یادداشت سردبیر/یارا خاتمی: از دیروز تو یک شوک بزرگی م، تلفنم زنگ خورد برداشتم و آن طرف خط دوستم با صدایی که از ته چاه می آمد بهم گفت مریم خودکشی کرده، اول فکر کردم که اشتباه شنیدم گفتم چی؟ گفت مریم مریم خودکشی کرده و تمام. چند ثانیه سکوت و بعد تلفن قطع شد. تا چند دقیقه هنوز فکر می کردم که اشتباه شنیدم، گوشی م را دوباره چک کردم نه واقعا آرزو زنگ زده بود و خبر و داده بود.
آنقدر شوکه شده بودم که حتی از آرزو نپرسیدم چرا؛ نیم ساعتی گذشت و من همزمان که اشک از گوشه چشمم جاری بود دوباره تلفنم زنگ خورد، این بار نازنین بود گفت خبر و شنیدی و فقط گفتم اوهوم و هر دو انگار بغض مان تازه ترکید، های های گریه کردیم و باز هم تلفن قطع شد. شب یکی دیگر از بچه ها پیام داد فردا ساعت 10 صبح سالن عروجیان و من همچنان فکر کردم که کاش این خبر دروغ بود، کاش خود مریم زنگ بزنه و بگه سورپرایز داشتیم مسخره ت می کردیم؛ اما نه مرگ زنگ زد و نه خبر دروغ بود. صبح تن رنجور و داغون را از تخت کندم، دوش گرفتم و لباس عزا پوشیدم و سوار ماشین شدم و رفتم سمت بهشت زهرا،
از گل فروشی های کنار جاده طبق عادت که برای پدرم گل می خریدم، این بار هم گل خریدم اما نه برای پدرم برای مریم، ناخودآگاه دوباره اشکم جاری شد، باورم نمی شد که مریم رفته. یکی از بچه ها تو گروه خودمانی نوشته بود، مریم خسته شده بود از این زندگی، از بیکاری ممتد، از امید نداشتن از این همه دوییدن و نرسیدن از شکست عشقی که کمرش را خم کرد و در نهایت تصمیم گرفت که برود اما نه رفتن به معنای ترک کردن، رفتن از این دنیا یا به قول امروزی ها مرگ خودخواسته. در پلی لیستم سرچ کردم و امیر عظیمی پلی شد خودکشی مرگ قشنگی که بدان دل بستم، دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم ، گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم، به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است.