایی از اقتصاد خرد عملاً متوقف میشوند. درآمدها کاهش پیدا میکند، ارتباط با مشتریان قطع میشود و بسیاری از فعالیتهای روزمره شغلی از جریان خارج میشوند. این توقف، در ظاهر شاید موقتی به نظر برسد، اما در واقعیت، اثرات آن در زندگی مالی افراد ماندگار است. وقتی این وضعیت در کنار فشار تورمی و اطلاعرسانیهای دیرهنگام قرار میگیرد، یک چرخه فشار شکل میگیرد. تورم باعث افزایش هزینهها میشود، اختلال ارتباطی باعث کاهش درآمد و فرصت میشود و تأخیر در اطلاعرسانی باعث از بین رفتن فرصتهای حمایتی میشود. این سه عامل در کنار هم، یک وضعیت چندلایه ایجاد میکنند که اثر آن فقط اقتصادی نیست، بلکه روانی و اجتماعی است. در چنین فضایی، حتی سیاستهایی که در ظاهر حمایتی هستند، در عمل اثر محدود پیدا میکنند. چون حمایت زمانی معنا دارد که در زمان درست و با دسترسی واقعی به مردم برسد. حمایتی که بعد از عبور از بحران اعلام شود، بیشتر به توضیح یک اتفاق گذشته شباهت دارد تا یک ابزار واقعی کمک. نکته مهمتر این است که این وضعیت به مرور زمان فقط در سطح اقتصاد باقی نمیماند.
وقتی مردم بارها تجربه میکنند که تصمیمها دیر میرسند، اطلاعرسانیها ناهماهنگ است و شرایط زندگی با نوسان دائمی همراه است، یک نوع فرسایش اعتماد شکل میگیرد. این فرسایش لزوماً در قالب واکنشهای مستقیم دیده نمیشود، اما در رفتارهای روزمره قابل مشاهده است: «کاهش تمایل به سرمایهگذاری، حرکت به سمت تصمیمهای کوتاهمدت، افزایش نگرانی نسبت به آینده و فاصله گرفتن از برنامهریزی بلندمدت». از بیرون، اینها ممکن است مجموعهای از مشکلات جداگانه به نظر برسند، اما در واقع همه به یک نقطه مشترک میرسند: «فاصله میان زمان تصمیم و زمان زندگی واقعی مردم». هرچه این فاصله بیشتر شود، اثر سیاستها کمتر و هزینه اصلاحات آینده بیشتر میشود. در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر صرفا نوع تصمیمها نیست بلکه کیفیت رسیدن آنها به زندگی واقعی مردم است. این فاصله، همان نقطهای است که بیش از هر چیز اعتماد عمومی را فرسوده میکند. شاید مهمترین جمعبندی همین باشد: « مردم ایران سالهاست حمایت واقعی ندیدهاند!»