خانه پیشنهاد هم‌وطن یک سال بعد از ۲۳ خرداد ۱۴۰۴؛ چگونه ساختار امنیتی جمهوری اسلامی در یک سال فرو ریخت

هم وطن گزارش می دهد؛

یک سال بعد از ۲۳ خرداد ۱۴۰۴؛ چگونه ساختار امنیتی جمهوری اسلامی در یک سال فرو ریخت

بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، جمهوری اسلامی ایران با یکی از پیچیده‌ترین و سنگین‌ترین عملیات‌های نظامی و اطلاعاتی تاریخ خود مواجه شد؛ حمله‌ای که نه فقط آغاز یک جنگ دوازده‌روزه میان ایران و اسرائیل بود، بلکه نقطه‌ای تعیین‌کننده در ارزیابی توان اطلاعاتی، امنیتی و دفاعی جمهوری اسلامی به شمار آمد.

گروه سیاسی / ماهور ایرانی
بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، جمهوری اسلامی ایران با یکی از پیچیده‌ترین و سنگین‌ترین عملیات‌های نظامی و اطلاعاتی تاریخ خود مواجه شد؛ حمله‌ای که نه فقط آغاز یک جنگ دوازده‌روزه میان ایران و اسرائیل بود، بلکه نقطه‌ای تعیین‌کننده در ارزیابی توان اطلاعاتی، امنیتی و دفاعی جمهوری اسلامی به شمار آمد. آنچه این رخداد را از بسیاری از بحران‌های پیشین متمایز کرد، صرفاً گستره حملات یا حجم خسارات نبود، بلکه کیفیت نفوذ اطلاعاتی و میزان غافلگیری ساختار نظامی و امنیتی ایران بود؛ وضعیتی که حتی برخی فرماندهان و تحلیلگران نزدیک به حاکمیت نیز بعدتر از آن با عنوان «اختلال اساسی در سیستم دریافت اطلاعات به‌موقع» یاد کردند.
اسرائیل در نخستین ساعات عملیات، مجموعه‌ای از اهداف حساس را به صورت همزمان مورد حمله قرار داد؛ از مراکز نظامی و سامانه‌های پدافندی گرفته تا فرماندهان ارشد سپاه، چهره‌های کلیدی برنامه موشکی و برخی تأسیسات هسته‌ای از جمله ترور حسین سلامی فرمانده سپاه، امیرعلی حاجی زاده فرمانده موشکی جمهوری اسلامی، غلامعلی رشید قرارگاه خاتم الانبیا و سرلشگر باقری رئیس ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی و چند تن از فرماندهان نظامی و چهره‌های دانشمند اتمی. سرعت و دقت این حملات باعث شد بسیاری از ناظران، عملیات را صرفاً یک تهاجم هوایی ندانند، بلکه آن را محصول سال‌ها نفوذ اطلاعاتی، شناسایی میدانی و شبکه‌سازی در عمق ساختار امنیتی ایران ارزیابی کنند. گزارش‌ها نشان می‌دادند که بخشی از فرماندهان ارشد در همان ساعات اولیه کشته شدند؛ اتفاقی که بدون دسترسی دقیق به اطلاعات مکانی، ارتباطی و حفاظتی آنان تقریباً ناممکن به نظر می‌رسید.
در طول دهه‌های گذشته، جمهوری اسلامی همواره بر قدرت بازدارندگی خود تأکید می‌کرد؛ بازدارندگی‌ای که بر سه ستون «توان موشکی»، «شبکه منطقه‌ای نیروهای نیابتی» و «سامانه‌های امنیتی ـ اطلاعاتی» استوار بود. اما جنگ دوازده‌روزه نشان داد که حداقل دو ستون از این سه مؤلفه با آسیب جدی مواجه شده‌اند. مهم‌ترین ضربه، نه در آسمان بلکه در لایه‌های پنهان امنیتی وارد شد. عملیات اسرائیل آشکار کرد که موساد و شبکه‌های وابسته به آن، توانسته‌اند به سطوحی از نفوذ برسند که امکان رهگیری، شناسایی و حتی حذف همزمان فرماندهان کلیدی را فراهم می‌کند. این رخداد برای افکار عمومی ایران یادآور سلسله ترورهای دانشمندان هسته‌ای در سال‌های گذشته بود، اما این‌بار ابعاد ماجرا بسیار گسترده‌تر و سازمان‌یافته‌تر به نظر می‌رسید.
بخش مهمی از شکست اطلاعاتی جمهوری اسلامی در این جنگ، به ناتوانی در پیش‌بینی زمان و ابعاد حمله بازمی‌گشت. در حالی که منطقه در وضعیت تنش شدید قرار داشت و هشدارهای متعددی درباره احتمال اقدام اسرائیل مطرح شده بود، ساختار امنیتی ایران نتوانست نشانه‌های عملیاتی را به موقع تشخیص دهد یا درباره سطح تهدید به اجماع برسد. بعدها برخی تحلیلگران داخلی اذعان کردند که دستگاه‌های اطلاعاتی حتی در انتقال هشدارهای فوری به فرماندهان عالی نیز دچار ضعف بوده‌اند. این مسئله به ویژه زمانی برجسته شد که مشخص گردید برخی اهداف در حالی مورد اصابت قرار گرفتند که هیچ جابه‌جایی حفاظتی یا آماده‌باش مؤثری برای آنان صورت نگرفته بود.
همزمان، جنگ دوازده‌روزه ضربه‌ای جدی به تصویر عمومی «هیمنه دفاعی» جمهوری اسلامی وارد کرد. طی سال‌های طولانی، رسانه‌های رسمی ایران تصویری از یک سپر دفاعی چندلایه و نفوذناپذیر ارائه می‌دادند؛ سامانه‌هایی که قرار بود هرگونه تجاوز هوایی را در نطفه خنثی کنند. اما در جریان حملات اسرائیل، بخش‌هایی از پدافند هوایی ایران یا از کار افتادند یا نتوانستند واکنش مؤثری نشان دهند. منابع مختلف از تخریب یا آسیب جدی به سامانه‌های پدافندی و مراکز راداری خبر دادند؛ رخدادی که نشان می‌داد اسرائیل نه تنها به مختصات اهداف دسترسی داشته، بلکه توانسته شبکه دفاع هوایی را نیز مختل یا فریب دهد.

در حوزه جنگ سایبری نیز ایران با آسیب‌پذیری‌هایی روبه‌رو شد که پیش‌تر کمتر درباره آنها صحبت می‌شد. برخی گزارش‌های داخلی بعدتر به حملات سایبری علیه زیرساخت‌های بانکی و فناوری اشاره کردند و هشدار دادند که ساختار پدافند غیرعامل ایران پاسخ‌گوی جنگ ترکیبی مدرن نیست. این مسئله نشان می‌داد که جنگ ۱۲ روزه صرفاً یک نبرد موشکی یا هوایی نبود، بلکه عرصه‌ای برای سنجش تاب‌آوری دیجیتال، اطلاعاتی و ارتباطی کشور نیز به شمار می‌رفت.
در مقابل، جمهوری اسلامی تلاش کرد با شلیک گسترده موشک‌ها و پهپادها به اسرائیل، تصویر بازدارندگی خود را بازسازی کند. حملات ایران خسارات قابل توجهی به برخی مراکز و زیرساخت‌های اسرائیل وارد نکرد اما نشان داد که توان موشکی تهران همچنان ظرفیت ضربه‌زنی دارد. با این حال، بسیاری از تحلیلگران معتقد بودند که مسئله اصلی در افکار عمومی ایران نه توان پاسخ متقابل، بلکه چرایی غافلگیری اولیه و عمق نفوذ اطلاعاتی دشمن بود. حتی در روایت‌های رسمی حکومت که بعدتر بر «پیروزی» یا «ایستادگی» تأکید داشتند، اصل رخنه امنیتی و از دست رفتن تعدادی از فرماندهان بلندپایه انکار نشد.
جنگ دوازده‌روزه همچنین نشان داد که مفهوم «امنیت در عمق» برای جمهوری اسلامی با چالش روبه‌رو شده است. در سال‌های گذشته، تهران همواره تلاش می‌کرد تهدیدات را دور از مرزهای خود و در میدان‌های منطقه‌ای مدیریت کند؛ از سوریه و لبنان تا عراق و یمن. اما حمله ۲۳ خرداد ثابت کرد که جنگ می‌تواند مستقیماً به قلب زیرساخت‌های امنیتی و نظامی ایران منتقل شود. اسرائیل در این عملیات نه فقط مراکز فیزیکی بلکه اعتماد به ساختار حفاظتی جمهوری اسلامی را هدف قرار داد؛ اعتمادی که یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های نمادین نظام در چهار دهه گذشته محسوب می‌شد.
از منظر سیاسی، پیامدهای این شکست اطلاعاتی فراتر از میدان نبرد بود. جنگ باعث شد پرسش‌هایی جدی درباره کارآمدی ساختارهای اطلاعاتی، نحوه گزینش نیروها، میزان نفوذ خارجی و حتی رقابت‌های درون‌سازمانی مطرح شود. تعدد نهادهای امنیتی و موازی‌کاری میان آنها، یکی از عوامل اصلی ناکامی در کشف و خنثی‌سازی شبکه‌های نفوذ بوده است. همزمان، انتقادها نسبت به تمرکز گسترده دستگاه‌های امنیتی بر کنترل اجتماعی و سیاسی داخلی افزایش یافت؛ انتقادهایی که می‌گفتند بخش مهمی از ظرفیت امنیتی کشور به جای مقابله با تهدیدات خارجی، صرف مهار اعتراضات و کنترل فضای عمومی شده است.
در سطح بین‌المللی نیز جنگ دوازده‌روزه تصویری تازه از موازنه قدرت در خاورمیانه ارائه کرد. اسرائیل توانست نشان دهد که قادر است با اتکا به برتری اطلاعاتی، فناوری و هماهنگی عملیاتی، در عمق خاک ایران عملیات مؤثر انجام دهد. در مقابل، جمهوری اسلامی اگرچه توان پاسخ موشکی و تداوم جنگ را داشت، اما در جلوگیری از ضربه نخست و حفاظت از ساختار فرماندهی خود ناکام ماند. همین مسئله موجب شد بسیاری از ناظران، مهم‌ترین نتیجه جنگ را نه در تعداد موشک‌ها یا حجم خسارات، بلکه در آشکار شدن شکاف‌های امنیتی و دفاعی جمهوری اسلامی بدانند.
آنچه پس از پایان آتش‌بس باقی ماند، صرفاً ویرانی چند پایگاه یا کشته شدن چند فرمانده نبود؛ بلکه تزلزل در تصویری بود که جمهوری اسلامی طی دهه‌ها از اقتدار امنیتی و نظامی خود ساخته بود. جنگ ۱۲ روزه نشان داد که در عصر نبردهای ترکیبی، قدرت موشکی بدون برتری اطلاعاتی و امنیت داخلی پایدار، نمی‌تواند تضمین‌کننده بازدارندگی کامل باشد. برای جمهوری اسلامی، ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ تنها آغاز یک جنگ نبود؛ روزی بود که افسانه نفوذناپذیری امنیتی و دفاعی آن، برای نخستین بار در برابر افکار عمومی منطقه و جهان به شکلی جدی ترک برداشت.

اگر جنگ دوازده‌روزه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ نخستین شکاف بزرگ در ساختار امنیتی جمهوری اسلامی بود، جنگ چهل‌روزه ۹ اسفند را باید مرحله فروپاشی عملی هیمنه اطلاعاتی و نظامی نظام دانست؛ جنگی که در سالگرد نخست حمله اسرائیل آغاز شد و به بحرانی کم‌سابقه در تاریخ جمهوری اسلامی انجامید. در این نبرد، دیگر مسئله صرفاً حمله به مراکز موشکی یا تأسیسات هسته‌ای نبود، بلکه ساختار فرماندهی سیاسی و امنیتی کشور مستقیماً هدف قرار گرفت؛ رخدادی که نشان می‌داد دشمن نه فقط به عمق جغرافیای ایران، بلکه به لایه‌های درونی سازوکار تصمیم‌گیری جمهوری اسلامی نیز نفوذ کرده است.
آغاز جنگ چهل‌روزه با سلسله‌ای از انفجارها، حملات سایبری و عملیات‌های همزمان در تهران، اصفهان، کرمانشاه و بندرعباس همراه شد. تنها در ساعات ابتدایی، شبکه برق چند مرکز نظامی مختل شد، بخشی از سامانه‌های ارتباطی از مدار خارج شدند و اختلال گسترده در اینترنت و زیرساخت بانکی کشور به وجود آمد. بسیاری از تحلیلگران نظامی معتقد بودند که اسرائیل و متحدانش، پیش از آغاز عملیات، ماه‌ها روی شناسایی زیرساخت‌های حیاتی و شبکه ارتباطی فرماندهان ایرانی کار کرده بودند. مشابه آنچه در جنگ دوازده‌روزه رخ داده بود، این بار نیز عنصر غافلگیری نقش تعیین‌کننده داشت، اما تفاوت اصلی در سطح اهداف بود؛ هدف نه فقط توان موشکی، بلکه رأس هرم قدرت جمهوری اسلامی بود.
ترور سیدعلی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی در اولین دقایق آغاز جنگ، نقطه عطفی تاریخی تلقی شد؛ حادثه‌ای که برای نخستین بار پس از انقلاب ۱۳۵۷، ساختار رهبری جمهوری اسلامی را با خلأ فوری قدرت مواجه کرد. روایت‌های منتشرشده حاکی از آن بود که محل استقرار او با استفاده از ترکیبی از رهگیری الکترونیک، نفوذ انسانی و رصد پهپادی شناسایی شده بود. این مسئله بار دیگر پرسش قدیمی درباره گستره نفوذ اطلاعاتی اسرائیل در ایران را به صدر مباحث سیاسی و امنیتی بازگرداند. بسیاری از ناظران معتقد بودند که بدون وجود شبکه‌ای فعال در درون ساختار حکومتی، انجام چنین عملیاتی تقریباً غیرممکن بوده است.
کشته شدن علی لاریجانی، که در آن مقطع دبیر شورای عالی امنیت ملی محسوب می‌شد، و همچنین علی شمخانی در جایگاه دبیر شورای عالی دفاع، نشان داد که حلقه عالی تصمیم‌گیری امنیتی کشور عملاً در تیررس مستقیم قرار گرفته است. از نگاه ناظران، این رخداد نه فقط یک ضربه نظامی، بلکه نشانه شکست سیستم حفاظت اطلاعات جمهوری اسلامی بود؛ سیستمی که دهه‌ها خود را یکی از پیچیده‌ترین و قدرتمندترین دستگاه‌های امنیتی منطقه معرفی می‌کرد. برخی گزارش‌های غیررسمی حتی از وجود اختلاف و بی‌اعتمادی شدید میان نهادهای اطلاعاتی پس از این ترورها سخن می‌گفتند؛ وضعیتی که هماهنگی در مدیریت جنگ را بیش از پیش دشوار کرد.
همزمان، کشته شدن محمد پاکپور، فرمانده سپاه پاسداران، شکاف بزرگی در ساختار فرماندهی نظامی ایجاد کرد. سپاه که ستون اصلی بازدارندگی جمهوری اسلامی به شمار می‌رفت، در طول جنگ چهل‌روزه با بحران هماهنگی، اختلال ارتباطی و کاهش توان تصمیم‌گیری سریع مواجه شد. برخلاف روایت‌های رسمی که همواره بر آمادگی دائمی نیروها تأکید داشتند، جنگ نشان داد که ساختار فرماندهی در برابر عملیات‌های همزمان و ترکیبی آسیب‌پذیر است. حملات دقیق به اتاق‌های فرماندهی، مراکز مخابراتی و سامانه‌های پدافندی، باعث شد بسیاری از یگان‌ها برای ساعت‌ها ارتباط مؤثر با مرکز نداشته باشند.
در سطح افکار عمومی، جنگ چهل‌روزه بیش از هر چیز تصویری از فرسایش اقتدار امنیتی جمهوری اسلامی ایجاد کرد. تا پیش از آن، حکومت تلاش می‌کرد حملات ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ را حادثه‌ای محدود و ناشی از «غافلگیری مقطعی» معرفی کند، اما تکرار نفوذ اطلاعاتی در مقیاسی بزرگ‌تر این روایت را با بحران روبه‌رو کرد. اکنون دیگر پرسش اصلی جامعه نه درباره قدرت موشکی ایران، بلکه درباره این بود که چگونه دشمن توانسته بود به حساس‌ترین حلقه‌های قدرت نزدیک شود، محل استقرار عالی‌ترین مقام‌ها را شناسایی کند و عملیات‌های خود را با چنین دقتی اجرا کند.

در فضای بین‌المللی نیز جنگ چهل‌روزه به عنوان نشانه تغییر بنیادین موازنه قدرت در خاورمیانه تعبیر شد. بسیاری از رسانه‌های غربی این جنگ را گذار از «نبرد نیابتی» به «جنگ مستقیم برای فروپاشی ساختار بازدارندگی جمهوری اسلامی» توصیف کردند. اسرائیل تلاش می‌کرد نشان دهد که توانایی انتقال جنگ به قلب ساختار حاکمیتی ایران را دارد و جمهوری اسلامی دیگر از مصونیت استراتژیک برخوردار نیست.
اما شاید مهم‌ترین پیامد جنگ، فروپاشی تصویر امنیت مطلق در ذهن بخش بزرگی از بدنه حاکمیت بود. پس از پایان درگیری‌ها، گزارش‌های متعددی از پاکسازی‌های گسترده در نهادهای اطلاعاتی، بازداشت نیروهای امنیتی و آغاز موجی از سوءظن درون‌ساختاری منتشر شد. جمهوری اسلامی که سال‌ها بر «نفوذناپذیری» تأکید می‌کرد، اکنون با واقعیتی روبه‌رو شده بود که نشان می‌داد جنگ مدرن صرفاً با موشک و پهپاد تعیین نمی‌شود؛ بلکه برتری اطلاعاتی، جنگ سایبری و توان نفوذ انسانی می‌تواند حتی قدرتمندترین ساختارهای امنیتی را نیز از درون متلاشی کند.
اگر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ آغاز ترک برداشتن دیوار امنیتی جمهوری اسلامی بود، ۹ اسفند را می‌توان لحظه فروریختن بخش مهمی از آن دیوار دانست؛ جنگی که نه فقط توازن نظامی، بلکه روان سیاسی جمهوری اسلامی را نیز دگرگون کرد و برای نخستین بار، بقای ساختار قدرت را در برابر افکار عمومی و ناظران منطقه‌ای به پرسشی جدی تبدیل ساخت.
پیامدهای شکست‌های اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی پس از جنگ دوازده‌روزه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ و سپس جنگ چهل‌روزه ۹ اسفند، تنها به حوزه نظامی محدود نماند، بلکه به تدریج تمام ساختار سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی روانی کشور را دربر گرفت. آنچه در ظاهر به عنوان یک شکست امنیتی آغاز شد، در ادامه به بحرانی فراگیر برای مشروعیت، انسجام و کارآمدی نظام سیاسی تبدیل شد؛ بحرانی که بسیاری از تحلیلگران آن را عمیق‌ترین لرزش در ساختار جمهوری اسلامی از زمان پایان جنگ ایران و عراق توصیف کردند.
در سطح سیاسی، مهم‌ترین پیامد این شکست‌ها، آسیب دیدن مفهوم «اقتدار مطلق» بود؛ مفهومی که جمهوری اسلامی طی چهار دهه تلاش کرده بود آن را به عنوان ستون اصلی بقای خود تثبیت کند. تا پیش از این جنگ‌ها، حکومت همواره بر توان کنترل کامل شرایط، اشراف اطلاعاتی و آمادگی دفاعی تأکید داشت، اما ترور رهبران عالی‌رتبه و نفوذ گسترده امنیتی، این تصویر را در برابر افکار عمومی فرو ریخت. برای بخش بزرگی از جامعه، این پرسش شکل گرفت که اگر حاکمیت قادر به حفاظت از عالی‌ترین مقام‌های خود نیست، چگونه می‌تواند امنیت عمومی کشور را تضمین کند. همین مسئله موجب شد شکاف روانی میان جامعه و ساختار قدرت عمیق‌تر شود.
در عرصه اجتماعی، فضای نااطمینانی و اضطراب به شکل بی‌سابقه‌ای افزایش یافت. انتشار اخبار مربوط به نفوذ، عملیات‌های مخفی، ترورها و بازداشت‌های داخلی، حس ناامنی فراگیر ایجاد کرد. در شهرهای بزرگ، بسیاری از مردم برای نخستین بار با تصور واقعی انتقال جنگ به داخل کشور مواجه شدند. این وضعیت، موج جدیدی از مهاجرت نخبگان، خروج سرمایه و افزایش تقاضا برای ترک کشور را به دنبال داشت. همزمان، طبقه متوسط که پیش‌تر نیز تحت فشار بحران اقتصادی قرار داشت، نسبت به آینده سیاسی و امنیتی کشور بدبین‌تر شد.
پیامد اقتصادی این شکست‌ها نیز بسیار گسترده بود. بازار ارز و سرمایه به شدت متلاطم شد، سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی عقب‌نشینی کردند و زیرساخت‌های حیاتی آسیب‌دیده هزینه‌های سنگینی بر بودجه کشور تحمیل کرد. در کنار خسارت مستقیم جنگ، بحران اعتماد به ثبات سیاسی ایران باعث شد بسیاری از پروژه‌های اقتصادی متوقف یا نیمه‌تعطیل شوند. دولت ناچار شد بخش بزرگی از منابع خود را صرف بازسازی زیرساخت‌های امنیتی، تقویت پدافند و بازآرایی دستگاه‌های اطلاعاتی کند؛ اقدامی که فشار بر اقتصاد فرسوده کشور را افزایش داد.

در حوزه نظامی، مهم‌ترین پیامد، تغییر نگاه به مفهوم بازدارندگی بود. تا پیش از این، جمهوری اسلامی عمدتاً بر توان موشکی و شبکه نیروهای منطقه‌ای خود به عنوان ابزار بازدارنده تکیه داشت، اما جنگ‌ها نشان دادند که برتری اطلاعاتی می‌تواند حتی پیش از استفاده از قدرت نظامی، ساختار فرماندهی و تصمیم‌گیری را فلج کند. با این حال، مشکل اصلی نه در کمبود ابزار، بلکه در فرسایش ساختاری و تمرکز بیش از حد دستگاه‌های امنیتی بر کنترل داخلی است.
در سطح منطقه‌ای، شکست‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی پیام مهمی برای متحدان و رقبای ایران داشت. گروه‌های نزدیک به تهران در منطقه، که سال‌ها جمهوری اسلامی را به عنوان یک قدرت باثبات و دارای توان راهبری استراتژیک می‌دیدند، اکنون با تردید به آینده این محور نگاه می‌کردند. برخی بازیگران منطقه‌ای نیز تلاش کردند از تضعیف موقعیت ایران برای بازتعریف موازنه قدرت استفاده کنند. در مقابل، اسرائیل و متحدانش این جنگ‌ها را نشانه موفقیت راهبرد «نبرد در عمق» توصیف کردند؛ راهبردی که بر انتقال فشار امنیتی به داخل مرزهای ایران استوار بود.
یکی دیگر از پیامدهای مهم، تغییر فضای رسانه‌ای و روایت رسمی حکومت بود. جمهوری اسلامی که همواره تلاش می‌کرد تصویری از تسلط کامل اطلاعاتی و امنیتی ارائه دهد، پس از این رخدادها ناچار شد بیش از گذشته بر سانسور، کنترل اخبار و محدودسازی جریان اطلاعات تکیه کند. اما گسترش شبکه‌های اجتماعی و انتشار گسترده تصاویر و گزارش‌ها، باعث شد کنترل کامل روایت دشوارتر از گذشته باشد. برای نخستین بار، بخش‌هایی از رسانه‌های نزدیک به حکومت نیز به شکل غیرمستقیم درباره ضعف‌های امنیتی و ناکارآمدی برخی ساختارها سخن گفتند.
در نهایت، شاید مهم‌ترین پیامد این شکست‌ها، تغییر در روان سیاسی جمهوری اسلامی بود. نظامی که دهه‌ها بر پایه تصویر «امنیت آهنین» و «اقتدار بازدارنده» عمل کرده بود، اکنون با واقعیتی مواجه شده بود که نشان می‌داد تهدید اصلی می‌تواند از درون شبکه‌های نفوذ، جنگ سایبری و برتری اطلاعاتی شکل بگیرد. جنگ‌های ۲۳ خرداد و ۹ اسفند فقط نبردهایی نظامی نبودند؛ آنها نقطه عطفی در ادراک حاکمیت از آسیب‌پذیری خود بودند. پس از این جنگ‌ها، جمهوری اسلامی وارد دوره‌ای شد که در آن، نگرانی از نفوذ و فروپاشی امنیت داخلی، به یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های ساختار قدرت تبدیل شد؛ دوره‌ای که بسیاری آن را آغاز عصر «امنیت تدافعی» در جمهوری اسلامی نامیدند.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن