گروه سیاسی / ماهور ایرانی
دونالد ترامپ با مواضع تازه خود علیه جمهوری اسلامی عملاً نشان داده است که دوره ۶۰ روزهای که قرار بود به عنوان فرصتی برای پایان جنگ، کاهش تنش و رسیدن تهران و واشنگتن به یک توافق جامع مورد استفاده قرار گیرد، نهتنها به توافق نهایی منجر نشده، بلکه اکنون به نقطه آغاز مرحلهای تازه از تقابل تبدیل شده است؛ مرحلهای که در آن ابزار اصلی آمریکا دیگر صرفاً تهدید نظامی نیست، بلکه ترکیبی از تحریمهای اقتصادی گسترده، فشار بر شبکه تجارت خارجی ایران، محدود کردن درآمدهای نفتی، تهدید شرکای اقتصادی تهران و تلاش برای منزوی کردن جمهوری اسلامی در نظام مالی بینالمللی خواهد بود.
ترامپ در پیامهای اخیر خود از آغاز یک عملیات اقتصادی بسیار سنگین علیه ایران سخن گفته و کشورها، شرکتها و مجموعههایی را که به همکاری اقتصادی با تهران ادامه دهند، در معرض مجازاتهای شدید آمریکا قرار داده است. این موضع در شرایطی مطرح میشود که مهلت ۶۰ روزه توافق موقت ژوئن بدون دستیابی به توافق نهایی پایان یافته و واشنگتن نیز رسماً از تمدید آن استقبال نکرده است. گزارشهای منتشرشده حاکی از آن است که ترامپ اکنون از نبود مذاکرات جاری یا برنامهریزیشده با تهران سخن میگوید و همزمان دولت او در حال آمادهسازی دور تازهای از فشار اقتصادی است.
اهمیت این تحول فقط در افزایش تعداد یا شدت تحریمهای آمریکا علیه جمهوری اسلامی نیست. مسئله مهمتر تغییر ماهیت راهبرد واشنگتن است. تحریمهای پیشین عمدتاً با هدف کاهش منابع مالی جمهوری اسلامی و محدود کردن صادرات نفت، دسترسی به نظام بانکی و فعالیت شرکتهای ایرانی اعمال میشد، اما آنچه اکنون از اظهارات ترامپ برمیآید، حرکت به سمت مرحلهای است که در آن آمریکا تلاش میکند هزینه همکاری با ایران را برای طرفهای ثالث نیز آنقدر بالا ببرد که حتی کشورهایی که مایل به ادامه روابط اقتصادی با تهران هستند، از ترس مجازاتهای ثانویه واشنگتن عقبنشینی کنند.
این همان نقطهای است که تحریمها از یک ابزار فشار علیه ایران به یک ابزار فشار علیه شبکه اقتصادی پیرامون ایران تبدیل میشوند. ترامپ عملاً در حال ارسال این پیام است که انتخاب میان همکاری با تهران و حفظ دسترسی به بازار، نظام مالی و اقتصاد آمریکا برای بسیاری از کشورها ممکن است به یک انتخاب اجباری تبدیل شود. تهدید اخیر ترامپ علیه کشورهایی که از ایران حمایت اقتصادی کنند، بخشی از راهبردی است که کاخ سفید آن را «جنگ اقتصادی و انزوای بیسابقه» توصیف کرده است.
در چنین شرایطی چین مهمترین آزمون سیاست جدید واشنگتن خواهد بود. چین بزرگترین خریدار نفت ایران محسوب میشود و بخش مهمی از ظرفیت صادرات نفت ایران در سالهای تحریم از طریق شبکهای پیچیده از واسطهها، شرکتها، بنادر، کشتیها و سازوکارهای مالی به بازارهای خارجی رسیده است. اگر دولت ترامپ بخواهد تحریمهای ثانویه را به شکل گسترده علیه این شبکه اعمال کند، مسئله دیگر صرفاً ایران و آمریکا نخواهد بود؛ بلکه احتمال برخورد مستقیمتر واشنگتن و پکن بر سر نحوه تجارت با ایران افزایش پیدا میکند. چین، به عنوان بزرگترین مشتری نفت ایران، میتواند در برابر چنین فشارهایی واکنش نشان دهد و همین موضوع اجرای کامل سیاست جدید آمریکا را پیچیدهتر میکند.
از این منظر، تهدید ترامپ علیه کشورهای همکار با ایران را نباید صرفاً یک پیام سیاسی دانست. این تهدید میتواند مقدمهای برای بازسازی معماری تحریمها باشد؛ معماریای که هدف آن فقط تحریم دولت ایران نیست، بلکه ایجاد نوعی «ریسک ایران» برای بانکها، شرکتهای کشتیرانی، بیمهها، واسطههای نفتی، صرافیها و حتی دولتهای خارجی است. در چنین مدلی، یک شرکت ممکن است برای ادامه تجارت با ایران نه فقط خطر تحریم آمریکا، بلکه خطر از دست دادن دسترسی خود به دلار، نظام بانکی آمریکا و بازارهای غربی را محاسبه کند.
این تحول همزمان با شکست تفاهم ۶۰ روزه اهمیت بیشتری پیدا میکند. توافق موقت ژوئن قرار بود در مدت حداکثر ۶۰ روز زمینه دستیابی به یک توافق نهایی را فراهم کند و موضوعاتی همچون پایان دائمی درگیری، مسائل هستهای، رفع برخی محدودیتهای اقتصادی و وضعیت تنگه هرمز را دربرگیرد. متن منتشرشده از تفاهم نیز بر دستیابی به توافق نهایی در حداکثر ۶۰ روز تأکید داشت و برای رفع محاصره دریایی آمریکا نیز جدول زمانی مشخصی در نظر گرفته بود.
اما این چارچوب به تدریج از درون فرسوده شد. اختلاف بر سر تفسیر تعهدات، وضعیت تنگه هرمز، تحریمهای نفتی، داراییهای مسدودشده ایران و محاصره دریایی آمریکا باعث شد آنچه قرار بود یک پل به سمت توافق جامع باشد، به میدان تازهای برای اتهامزنی متقابل تبدیل شود.
در نهایت، مهلت ۶۰ روزه در حالی به پایان رسید که نه توافق نهایی حاصل شد و نه اختلافات اصلی بر سر هرمز و تحریمها برطرف شد.
اکنون مسئله اصلی این است که آیا پایان تفاهم ۶۰ روزه به معنای پایان دیپلماسی است یا پایان این مرحله از دیپلماسی. این دو مفهوم تفاوت اساسی دارند. ترامپ ممکن است در مقطع کنونی مذاکره را متوقف کرده باشد، اما تجربه سیاست خارجی او نشان داده است که تهدید حداکثری و مذاکره الزاماً دو مسیر متناقض نیستند. در بسیاری از بحرانها، فشار اقتصادی و نظامی برای بالا بردن هزینه مقاومت طرف مقابل و سپس بازگشت به میز مذاکره به کار گرفته میشود. بنابراین نمیتوان با قطعیت گفت که پیام اخیر ترامپ به معنای بسته شدن دائمی درهای مذاکره است؛ اما بدون تردید نشان میدهد که واشنگتن در شرایط فعلی قصد ندارد مذاکره را بر مبنای امتیازدهی یکطرفه به تهران ادامه دهد.
مشکل اساسی آنجاست که هرچه فشار اقتصادی بیشتر شود، فضای سیاسی برای مصالحه نیز دشوارتر خواهد شد. اگر جمهوری اسلامی در برابر فشارهای جدید عقبنشینی کند، ممکن است این عقبنشینی در داخل ایران به عنوان نتیجه فشار آمریکا تفسیر شود و هزینه سیاسی سنگینی برای تصمیمگیرندگان داشته باشد. اگر هم تهران تصمیم بگیرد مقاومت کند، باید برای دورهای از فشار اقتصادی شدیدتر، کاهش درآمدهای ارزی و دشوارتر شدن تجارت خارجی آماده شود. بنابراین تصمیم تهران دیگر فقط یک تصمیم اقتصادی یا دیپلماتیک نیست؛ بلکه یک تصمیم امنیتی و سیاسی با پیامدهای داخلی و منطقهای است.
تنگه هرمز نیز در این میان به مهمترین نقطه اتصال اقتصاد و امنیت تبدیل شده است. حدود یکپنجم تجارت جهانی نفت و گاز پیش از بحران از این مسیر عبور میکرد و کاهش عبور و مرور کشتیها از این آبراه، علاوه بر ایران و آمریکا، اقتصاد کشورهای آسیایی و بازار جهانی انرژی را تحت تأثیر قرار داده است. اختلاف تهران و واشنگتن درباره وضعیت هرمز همچنان یکی از اصلیترین موانع بازگشت به یک چارچوب پایدار دیپلماتیک است.
از همین رو، سیاست اقتصادی جدید ترامپ را نمیتوان جدا از بحران هرمز تحلیل کرد. اگر تحریمهای جدید با فشار دریایی، محدودیت صادرات نفت و تهدید شرکتهای کشتیرانی همراه شود، واشنگتن عملاً تلاش خواهد کرد ایران را در دو مسیر همزمان تحت فشار قرار دهد؛ از یکسو کاهش منابع مالی تهران و از سوی دیگر افزایش هزینه هرگونه مقاومت یا محدودیت در مسیرهای انرژی منطقه. این راهبرد اگرچه میتواند فشار قابل توجهی بر اقتصاد ایران وارد کند، اما همزمان خطر افزایش قیمت انرژی و بیثباتی بازار جهانی نفت را نیز افزایش خواهد داد.
این مسئله برای ترامپ یک شمشیر دولبه است. از یک طرف او میتواند افزایش فشار اقتصادی علیه ایران را به عنوان نشانهای از اجرای سیاست «صلح از طریق قدرت» به افکار عمومی آمریکا عرضه کند، اما از طرف دیگر افزایش قیمت نفت و بنزین مستقیماً بر زندگی شهروندان آمریکایی اثر میگذارد. گزارشهای اخیر نشان میدهد قیمت نفت در پی تشدید بحران هرمز به محدوده بالاتری حرکت کرده و اختلال در جریان انرژی میتواند به یکی از مشکلات سیاسی دولت آمریکا تبدیل شود.
این موضوع زمانی حساستر میشود که آمریکا در آستانه انتخابات میاندورهای قرار دارد. ترامپ نمیتواند برای مدت نامحدود یک بحران اقتصادی و امنیتی در خاورمیانه را بدون توجه به آثار آن بر قیمت انرژی، بازارهای مالی و رأیدهندگان آمریکایی مدیریت کند. بنابراین از منظر سیاسی، واشنگتن نیاز دارد بتواند نشان دهد فشار علیه ایران به یک نتیجه مشخص منتهی میشود؛ یا تهران را به پذیرش توافقی سختتر وادار کند یا حداقل دستاوردی قابل ارائه برای افکار عمومی آمریکا ایجاد کند.
در مقابل، جمهوری اسلامی نیز با یک محاسبه پیچیده مواجه است. تهران از یک سو نمیخواهد تحت فشار اقتصادی وارد توافقی شود که آن را تسلیم تلقی کند و از سوی دیگر نمیتواند پیامدهای طولانی شدن جنگ اقتصادی، کاهش درآمدهای نفتی، فشار بر ارز و افزایش هزینه تجارت خارجی را نادیده بگیرد. همین تناقض میتواند فضای تصمیمگیری در تهران را دشوارتر کند.
آنچه اکنون در برابر جهان قرار دارد لزوماً یک انتخاب ساده میان جنگ و صلح نیست؛ بلکه یک مسیر چندمرحلهای است که میتواند از فشار اقتصادی شدید آغاز شود، به تشدید رویارویی دریایی و امنیتی برسد و در نهایت دوباره به میز مذاکره بازگردد. خطر اصلی در این میان این است که هیچیک از طرفین نتواند نقطهای را که باید از تشدید تنش به سمت مذاکره بازگردد، به موقع تشخیص دهد.
اظهارات اخیر ترامپ از این منظر باید بیشتر به عنوان اعلام ورود به یک فاز تازه خوانده شود تا صرفاً یک تهدید رسانهای. آمریکا پس از پایان تفاهم ۶۰ روزه، اکنون در حال انتقال وزن راهبرد خود از «مهلت دادن برای توافق» به «وادار کردن ایران به پذیرش هزینه عدم توافق» است.
گزارشهای اخیر نیز از حرکت دولت آمریکا به سمت فشار اقتصادی بیشتر و معرفی این مرحله به عنوان یک عملیات اقتصادی گسترده حکایت دارد.
اگر واشنگتن بتواند شبکه فروش نفت، مسیرهای مالی و زنجیره تجارت خارجی ایران را تا حد قابل توجهی محدود کند، فشار اقتصادی بر تهران احتمالاً به شکل محسوسی افزایش خواهد یافت. اما اگر چین و دیگر شرکای ایران بتوانند بخش قابل توجهی از این فشار را جذب کنند، سیاست تحریم ممکن است به جای تسلیم سریع ایران، به یک جنگ فرسایشی اقتصادی تبدیل شود؛ جنگی که هزینه آن فقط به تهران محدود نخواهد ماند و بازار جهانی انرژی، کشورهای خلیج فارس و حتی اقتصادهای اروپایی را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.
از سوی دیگر، تهدید کشورهایی که با ایران همکاری میکنند، یک پیام مهمتر نیز دارد: ترامپ میخواهد بحران ایران را از سطح یک مناقشه دوجانبه آمریکا و جمهوری اسلامی خارج کند و آن را به یک آزمون بینالمللی درباره انتخاب میان ایران و آمریکا تبدیل کند. اگر این سیاست تا پایان اجرا شود، کشورهایی مانند چین، امارات، عمان، عراق و حتی برخی دولتهای اروپایی مجبور خواهند شد هزینه سیاسی و اقتصادی تصمیم خود درباره ادامه تعامل با تهران را محاسبه کنند.
در همین چارچوب، اقدام امارات متحده عربی برای تعلیق تجارت و تراکنشهای مالی با ایران پس از حملات موشکی اخیر، نشان میدهد که فشار آمریکا در حال پیدا کردن بازتاب منطقهای نیز هست؛ هرچند ابوظبی این تصمیم را در واکنش به ملاحظات امنیتی و حملات منتسب به ایران اتخاذ کرده است. چنین تحولاتی اگر ادامه پیدا کند، میتواند بخشی از مسیرهای تجاری ایران در منطقه را که طی سالهای تحریم نقش مهمی در تجارت خارجی تهران داشتهاند، محدود کند.
بنابراین، پیام اصلی توییت و مواضع اخیر ترامپ را باید در یک جمله خلاصه کرد: دوره مهلت تمام شده و واشنگتن اکنون میخواهد هزینه نپذیرفتن توافق را برای ایران و حتی شرکای اقتصادی آن بالا ببرد.
اما این به معنای آن نیست که بحران به پایان خود نزدیک شده است؛ برعکس، احتمالاً وارد پیچیدهترین مرحله خود شده است. در مرحله نخست، آمریکا و اسرائیل تلاش کردند از طریق فشار نظامی توان تهران را محدود کنند. مرحله بعد به آتشبس و تفاهم ۶۰ روزه رسید. اکنون با شکست آن چارچوب، واشنگتن به سمت فشار اقتصادی گستردهتر حرکت کرده است. اگر این فشار نتواند ایران را به تغییر موضع وادار کند، گزینه بعدی میتواند دوباره افزایش فشار نظامی باشد؛ و همینجاست که خطر یک چرخه جدید از تشدید تنش شکل میگیرد.
در نهایت، بزرگترین خطر برای منطقه این نیست که تحریمهای آمریکا علیه ایران افزایش پیدا کند؛ خطر اصلی این است که تحریم، جنگ دریایی، بحران انرژی و شکست دیپلماسی به یکدیگر متصل شوند و هیچ طرفی حاضر نباشد نخستین گام عقبنشینی را بردارد. چنین وضعیتی میتواند بحران ایران را از یک مناقشه دوجانبه به بحرانی برای کل اقتصاد و امنیت خاورمیانه تبدیل کند.
ترامپ اکنون میخواهد نشان دهد که پس از پایان تفاهم ۶۰ روزه، ابزار فشار آمریکا حتی شدیدتر از گذشته خواهد بود. تهران نیز باید تصمیم بگیرد که آیا در برابر این فشار وارد مرحلهای طولانی از مقاومت اقتصادی و امنیتی خواهد شد یا تلاش خواهد کرد از طریق یک کانال تازه دیپلماتیک، بخشی از بحران را مدیریت کند. آنچه مسلم است این است که تفاهم ۶۰ روزه دیگر سپر سیاسی میان تهران و واشنگتن نیست و با پایان آن، دو طرف وارد مرحلهای شدهاند که در آن هر تصمیم اقتصادی میتواند پیامد امنیتی داشته باشد و هر اقدام امنیتی میتواند بازار جهانی انرژی و آینده دیپلماسی را تحت تأثیر قرار دهد.
به همین دلیل، پیام ترامپ را نباید صرفاً یک توییت دیگر علیه جمهوری اسلامی تلقی کرد. این پیام در کنار پایان مهلت ۶۰ روزه، توقف مذاکرات، تهدید شرکای اقتصادی ایران و آمادهسازی دور تازهای از تحریمها، نشانه انتقال بحران ایران به مرحلهای تازه است؛ مرحلهای که در آن واشنگتن تلاش میکند با ساختن یک دیوار اقتصادی پیرامون جمهوری اسلامی، تهران را میان دو انتخاب قرار دهد: پذیرش توافقی سختتر از چارچوب قبلی یا پرداخت هزینهای به مراتب سنگینتر برای ادامه مسیر فعلی.
تحولات تازه در تنگه هرمز نشان میدهد که یکی از مهمترین معادلات ژئوپلیتیکی جنگ ایران و آمریکا در حال تغییر است؛ تغییری که اگر تثبیت شود، میتواند یکی از مهمترین دستاوردهای راهبردی جمهوری اسلامی در دهههای گذشته، یعنی توانایی ایجاد اختلال در عبور و مرور انرژی از تنگه هرمز، را بهشدت محدود کند. گزارش تازه اکسیوس از یک عملیات محرمانه ارتش آمریکا حکایت دارد که بر اساس آن، نیروهای آمریکایی با ایجاد و مدیریت یک مسیر کشتیرانی در بخش جنوبی تنگه و در مجاورت آبهای عمان، عبور نفتکشها را از این آبراه تسهیل و برای آنها پوشش امنیتی ایجاد کردهاند.
بر اساس این گزارش، حدود ۱۵ تا ۲۰ نفتکش در هر شب از این مسیر عبور میکنند و حجم نفت جابهجا شده به حدود ۱۰ میلیون بشکه در روز میرسد؛ رقمی که تقریباً نیمی از حجم نفتی است که در شرایط عادی از هرمز عبور میکرد.
آنچه ایجاد شده یک «کریدور جدید در تنگه هرمز» بوده، اما در بخش جنوبی و نزدیک به آبهای عمان قرار دارد و با پشتیبانی و هماهنگی نظامی آمریکا برای عبور امن نفتکشها مورد استفاده قرار گرفته است. اهمیت این اتفاق دقیقاً در همین نکته است؛ واشنگتن و متحدانش در عمل در حال ایجاد سازوکاری هستند که به کشتیها اجازه میدهد بدون آنکه برای عبور خود به رضایت یا کنترل عملی ایران متکی باشند، از یکی از حساسترین گلوگاههای دریایی جهان عبور کنند.
دونالد ترامپ نیز با اعلام اینکه تنگه هرمز «باز» است و تعداد زیادی کشتی از آن عبور میکنند، عملاً تلاش کرده تصویر جدیدی از موازنه قدرت در این آبراه ارائه دهد. این موضع در حالی بیان شده که تهران همچنان بر موضع خود درباره وضعیت تنگه تأکید داشته و میان روایت جمهوری اسلامی و آمریکا درباره میزان باز بودن هرمز اختلاف جدی وجود دارد. رویترز نیز در گزارش ۱۹ اوت تأکید کرده بود که با وجود اختلاف روایت دو طرف، عبور نفتکشها بهشدت کاهش یافته و همین مسئله هزینه حملونقل و ریسک بازار انرژی را بالا برده است.
اما اگر گزارش مربوط به کریدور جنوبی را در کنار تحولات نظامی هفتههای اخیر قرار دهیم، اهمیت آن بسیار بیشتر از یک مسیر موقت برای عبور چند نفتکش خواهد بود. در واقع، آمریکا در حال آزمودن این فرض است که آیا میتوان تنگه هرمز را بدون آنکه ایران کنترل مؤثر بر آن داشته باشد، باز نگه داشت یا خیر. اگر پاسخ مثبت باشد، یکی از مهمترین اهرمهای راهبردی تهران در برابر آمریکا و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس تضعیف خواهد شد.
اهمیت هرمز به دلیل موقعیت جغرافیایی آن است. آژانس بینالمللی انرژی میگوید در سال ۲۰۲۵ به طور متوسط روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت خام و فرآوردههای نفتی از این تنگه عبور کرده است؛ یعنی حدود یکچهارم تجارت دریابرد نفت جهان. نزدیک به ۱۵ میلیون بشکه نفت خام در روز نیز از این مسیر عبور کرده که بخش عمده آن به بازارهای آسیایی، بهویژه چین، هند، ژاپن و کره جنوبی، میرسد. بنابراین هر قدرتی که بتواند عبور و مرور از هرمز را مختل یا تسهیل کند، عملاً بر یکی از مهمترین شریانهای انرژی اقتصاد جهانی اثر میگذارد.
به همین دلیل، اتفاق تازه را باید نه فقط در چارچوب جنگ ایران و آمریکا، بلکه در چارچوب نبرد بر سر «کنترل عملیاتی گلوگاه انرژی جهان» تحلیل کرد. ایران سالها از موقعیت جغرافیایی خود به عنوان یک بازدارنده راهبردی استفاده کرده است. پیام اصلی تهران این بوده که اگر صادرات نفت ایران متوقف شود یا امنیت آن به شکل جدی تهدید شود، ایران نیز میتواند امنیت انرژی سایر کشورهای منطقه را به خطر بیندازد. همین معادله باعث شده بود تنگه هرمز یکی از مهمترین کارتهای فشار تهران در برابر واشنگتن و کشورهای عربی باشد.
اکنون آمریکا همین معادله را تغییر داده است. اگر نفتکشها بتوانند با اسکورت، هماهنگی اطلاعاتی و حمایت نظامی آمریکا از مسیر جنوبی عبور کنند، ارزش بازدارندگی تهدید به بستن هرمز کاهش پیدا میکند. به بیان سادهتر، ممکن است ایران همچنان از نظر حقوقی، جغرافیایی و نظامی در کنار تنگه حضور داشته باشد، اما توانایی آن برای تبدیل این حضور به یک «حق وتوی عملی» بر تجارت جهانی انرژی کاهش پیدا کند.
این تفاوت بسیار مهم است. کنترل یک آبراه فقط به معنای مالکیت سرزمینی یا حضور نظامی نیست؛ کنترل واقعی زمانی معنا پیدا میکند که یک دولت بتواند عبور کشتیها را متوقف، محدود یا برای آن هزینه ایجاد کند و طرف مقابل نیز نتواند به شکل قابل اتکا این محدودیت را خنثی کند. اکنون آمریکا با عملیات جدید خود دقیقاً در حال خنثی کردن اهرم ایران است.
گزارش اکسیوس میگوید این عملیات پس از آن امکانپذیر شده که کارزار نظامی آمریکا بخشی از توان راداری و نظارت دریایی ایران را تضعیف کرده است. در چنین شرایطی، ارتش آمریکا توانسته است با هماهنگی مسیرهای دریایی و ایجاد پوشش برای نفتکشها، عبور محدود اما قابل توجه کشتیها را برقرار کند. این موضوع از نظر نظامی اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد واشنگتن تنها به استفاده از قدرت آتش برای ضربه زدن به زیرساختهای ایران اکتفا نکرده و اکنون تلاش میکند از برتری اطلاعاتی، شناسایی دریایی و اسکورت نظامی برای تغییر رفتار کشتیرانی در هرمز استفاده کند.
در این میان، عدد ۱۰ میلیون بشکه اهمیت اقتصادی بسیار زیادی دارد. زیرا آمریکا توانسته تقریباً نیمی از حجم معمول نفت عبوری از هرمز را دوباره به بازار جهانی برگرداند.
چنین اتفاقی میتواند بخشی از اثرات محاصره و اختلال در هرمز بر بازار نفت را کاهش دهد و در عین حال به دولت ترامپ اجازه دهد ادعا کند که ایران دیگر قادر نیست با تهدید به بستن تنگه، اقتصاد جهانی را گروگان بگیرد.
اما از نظر ژئوپلیتیکی، اهمیت ماجرا حتی بیشتر از رقم نفت است. آمریکا در حال ایجاد یک «واقعیت جدید دریایی» است. هرچه تعداد بیشتری از نفتکشها و کشتیهای تجاری از مسیر جنوبی عبور کنند، این مسیر از یک عملیات اضطراری به یک رویه عملیاتی تبدیل میشود. اگر بیمهگران، شرکتهای کشتیرانی و صادرکنندگان نفت به این نتیجه برسند که عبور از این مسیر با پشتیبانی آمریکا امکانپذیر است، انگیزه آنها برای پذیرش ریسک همکاری با ایران کاهش پیدا خواهد کرد.
این همان جایی است که فشار اقتصادی و نظامی آمریکا به یکدیگر متصل میشوند. واشنگتن از یک طرف تلاش میکند صادرات نفت ایران و شبکههای مالی مرتبط با تهران را تحت شدیدترین تحریمها قرار دهد و از طرف دیگر میکوشد مسیر صادرات نفت سایر کشورهای منطقه را از تهدید ایران جدا کند. ترامپ روز پنجشنبه نیز کارزار تازهای برای تشدید فشار اقتصادی علیه ایران اعلام کرد و تهدید کرد کشورها و شرکتهایی که به تهران در حوزه مالی، نفتی و لجستیکی کمک کنند با پیامدهای سنگین روبهرو خواهند شد.
در چنین چارچوبی، تنگه هرمز دیگر فقط میدان رویارویی ایران و آمریکا نیست؛ بلکه به آزمایشگاهی برای بازتعریف قدرت دریایی در خلیج فارس تبدیل شده است. آمریکا میخواهد نشان دهد حتی اگر ایران بتواند در بخشهایی از تنگه تهدید ایجاد کند، ناوگان آمریکا و متحدانش میتوانند بخش قابل توجهی از جریان انرژی را از مسیرهای تحت حفاظت خود عبور دهند.
آنچه میتوان گفت این است که توان ایران برای اعمال کنترل کامل بر تنگه و جلوگیری از عبور کشتیهایی که تحت حمایت مستقیم آمریکا هستند، به شکل محسوسی کاهش یافته است. ایران ممکن است همچنان توانایی حمله، ایجاد تهدید، استفاده از موشکها و پهپادها یا ایجاد اختلال در کشتیرانی را داشته باشد، اما آنچه در هرمز اتفاق افتاده یک شکست راهبردی مهم برای تهران خواهد بود؛ زیرا بازدارندگی ایران از «توان بستن تنگه» به «توان ایجاد ناامنی در تنگه» تنزل پیدا میکند.
در چنین شرایطی، نقش عمان نیز بسیار حساس شده است. آبهای عمان در بخش جنوبی تنگه قرار دارند و مسیرهای جایگزین و بنادر عمان در دریای عرب از مدتها پیش به عنوان بخشی از گزینههای کاهش وابستگی به هرمز مطرح بودهاند. در هفتههای اخیر نیز ایران و عمان درباره مسیرهای جدید کشتیرانی در هرمز گفتوگو کردهاند و تهران اعلام کرده بود که مختصات مسیرهای جدید با مسقط هماهنگ شده است.
بنابراین، از منظر تهران، مسئله فقط آمریکا نیست؛ مسئله این است که بخشی از فضای عملیاتی اطراف هرمز در حال بینالمللیتر شدن است. عمان به عنوان کشوری که در بخش جنوبی تنگه قرار دارد، میتواند نقشی تعیینکننده در شکلگیری سازوکار جدید کشتیرانی داشته باشد و همین موضوع اهمیت دیپلماسی مسقط را برای آینده هرمز افزایش میدهد.
در واقع، آنچه اکنون در هرمز جریان دارد میتواند مقدمه شکلگیری یک نظم جدید دریایی در خلیج فارس باشد؛ نظمی که در آن آمریکا و متحدانش تلاش میکنند وابستگی تجارت جهانی به تصمیم تهران را کاهش دهند. عبور ۱۵ تا ۲۰ نفتکش در شب و انتقال حدود ۱۰ میلیون بشکه نفت، اگرچه از نظر نظامی و اقتصادی بسیار مهم است، اما هنوز به معنای بازگشت کامل هرمز به وضعیت عادی نیست. آژانس بینالمللی انرژی حجم عادی نفت عبوری از هرمز را حدود ۲۰ میلیون بشکه در روز اعلام کرده و گزارشهای جدید نیز تأکید دارند که جریان فعلی همچنان با وضعیت عادی فاصله دارد.
بنابراین، نقطه تعیینکننده در هفتهها و ماههای آینده این خواهد بود که آیا کریدور جنوبی تحت حفاظت آمریکا میتواند به یک مسیر پایدار، قابل بیمه و قابل اعتماد برای کشتیرانی تبدیل شود یا خیر. اگر پاسخ مثبت باشد، آن زمان میتوان گفت ایران یکی از مهمترین اهرمهای راهبردی خود در برابر غرب را از دست داده است.
تصویر واقعی امروز هرمز «پیروزی آمریکا» و «از دست دادن کنترل کامل ایران» است؛ آمریکا با کریدور جنوبی و اسکورت نفتکشها تلاش میکند این هزینه را از کنترل ایران خارج کند و به یک مسئله تحت مدیریت نیروی دریایی آمریکا تبدیل کند. ایران نیز اگر نتواند این روند را متوقف کند، با کاهش تدریجی ارزش یکی از مهمترین ابزارهای ژئوپلیتیکی خود مواجه خواهد شد.
در نهایت، مهمترین پیام تحول اخیر این نباشد که ۱۰ میلیون بشکه نفت از هرمز عبور کرده است، بلکه این باشد که آمریکا برای نخستین بار در این بحران در حال اثبات یک فرض راهبردی است: اینکه میتوان بدون پذیرش کنترل عملی ایران بر تنگه، بخش بزرگی از جریان انرژی خلیج فارس را حفظ کرد.
اگر این فرض در عمل تثبیت شود، معادلهای که جمهوری اسلامی طی سالها بر مبنای آن هرمز را به عنوان یک ابزار بازدارندگی در برابر آمریکا و متحدانش تعریف کرده بود، وارد مرحلهای کاملاً جدید خواهد شد.
در آن صورت، شکست اصلی برای تهران الزاماً از دست دادن یک وجب از خاک یا یک نقطه جغرافیایی نخواهد بود؛ شکست اصلی از دست دادن «قدرت تعیینکنندگی» خواهد بود. تنگه هرمز همچنان در کنار ایران باقی میماند، اما اگر کشتیها بتوانند با حمایت آمریکا از آن عبور کنند، حضور جغرافیایی ایران دیگر به تنهایی به معنای کنترل راهبردی این گلوگاه نخواهد بود. این همان تغییری است که میتواند پیامدهای آن از خلیج فارس فراتر رود و بر آینده صادرات نفت، روابط ایران با کشورهای عربی، قدرت چانهزنی تهران در مذاکرات و حتی معماری امنیتی خاورمیانه اثر بگذارد.
اما ارزیابی احتمال یک حمله گسترده و مستقیم سپاه پاسداران به نیروهای آمریکایی، کریدورهای کشتیرانی و سازوکار جدید عبور نفتکشها در تنگه هرمز باید با احتیاط انجام شود. آنچه از مواضع تهران و گزارشهای اطلاعاتی و رسانهای برمیآید، نشان میدهد تهدید به تشدید در هرمز واقعی است. ایران در صورت اجرا نشدن تفاهم موقت از سوی آمریکا در یک بازه چند هفتهای، تهدید به تشدید تنش در هرمز و فراتر از آن کرده است؛ همزمان، پس از پایان مهلت ۶۰ روزه، واشنگتن از تمدید تفاهم خودداری کرده و ترامپ وارد مرحله تازهای از فشار اقتصادی شده است.
اگر سپاه به رهبری احمد وحیدی تصمیم بگیرد به شکل گسترده به کریدور کشتیرانی یا ناوهای آمریکایی حمله کند، این اقدام از نظر راهبردی یکی از پرریسکترین تصمیمهایی خواهد بود که جمهوری اسلامی میتواند در شرایط کنونی اتخاذ کند. دلیل آن روشن است. آمریکا دیگر صرفاً یک نیروی دریایی خارجی در خلیج فارس نیست که در برابر آن یک عملیات محدود موشکی یا پهپادی انجام شود؛ واشنگتن اکنون یک سازوکار عملیاتی برای حفاظت از عبور نفتکشها ایجاد کرده و به گفته منابع آمریکایی، نیروهای این کشور با استفاده از مسیر جنوبی تنگه، عبور روزانه نفت را تسهیل میکنند. اکسیوس گزارش داده است که حدود ۱۵ تا ۲۰ نفتکش در هر شب از مسیر جنوبی عبور میکنند و نیروهای آمریکایی امنیت این تردد را مدیریت میکنند.
این تحول برای سپاه یک مسئله اساسی ایجاد میکند. اگر ایران به نفتکشهایی که تحت حمایت آمریکا از این مسیر عبور میکنند حمله کند، دیگر مسئله صرفاً «اعمال کنترل بر هرمز» نخواهد بود؛ حمله مستقیماً به یک عملیات نظامی آمریکا تلقی خواهد شد. در چنین شرایطی، واشنگتن میتواند واکنش نظامی خود را نه به عنوان اقدامی برای تغییر رژیم یا آغاز جنگ جدید، بلکه به عنوان دفاع از نیروها و آزادی کشتیرانی توجیه کند. همین تفاوت سیاسی میتواند دست آمریکا را برای حملات گستردهتر باز کند.
از این منظر، حمله مستقیم سپاه به کریدور آمریکایی میتواند برای تهران شبیه ورود به زمینی باشد که آمریکا از قبل برای آن آماده شده است. پنتاگون پیشتر اعلام کرده بود که نیروی دریایی آمریکا قادر است محاصره دریایی را برای مدت نامحدود ادامه دهد و کشتیها و نیروها را به صورت چرخشی جایگزین کند. وزیر دفاع آمریکا نیز صراحتاً گفته بود که نیروی دریایی آمریکا توان حفظ این محاصره را تا هر زمان لازم دارد.
در واقع، گزارشهای اخیر دقیقاً همین تغییر را نشان میدهند. آمریکا به جای اینکه صرفاً تلاش کند ایران را از تنگه بیرون براند، در حال ایجاد یک سازوکار عملیاتی است که بتواند حتی در شرایط حضور و تهدید ایران، بخشی از جریان نفت را حفظ کند. این همان چیزی است که اگر تثبیت شود، ارزش راهبردی حمله ایران را کاهش میدهد.
از سوی دیگر، وضعیت ایران نیز با هفتههای نخست جنگ تفاوت دارد. گزارشهای اطلاعاتی و تحلیلی منتشرشده در ماه اوت نشان میدهند که آمریکا تواناییهای راداری و نظارت دریایی ایران را هدف قرار داده و این امر به افزایش آزادی عمل نیروهای آمریکایی در منطقه کمک کرده است. همان گزارشها تأکید میکنند که نیروی دریایی سپاه همچنان عملیات اخلالگرانه علیه کشتیرانی را انجام میدهد، اما در عین حال اختلافات داخلی درباره میزان امتیازدهی در موضوع هرمز وجود دارد و بخش نظامی حاکمیت همچنان معتقد است ایران نباید کنترل خود بر تنگه را واگذار کند.
بنابراین احتمال حمله سپاه را باید در دو سطح جداگانه ارزیابی کرد. احتمال ادامه عملیات محدود، تهدید کشتیها، عملیات پهپادی، حملات موشکی محدود، توقیف یا بازرسی شناورها و تلاش برای ایجاد اختلال در مسیر جنوبی، نسبتاً قابل توجه است.
اما احتمال یک عملیات گسترده که در آن سپاه همزمان به ناوهای آمریکایی، نفتکشها، کریدور جنوبی و پایگاههای آمریکا در منطقه حمله کند، به مراتب پرریسکتر و از نظر محاسبات راهبردی کماحتمالتر است؛ زیرا چنین اقدامی تقریباً تضمین میکند که آمریکا پاسخ آن را به یک عملیات محدود تنبیهی محدود نکند.
مشکل بزرگتر برای تهران این است که کشورهای عربی خلیج فارس اکنون بیش از گذشته در معرض مستقیم پیامدهای جنگ قرار گرفتهاند. امارات متحده عربی در تازهترین تحول، تجارت و تراکنشهای مالی با ایران را متوقف کرده است؛ اقدامی که نشان میدهد ابوظبی در حال فاصله گرفتن شدید از تهران است. این تصمیم پس از حملات موشکی منتسب به ایران اتخاذ شده و در شرایطی رخ داده که امارات یکی از مهمترین مراکز تجاری برای ایران در سالهای تحریم بوده است.
این موضوع میتواند برای ایران بسیار مهمتر از آن چیزی باشد که در نگاه اول به نظر میرسد. اگر حمله گسترده سپاه باعث شود امارات، عربستان، بحرین، قطر و دیگر کشورهای خلیج فارس به این جمعبندی برسند که ایران مستقیماً امنیت آنها را تهدید میکند، تهران ممکن است یکی از مهمترین مزیتهای سیاسی خود یعنی شکاف میان کشورهای عربی و آمریکا را از دست بدهد. در چنین شرایطی، حتی کشورهایی که در گذشته در برابر برخی سیاستهای آمریکا در منطقه احتیاط میکردند، ممکن است به سمت همکاری امنیتی بیشتر با واشنگتن حرکت کنند.
از طرف دیگر اگر نیروهای آمریکایی هدف مستقیم قرار گیرند و واشنگتن بتواند حمله را به عنوان دفاع از نیروها، کشتیهای تجاری یا آزادی کشتیرانی تعریف کند، احتمال افزایش حمایت سیاسی، اطلاعاتی، لجستیکی و نظامی برخی متحدان غربی بسیار بیشتر خواهد شد. بنابراین ایران نباید فقط به این پرسش پاسخ دهد که «آیا ناتو وارد جنگ میشود؟» بلکه باید بپرسد «آیا یک حمله ایران باعث ایجاد ائتلافی بزرگتر علیه تهران خواهد شد؟» پاسخ به پرسش دوم بسیار نگرانکنندهتر است.
در چنین شرایطی، حمله گسترده به محاصره دریایی آمریکا میتواند همزمان چند بحران را علیه ایران فعال کند: حملات مستقیم آمریکا، تشدید تحریمها، کاهش بیشتر صادرات نفت، قطع مسیرهای تجاری منطقهای، افزایش فشار کشورهای عربی، افزایش انزوای دیپلماتیک و احتمال ضربه به زیرساختهای باقیمانده نظامی.
به همین دلیل، گزینه برای سپاه در چنین شرایطی احتمالاً حمله تمامعیار نیست، بلکه حفظ نوعی «ابهام نظامی» است؛ یعنی نشان دادن توانایی ایجاد هزینه برای آمریکا بدون عبور از نقطهای که واشنگتن بتواند یک جنگ گسترده را توجیه کند. ایران میتواند با تهدید، عملیات محدود، تحرکات دریایی و حملات کنترلشده تلاش کند قدرت چانهزنی خود را حفظ کند، بدون اینکه مستقیماً وارد جنگی شود که طرف مقابل از نظر قدرت هوایی، دریایی، اطلاعاتی و لجستیکی دست بالاتر را دارد.
اما اگر سپاه به این نتیجه برسد که ادامه کریدور جنوبی به معنای از دست رفتن دائمی اهرم هرمز است، ممکن است فشار داخلی برای اقدام نظامی افزایش یابد. این دقیقاً همان نقطه خطرناک است. زیرا تصمیمی که از نگاه نظامیان ایران ممکن است «ضروری برای حفظ اعتبار بازدارندگی» تلقی شود، از نگاه واشنگتن میتواند «عبور ایران از خط قرمز» تلقی شود.
در این میان، یک عامل دیگر نیز باید در نظر گرفته شود. ترامپ در ۲۰ اوت از ورود آمریکا به مرحلهای جدید از «جنگ اقتصادی» علیه ایران خبر داده و کشورهای همکار با تهران را نیز تهدید کرده است. رویترز گزارش داده است که هدف جدید واشنگتن منزوی کردن ایران در مقیاسی بیسابقه و افزایش هزینه همکاری اقتصادی با تهران است. بنابراین اگر سپاه همزمان دست به حمله گسترده بزند، این اقدام میتواند دقیقاً بهانهای را در اختیار واشنگتن قرار دهد که برای اجرای شدیدتر این سیاست نیاز دارد.
به بیان دیگر، تهران اکنون در برابر یک انتخاب دشوار قرار گرفته است. اگر هیچ اقدامی نکند، ممکن است به تدریج شاهد تثبیت کریدور جنوبی و کاهش ارزش راهبردی هرمز به عنوان ابزار فشار باشد. اگر حمله گسترده انجام دهد، ممکن است آمریکا از این حمله برای مشروعیت دادن به یک دور تازه از عملیات نظامی علیه ایران استفاده کند. همین تناقض است که احتمال عملیات محدود و حسابشده را بیشتر از یک حمله تمامعیار میکند.
اگر سؤال این باشد که آیا یک حمله گسترده سپاه به محاصره دریایی و کریدور هرمز میتواند برای جمهوری اسلامی تبدیل به یک «خودکشی راهبردی» شود، پاسخ این است که خطر آن جدی است؛ زیرا چنین اقدامی میتواند آخرین اهرمهای بازدارندگی و دیپلماتیک تهران را همزمان در معرض فرسایش قرار دهد.
معادله قدرت با ماههای نخست جنگ یکسان نیست.
آمریکا اکنون تلاش میکند نشان دهد که میتواند بخشی از جریان انرژی را حتی در شرایط تهدید ایران حفظ کند، کشورهای عربی منطقه نیز در حال فاصله گرفتن بیشتر از تهران هستند و واشنگتن فشار اقتصادی را به سطح تازهای رسانده است.
از همین رو، اگر سپاه در پایان یک ضربالاجل وارد جنگ مستقیم و گسترده با نیروهای آمریکایی شود، احتمالاً با یک نبرد صرفاً دریایی روبهرو نخواهد شد؛ بلکه با مجموعهای از فشارهای نظامی، اطلاعاتی، اقتصادی و دیپلماتیک مواجه میشود. و شاید مهمترین محاسبه تهران همین باشد: در شرایطی که آمریکا در حال تلاش برای جدا کردن امنیت کشتیرانی از توان بازدارندگی ایران در هرمز است، یک حمله گسترده ممکن است به جای بازگرداندن قدرت ایران بر تنگه، دقیقاً به روندی سرعت دهد که تهران بیش از هر چیز از آن هراس دارد؛ تبدیل شدن هرمز از مهمترین اهرم ژئوپلیتیکی ایران به نقطهای که آمریکا و متحدانش برای تثبیت نظم جدید دریایی در خلیج فارس از آن استفاده کنند.