اختصاصی گروه سیاسی/ سپهر بابایی
گاهی تاریخ نه با صدای توپ و تفنگ، که با سکوت مادرانی نوشته میشود که دیگر کسی در را برایشان باز نمیکند.
در سرزمینی که هر صبح، خورشید بر کوهها و دشتهایش طلوع میکند، گاه شب هرگز برای بعضی خانهها به پایان نمیرسد. خانههایی که ساعتشان روی آخرین ملاقات، آخرین تماس تلفنی یا آخرین جملهای که پشت شیشه کابین ملاقات گفته شد، متوقف مانده است. برای این خانهها، زمان دیگر به جلو نمیرود؛ فقط دور خودش میچرخد و هر روز، همان داغ را تازه میکند.
جانباختگان قیام خونین دی ماه و کسانی که پس از آن به دست دژخیمان اعدام شدند، دیگر تنها نامهایی در خبرها نیستند. آنها اکنون بخشی از حافظه زخمی ملتی هستند که بارها آموخته است میان خبرهای کوتاه، بلندترین سوگها پنهان میشوند. هر کدامشان زندگیای داشتند که میتوانست ادامه پیدا کند؛ میتوانست به عاشق شدن، به پدر یا مادر شدن، به ساختن خانهای کوچک، به خندیدن کنار سفرهای ساده یا به پیر شدن در کنار کسانی که دوستشان داشتند ختم شود. اما میان همه آن احتمالهای زیبا، طناب دار نقطه پایان را زودتر از موعد گذاشت.
مرگ، همیشه دردناک است؛ اما اعدام، شکل دیگری از اندوه است. در مرگ طبیعی، انسان با تقدیر روبهرو میشود؛ در اعدام، انسان با اراده انسان دیگری از زندگی جدا میشود. به همین دلیل است که خانوادههای اعدامشدگان فقط عزادار نیستند؛ آنها هر روز با پرسشی زندگی میکنند که پاسخی برایش پیدا نمیشود: اگر آن صبح، اگر آن حکم، اگر آن تصمیم نبود، امروز عزیزشان کجا بود؟
شاید کنار مادرش چای مینوشید.
شاید برای خواهرش هدیهای خریده بود.
شاید برای آیندهای که دیگر هرگز از راه نمیرسد، نقشه میکشید.
چه اندوه بزرگی است که همه این «شایدها» را بتوان با یک حکم به گذشته تبعید کرد.
تاریخ ایران، حافظهای طولانی از سوگ دارد. از گورستانهایی که هر سنگشان روایتی ناتمام است، از مادرانی که سالهاست بر مزار فرزندانشان گل میگذارند، از پدرانی که قامتشان زیر بار داغ خم شده و از نسلهایی که نام عزیزانشان را آرام و با احتیاط بر زبان آوردهاند؛ گویی حتی خاطره نیز باید از چیزی بترسد.
اما حافظه، سرسختتر از آن است که با طناب دار خاموش شود.
میتوان انسانی را از جهان گرفت، اما نمیتوان جای خالی او را از قلب کسانی که دوستش داشتهاند، بیرون کشید. جای خالی، موجود عجیبی است؛ دیده نمیشود، اما همه چیز را تغییر میدهد. پشت هر صندلی خالی، پشت هر عکس قابشده، پشت هر لبخندی که دیگر تکرار نمیشود، جهانی از دلتنگی زندگی میکند.
شاید کسانی که حکم اعدام صادر میکنند، تصور کنند پروندهای را میبندند؛ اما حقیقت این است که با هر اعدام، هزاران پرونده تازه در دل مردم گشوده میشود. پرونده مادری که هر شب خواب فرزندش را میبیند. پرونده کودکی که باید بدون برادر یا پدر بزرگ شود. پرونده دوستی که هنوز نمیتواند شماره تلفن رفیقش را پاک کند، چون انگار با حذف آن شماره، آخرین نشانه حضور او نیز از میان خواهد رفت.
جامعه نیز زخمی میشود؛ زخمی که در آمارها دیده نمیشود. اعتماد، آرامآرام رنگ میبازد. امید، محتاط میشود. واژهها پیش از آنکه بر زبان بیایند، از ترس در سینه میمانند. مردمی که بارها شاهد پایان یافتن زندگی جوانانشان بودهاند، تنها عزیزانشان را از دست نمیدهند؛ بخشی از امنیت روانی و آینده مشترک خود را نیز از دست میدهند.
با این همه، تاریخ بارها نشان داده است که مرگ، پایان روایت نیست.
انسانها میمیرند، اما نامها گاهی از خود عمر طولانیتری دارند. نامهایی که بر زبان مادران زمزمه میشوند، در شعرها تکرار میشوند، در دفتر خاطرات نوشته میشوند و در حافظه یک ملت جا خوش میکنند. قدرت میتواند جسم انسان را از میان ببرد، اما همیشه در برابر حافظه شکست خورده است. هیچ حکمی نتوانسته خاطره را اعدام کند.
شاید سالها بعد، نسل دیگری این روزها را در کتابها بخواند. شاید تنها چند خط از این همه اندوه باقی مانده باشد. اما امید آن است که آن نسل بداند پشت هر سطر، انسانی ایستاده بود؛ انسانی که میخندید، میترسید، آرزو میکرد، دوست میداشت و حق داشت زندگی کند.
این یادداشت، مرثیهای برای مرگ نیست؛ مرثیهای برای زندگیهای ناتمام است. برای جوانانی که فرصت پیر شدن پیدا نکردند. برای خانوادههایی که از آن پس، هر سال تولد عزیزشان را با شمعی بر مزارش جشن میگیرند. برای مادرانی که از آن روز به بعد، هیچگاه واژه «خداحافظ» را مانند گذشته بر زبان نیاوردند.
و شاید مهمترین وظیفه ما، نه قضاوت تاریخ، که حفظ حافظه باشد. فراموشی، آخرین پیروزی مرگ است.
تا وقتی نام آنان گفته میشود، تا وقتی کسی داستانشان را روایت میکند، تا وقتی مادری عکس فرزندش را در آغوش میگیرد و کسی چشم از آن عکس برنمیدارد، آنان به تمامی از میان نرفتهاند.
طناب، تنها میتواند نفس را بگیرد؛ نه معنا را.
نه عشق را.
نه دلتنگی را.
نه رؤیای نسلی را که هنوز باور دارد کرامت انسان، بزرگتر از هر حکم و هر قدرتی است.
و شاید روزی، در ایرانی که دیگر صدای مادرانش از پشت دیوار زندانها شنیده نشود، نام همه اعدامشدگان دیماه ۱۴۰۴ نه به عنوان پروندههایی بسته، که به عنوان انسانهایی با زندگیهای ناتمام خوانده شود؛ انسانهایی که مرگشان، مسئولیتی اخلاقی بر دوش همه آنان گذاشت که هنوز زندهاند: مسئولیت به یاد آوردن.
زیرا ملتها تنها با آنچه ساختهاند شناخته نمیشوند؛ با آنچه حاضر نشدهاند فراموش کنند نیز شناخته میشوند.