گروه سیاسی / ماهور ایرانی
محمدباقر قالیباف از جمله چهرههایی است که مسیر صعودش در جمهوری اسلامی، بازتابی از تغییر ساختار قدرت در ایران پس از جنگ محسوب میشود؛ مسیری که از جبهههای جنگ ایران و عراق آغاز شد و به فرماندهی نظامی، مدیریت امنیتی، شهرداری پایتخت و در نهایت ریاست مجلس شورای اسلامی رسید. او متولد ۱۳۴۰ در طرقبه مشهد است و به نسلی تعلق دارد که انقلاب ۱۳۵۷ و سپس جنگ هشتساله، برایشان سکوی ورود به ساختار قدرت شد. قالیباف از نوجوانی در محافل مذهبی و سیاسی نزدیک به جریان انقلابی حضور داشت و پس از آغاز جنگ، خیلی زود وارد سپاه پاسداران شد.
در دهه شصت، جنگ برای بسیاری از فرماندهان جوان سپاه تنها میدان نظامی نبود، بلکه محلی برای شکلگیری شبکههای قدرت آینده نیز به شمار میرفت. قالیباف در همین دوره توانست با سرعت در ساختار سپاه رشد کند و فرماندهی لشکرهای مهمی چون لشکر ۵ نصر را برعهده بگیرد. او را فرماندهای عملگرا و میدانی معرفی میکنند که در عملیاتهای مهم جنگ نقش داشت. این سابقه، بعدها سرمایه سیاسی بزرگی برای او شد؛ زیرا در جمهوری اسلامی، فرماندهان جنگ همواره از مشروعیت ویژهای برخوردار بودهاند.
اما عمده سکوی پرش او در در تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی، در همان زمان جنگ ایران با عراق آغاز شد. اصطلاح «کودتای خزنده» بیشتر به روند تدریجی قدرتگیری سپاه پاسداران در ساختار سیاسی، اقتصادی و امنیتی کشور اطلاق شده است؛ مفهومی از میانه دهه شصت و دوران جنگ ایران و عراق ردیابی میشود. درباره کودتای خزنده آذر ۱۳۶۳ فرماندهان سپاهی از جمله ذوالقدر که امروز در مقام دبیر شورای عالی امنیت ملی است، محمدباقر قالیباف، قاسم سلیمانی، یحیی رحیم صفوی، علی شمخانی علیه تعدادی از فرماندهان سپاه آن زمان، علیه ارتش از جمله شهید خرازی، شهید باکری، شهید متوسلیان کودتا کرده و آنان را از رده اصلی فرماندهی سپاه کنار گذاشته و به طور آهسته به جای آنان کرسی قدرت در جنگ را به دست گرفتند. با پایان جنگ، بسیاری از همان فرماندهان سپاه وارد حوزههای اقتصادی، امنیتی و مدیریتی شدند و قالیباف نیز از این قاعده مستثنی نبود. او در دهه هفتاد به فرماندهی قرارگاهها و سپس نیروی هوایی سپاه رسید. انتصاب او به فرماندهی نیروی هوایی سپاه در سال ۱۳۷۶، نشانهای از اعتماد مستقیم هسته مرکزی قدرت به او بود. در همین دوره، قالیباف کوشید تصویری متفاوت از یک فرمانده نظامی ارائه دهد؛ او وارد دانشگاه شد، خلبانی آموخت و خود را مدیری تکنوکرات و مدرن معرفی کرد. ترکیب یونیفرم نظامی با ادبیات توسعهگرایانه، بعدها به مهمترین برند سیاسی او تبدیل شد.
نقطه عطف بعدی زندگی سیاسی قالیباف، ورودش به نیروی انتظامی در سال ۱۳۷۹ بود. او در شرایطی فرمانده پلیس ایران شد که فضای سیاسی کشور تحت تأثیر دولت اصلاحات و اعتراضات دانشجویی قرار داشت. قالیباف در این دوره، چهرهای امنیتیتر پیدا کرد و منتقدانش او را یکی از فرماندهان موثر در سرکوب اعتراضات دانشجویی سال ۱۳۷۸ معرفی کردند. همین مسئله بعدها در مناظرههای انتخاباتی علیه او مورد استفاده قرار گرفت؛ بهویژه زمانی که حسن روحانی در انتخابات ۱۳۹۲ از اصطلاح «گازانبری» برای توصیف برخوردهای امنیتی آن دوران استفاده کرد. با این حال، در درون ساختار قدرت، همین رویکرد امنیتی برای او امتیاز محسوب میشد و موقعیتش را تثبیت کرد.
قالیباف در سال ۱۳۸۴ نخستین تلاش جدی خود برای رسیدن به ریاستجمهوری را آغاز کرد. او در آن انتخابات تلاش داشت خود را نسخهای ایرانی از مدیران توسعهگرای اقتدارگرا معرفی کند؛ مدیری که هم سابقه جنگ دارد و هم زبان تکنوکراسی را میفهمد. اما ظهور محمود احمدینژاد، که او نیز از بدنه مدیریت شهری و جریان اصولگرا آمده بود، معادلات را تغییر داد و قالیباف در رتبه چهارم قرار گرفت. شکست در انتخابات اما او را از قدرت دور نکرد؛ برعکس، تنها چند ماه بعد به شهرداری تهران رسید و این سمت به سکوی اصلی پرتاب او در سیاست ایران تبدیل شد.دوران دوازدهساله شهرداری تهران مهمترین فصل پروژه سیاسی قالیباف بود. او در این دوره با اجرای پروژههای عمرانی بزرگ، توسعه بزرگراهها، تونلها و خطوط مترو، کوشید تصویری از «مدیریت جهادی» ارائه دهد. رسانههای نزدیک به اصولگرایان، شهرداری او را نماد کارآمدی معرفی میکردند. در مقابل، منتقدان از فروش گسترده تراکم، بدهی سنگین شهرداری، رانتهای اقتصادی و شبکه پیچیده پیمانکاری انتقاد میکردند. پروندههایی چون املاک نجومی، واگذاریهای بحثبرانگیز و اتهامهای مربوط به فساد شهری، سایهای سنگین بر کارنامه او انداخت؛ هرچند هیچکدام تاکنون به حذف سیاسیاش منجر نشده است.
قالیباف در انتخابات ۱۳۹۲ دوباره برای ریاستجمهوری تلاش کرد و این بار تا آستانه پیروزی پیش رفت، اما در نهایت پس از حسن روحانی در رتبه دوم قرار گرفت. شکست دوم نشان داد که او با وجود برخورداری از حمایت بخشی از حاکمیت، همچنان در جلب رأی عمومی محدودیت دارد. او در انتخابات ۱۳۹۶ نیز نامزد شد، اما به نفع ابراهیم رئیسی کنار رفت؛ اقدامی که نشانهای از تمکین او به آرایش قدرت در جناح اصولگرا بود. این کنارهگیری، گرچه رؤیای ریاستجمهوری را موقتاً عقب انداخت، اما باعث شد موقعیتش در بلوک اصلی قدرت حفظ شود.
پس از پایان شهرداری، قالیباف مسیر تازهای را آغاز کرد و در انتخابات مجلس یازدهم وارد پارلمان شد. پیروزی اصولگرایان در انتخاباتی با مشارکت پایین، شرایط را برای ریاست او بر مجلس فراهم کرد. از سال ۱۳۹۹ به بعد، او به یکی از مهمترین چهرههای جمهوری اسلامی در تلاقی سه حوزه نظامی، سیاسی و اقتصادی تبدیل شد. ریاست مجلس برای قالیباف تنها یک مقام تقنینی نبود؛ بلکه سکویی برای ایفای نقش در سیاست کلان کشور و رقابت در معادلات جانشینی و آینده قدرت محسوب میشد. او را نماد نسلی میدانند که سرمایه جنگ را به سرمایه سیاسی و اقتصادی تبدیل کرد.
با وجود این صعود مداوم، قالیباف همواره با دو تصویر متضاد روبهرو بوده است؛ حامیانش او را مدیری عملگرا و اهل اجرا میدانند و منتقدانش او را نماینده امنیتیسازی سیاست و پیوند قدرت نظامی با اقتصاد توصیف میکنند. ماجرای «سیسمونیگیت» در سال ۱۴۰۱، که مربوط به سفر خانوادهاش به ترکیه بود، بار دیگر فاصله میان شعارهای سادهزیستی و سبک زندگی خانواده او را به بحث عمومی کشاند. با این حال، تجربه سیاسی جمهوری اسلامی نشان داده که قالیباف توانایی بالایی در عبور از بحرانها و بازسازی موقعیت خود دارد.
امروز محمدباقر قالیباف در جایگاهی قرار دارد که نهتنها یکی از بازیگران اصلی جناح اصولگرا، بلکه یکی از چهرههای تثبیتشده ساختار جمهوری اسلامی محسوب میشود؛ سیاستمداری که از سنگرهای جنگ به اتاقهای قدرت رسید و طی چهار دهه، خود را با تغییرات ساختار سیاسی ایران تطبیق داد، بیآنکه از دایره اصلی قدرت خارج شود.
اما سرعت قدرت گرفتن قالیباف امروز چگونه انجام شده است. بعد از آغاز جنگ ۴۰ روزه و کشته شدن سیدعلی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی توسط دونالد ترامپ و همچنین کشته شدن سایر چهره های تاثیرگذار جمهوری اسلامی از جمله علی لاریجانی، خرازی، شمخانی و همچنین باز شدن میدان از سوی مسعود پزشکیان برای قالیباف او به سرعت به قدرت اول اداره کشور به صورت نامحسوس تبدیل شود. روایت شکلگیری تماسها و مذاکرات میان دونالد ترامپ و محمدباقر قالیباف در جریان جنگ ۲۰۲۶ ایران و آمریکا، داستانی از تغییر ناگهانی لحن، دیپلماسی پنهان و عبور از آستانه یک جنگ منطقهای گسترده بود. پس از هفتهها درگیری مستقیم، حملات دریایی در تنگه هرمز و افزایش فشار اقتصادی بر ایران، ترامپ به تدریج از موضع تهدید نظامی مطلق فاصله گرفت و به سمت مذاکرهای غیرمستقیم با تهران حرکت کرد؛ مذاکرهای که برخلاف انتظار بسیاری از ناظران، نه از مسیر وزارت خارجه ایران بلکه از کانال محمدباقر قالیباف دنبال شد.
در آغاز بحران، ترامپ بارها ایران را به حملات گستردهتر تهدید کرده بود و حتی از طرحهایی برای فلجکردن کامل زیرساختهای نفتی و دریایی ایران سخن گفته میشد. اما پس از افزایش هزینههای جنگ، اختلال در بازار جهانی انرژی و نگرانی متحدان عرب آمریکا از گسترش درگیری، لحن کاخ سفید تغییر کرد. ترامپ در ۱۱ ژوئن ۲۰۲۶ بخشی از حملات برنامهریزیشده علیه ایران را متوقف کرد و دلیل آن را «پیشرفت واقعی در مذاکرات» عنوان کرد. همان خبر تایید می کند که متن اولیه توافق تا حد زیادی آماده شده بود و تماسهای غیرعلنی میان دو طرف در حال گسترش بود.
ترامپ به تدریج پذیرفت ادامه جنگ میتواند آمریکا را وارد درگیری فرسایشی جدیدی در خاورمیانه کند. در همین دوره بود که نقش پاکستان به عنوان میانجی برجسته شد. اسلامآباد که از ابتدا تلاش کرده بود از فروپاشی کامل منطقه جلوگیری کند، زمینه نخستین مذاکرات مستقیم و سطحبالای واشنگتن و تهران پس از انقلاب ۱۳۵۷ را فراهم کرد. مذاکرات موسوم به «گفتگوهای اسلامآباد» در آوریل ۲۰۲۶ با حضور هیأت آمریکایی به ریاست جیدی ونس معاون اول ترامپ و هیأت ایرانی به ریاست محمدباقر قالیباف برگزار شد؛ اتفاقی که حاکی از ارتقای موقعیت قالیباف در ساختار تصمیمگیری جمهوری اسلامی معرفی شد.
مذاکرات اسلامآباد حدود ۲۱ ساعت ادامه یافت و برای نخستین بار نمایندگان دو کشور به صورت مستقیم بر سر پایان جنگ، آینده تنگه هرمز و پرونده هستهای مذاکره کردند. با این حال، گفتوگوها در آن مرحله به توافق نرسید. اختلاف بر سر برنامه هستهای ایران و نحوه بازگشایی کامل تنگه هرمز، دو مانع اصلی بود. پس از شکست مذاکرات، آمریکا محاصره دریایی ایران را تشدید کرد و تنشها بار دیگر بالا گرفت.
اما در پشت پرده، کانال تماس میان ترامپ و قالیباف قطع نشد و میانجیهای پاکستانی و قطری به انتقال پیامها ادامه دادند. در واشنگتن، بخشی از جریان محافظهکار آمریکا از نرمشدن موضع ترامپ خشمگین بود و اسرائیل نیز نسبت به توافق احتمالی ابراز تردید میکرد. اما ترامپ که با فشار اقتصادی ناشی از بحران انرژی و نزدیکشدن انتخابات میاندورهای روبهرو بود، تلاش داشت توافق را به عنوان موفقیتی شخصی معرفی کند.در هفتههای بعد، تماسها از سطح مذاکرات فنی فراتر رفت و ترامپ شخصاً در جریان گفتگوها قرار گرفت و بارها درباره روند مذاکره با قالیباف صحبت کرده است. ترامپ در ماه مه ۲۰۲۶ اعلام کرد چارچوب توافق «تا حد زیادی نهایی شده» و تنها جزئیات باقی مانده است. او همچنین گفت که بازگشایی تنگه هرمز بخشی کلیدی از توافق خواهد بود.
سرانجام در میانه ژوئن ۲۰۲۶، پس از هفتهها دیپلماسی پنهان، رسانههای بینالمللی از امضای یک تفاهمنامه میان آمریکا و ایران خبر دادند. رویترز، گاردین و دیگر رسانهها گزارش دادند که این سند توسط دونالد ترامپ، جیدی ونس و محمدباقر قالیباف به صورت دیجیتالی امضا شده است. طبق این گزارشها، توافق شامل تمدید آتشبس، بازگشایی تنگه هرمز، بازگشت بازرسان هستهای و آغاز مذاکرات گستردهتر درباره آینده روابط دو کشور بود.انتخاب قالیباف به عنوان چهره اصلی مذاکرهکننده ایران، صرفاً یک تصمیم دیپلماتیک نبود، بلکه نشانهای از تغییر موازنه قدرت در تهران تلقی شد. جمهوری اسلامی در حساسترین بحران امنیتی سالهای اخیر، به جای تکیه کامل بر دستگاه دیپلماسی سنتی، از چهرهای استفاده کرد که هم سابقه نظامی دارد، هم در رأس قوه مقننه قرار گرفته و هم به ساختار امنیتی جمهوری اسلامی نزدیک است. به همین دلیل، توافق نهایی را نه فقط پایان یک جنگ، بلکه نمادی از تثبیت نقش نسل فرماندهان سپاه در سیاست کلان ایران توصیف میشود.
اما چرا قالیباف به چهره مورد نظر دونالد ترامپ برای توافق با جمهوری اسلامی تبدیل شد. از جنگ ۲۰۲۶ ایران و آمریکا، یکی از مهمترین تناقضها به تغییر ناگهانی موضع دونالد ترامپ درباره «تغییر رژیم» در ایران برمیگردد؛ تغییری که از تهدید به فروپاشی کامل جمهوری اسلامی آغاز شد و در نهایت به توافقی سیاسی با محمدباقر قالیباف ختم شد؛ چهرهای که خود از ستونهای اصلی ساختار جمهوری اسلامی و فرماندهان نسل جنگ محسوب میشود.
در نخستین هفتههای جنگ، ترامپ آشکارا از سرنگونی جمهوری اسلامی سخن میگفت. او پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران، خطاب به مردم ایران اعلام کرد: «وقتی کار ما تمام شد، دولت خودتان را پس بگیرید.» ترامپ در آن مقطع، عملیات را نه صرفاً حملهای محدود، بلکه پروژهای برای فروپاشی ساختار رهبری جمهوری اسلامی توصیف میکرد.
قبل از جنگ در اعتراضات خونین دی ماه معترضان ایرانی با قبول دعوت فراخوان فرزند شاه سابق ایران، نام رضا پهلوی را به عنوان نماد «ایران پس از جمهوری اسلامی» فریاد میزدند. و گمان می رفت که واشنگتن ممکن است به سمت حمایت علنی از اپوزیسیون برود و رضا پهلوی در آن مقطع از مردم خواسته بود برای «فراخوان نهایی» آماده بمانند. اما ترامپ درباره توانایی اپوزیسیون تبعیدی برای اداره ایران تردید داشت و ترجیح میداد با چهرهای «از درون سیستم» کار کند.
در ادامه جنگ، ترامپ بارها ادعا کرد که ساختار رهبری جمهوری اسلامی را «منهدم» کرده است. او در اظهاراتی گفت: «رژیم اول نابود شد، همهشان مردهاند. رژیم دوم هم تقریباً از بین رفته.» سپس اضافه کرد که اکنون آمریکا با «آدمهای متفاوتی» روبهروست؛ عبارتی که آن را اشارهای به حلقه جدید قدرت در تهران تعبیر کردند.
در همان زمان، اخباری از کشتهشدن یا حذف بخشی از فرماندهان و چهرههای نزدیک به هسته اول رهبری جمهوری اسلامی منتشر شد و از شکلگیری نوعی «رهبری انتقالی» سخن میگفتند. در این فضای آشفته، نام محمدباقر قالیباف بیش از گذشته مطرح شد. گزارشها نشان میداد که او نهتنها در ساختار موقت قدرت پس از بحران نقش محوری یافته، بلکه به یکی از کانالهای اصلی تماس با آمریکا تبدیل شده است. حتی او را بخشی از شورای رهبری موقت پس از بحران معرفی کردند.همزمان با تشدید بحران، ترامپ به تدریج از ادبیات «تغییر رژیم» فاصله گرفت و لحنش تغییر کرد. او همین امروز قبل از آغاز نشست گروه هفت ناگهان اعلام کرد: «من هیچوقت اهمیتی به تغییر رژیم نمیدادم» و در عین حال رهبران جدید ایران را «قوی و باهوش» توصیف کرد. این تغییر موضع نشانهای بود از آنکه واشنگتن پس از هفتهها جنگ و بیثباتی، به جای فروپاشی کامل جمهوری اسلامی، به دنبال معامله با بخشی از ساختار باقیمانده قدرت رفته است.
گفتگوهای محرمانه از طریق پاکستان، قطر ادامه پیدا کرد و قالیباف به تدریج به چهره اصلی مذاکرات تبدیل شد؛ شخصیتی که برای واشنگتن چند ویژگی مهم داشت: سابقه امنیتی و نظامی، نفوذ در ساختار قدرت، و توانایی کنترل بخشی از نهادهای کلیدی جمهوری اسلامی. مذاکرات اسلامآباد که با میانجیگری پاکستان برگزار شد، نقطه اوج این روند بود.
در فضای سیاسی ایران، این تحول با واکنشهای متناقضی روبهرو شد. بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی که تصور میکردند جنگ ممکن است به فروپاشی نظام و ظهور چهرههایی مانند رضا پهلوی منجر شود، از توافق ترامپ با قالیباف شوکه شدند. بسیاری از مخالفان حکومت، این توافق را نوعی عقبنشینی واشنگتن از پروژه تغییر رژیم تلقی کردند و معتقدند آمریکا در نهایت تصمیم گرفته با بخشی از همان ساختار قدرت کنار بیاید که پیشتر وعده نابودیاش را داده بود.ترامپ در نهایت به این جمعبندی رسید که فروپاشی کامل جمهوری اسلامی میتواند به هرجومرج منطقهای، بحران انرژی و جنگی فرسایشی منجر شود. به همین دلیل، او به جای حمایت مستقیم از اپوزیسیون برانداز، با چهرهای وارد معامله شد که ریشه عمیقی در ساختار جمهوری اسلامی داشت. در نهایت توافق نهایی توسط ترامپ، جیدی ونس و محمدباقر قالیباف قرار است پنچ شنبه در سوئیس امضا شود؛ توافقی که عملاً قالیباف را به یکی از مهمترین بازیگران دوران پساجنگ تبدیل خواهد کرد.
در نتیجه، داستان گذار ترامپ از سیاست «سرنگونی کامل» به «مدیریت انتقال قدرت» است؛ انتقالی که نه به نفع اپوزیسیون تبعیدی، بلکه به سود بخشی از ساختار درونی جمهوری اسلامی رقم خورد. قالیباف برای واشنگتن نه نماد پایان جمهوری اسلامی، بلکه چهرهای بود که میتوانست جمهوری اسلامیِ پس از جنگ را وارد توافقی کنترلشده کند؛ حتی اگر در خیابانهای ایران، بخشی از معترضان همچنان نام رضا پهلوی را فریاد میزدند.
اما با پایان جنگ ۲۰۲۶ و امضای توافق میان دولت دونالد ترامپ و محمدباقر قالیباف، یکی از بحثبرانگیزترین نظریههایی که حالا شکل گرفته است، فرضیه «کودتای آرام قالیباف علیه جامعه روحانیت» است؛ نظریهای که بر این ایده استوار است که جنگ، ساختار سنتی قدرت در جمهوری اسلامی را متلاشی کرد و زمینه را برای انتقال عملی قدرت از روحانیت حاکم به نسل فرماندهان امنیتی ـ نظامی فراهم ساخت. مجموعهای از تحولات همزمان باعث شده این فرضیه بیش از هر زمان دیگری در فضای سیاسی ایران جدی گرفته شود.مهمترین عامل تقویت این گمانه، جایگاه محمدباقر قالیباف در مذاکرات پساجنگ بود. برخلاف انتظار، دولت آمریکا نه با وزارت خارجه ایران و نه با چهرههای سنتی روحانیت، بلکه مستقیماً با قالیباف وارد معامله شد. در مذاکرات نهایی، قالیباف عملاً در جایگاه «نماینده قدرت واقعی» در تهران ظاهر شد؛ شخصیتی که هم به نهادهای امنیتی نزدیک است، هم در رأس مجلس قرار دارد و هم توانسته حمایت بخشی از فرماندهان سپاه را جلب کند.
همزمان، ابهام درباره وضعیت مجتبی خامنهای به عنوان رهبر سوم جمهوری اسلامی به شکل بیسابقهای افزایش یافت. پس از کشته شدن سیدعلی خامنهای در روز اول جنگ، انتظار میرفت که مجتبی خامنهای به عنوان رهبر سوم جمهوری اسلامی نقش رهبری خود را ایفا کند اما نهتنها هیچ سخنرانی علنی، فایل صوتی یا ویدیوی معتبری از او منتشر نشد، بلکه حتی رسانههای نزدیک به حاکمیت نیز درباره وضعیت فعلی و موقعیت دقیق او سکوت کردند. به طوری که حتی مخالفین توافق نیز غیبت او را چالش برانگیز داستند که احتمالا او نیز در همان حمله روز اول جنگ به همراه پدرش کشته شده است در ساختار جمهوری اسلامی، غیبت کامل رسانهای یک چهره کلیدی پس از چنین بحران عظیمی، بهندرت اتفاقی عادی تلقی میشود.
در همین فضای مبهم، پس از برقراری آتش بس میان آمریکا و جمهوری اسلامی، در همان ابتدا از سوی شورای عالی امنیت ملی ده شرط برای توافق با آمریکا مطرح شد که در داخل آن را به شروط رهبری نسبت دادند در حالی که حالا مهدی محمدی مشاور رسانهای قالیباف ادعای «ده شرط مجتبی خامنهای برای توافق با آمریکا» را بی اساس دانسته که اصلا رهبری شروطی برای توافق مطرح نکرده است.. همین تناقض باعث شد این فرضیه قوت بگیرد که بخشی از جریان حاکم تلاش دارد برای توافقی که عملاً توسط قالیباف و حلقه نزدیک به سپاه پیش برده شده، مشروعیت مذهبی و بیت رهبری بسازد.
این وضعیت نشانه تغییر بنیادین در ساختار قدرت نامیده میشود. جمهوری اسلامی که در سال ۱۳۵۷ بر پایه ائتلاف روحانیت و نیروهای انقلابی شکل گرفت، اکنون پس از جنگ و بحران رهبری، وارد مرحلهای شده که در آن روحانیت سنتی به حاشیه رانده شده و قدرت واقعی در اختیار شبکهای از فرماندهان امنیتی و مدیران نظامی قرار گرفته است. قالیباف نه صرفاً یک سیاستمدار، بلکه نماینده نسلی است که از جنگ ایران و عراق تا امروز، آرام و تدریجی مراکز قدرت را در اختیار گرفته است.
توافق با ترامپ نقطهای بود که این انتقال قدرت را علنی کرد؛ زیرا برای نخستین بار، آمریکا به جای تمرکز بر روحانیت حاکم، مستقیماً با یک چهره امنیتی ـ نظامی وارد معامله شد. واشنگتن به این جمعبندی رسید که ساختار واقعی قدرت در تهران دیگر در اختیار روحانیون سنتی نیست و تصمیمگیری نهایی در دست شبکهای قرار دارد که قالیباف یکی از مهمترین نمایندگان آن است.
در مقابل، جریانهای نزدیک به حاکمیت اعلام میکنند که جمهوری اسلامی همچنان بر پایه ساختار ولایت فقیه اداره میشود و قالیباف صرفاً یکی از مدیران ارشد نظام است. آنان همچنین استدلال میکنند که در شرایط جنگ و بحران، طبیعی است که چهرههای اجرایی و امنیتی پررنگتر شوند. با این حال، حتی در میان بخشی از اصولگرایان نیز نگرانیهایی درباره تمرکز بیسابقه قدرت در دست فرماندهان سابق سپاه دیده میشود.
آنچه این فرضیه را بیش از پیش تقویت کرده، ترکیب سه عامل همزمان است: غیبت کامل و غیرعادی مجتبی خامنهای از صحنه عمومی، ایفای نقش مستقیم قالیباف در توافق با آمریکا، و تلاش برخی جریانها برای نسبتدادن توافق به شروطی که بعداً وجودشان تکذیب شد. در فضای سیاست ایران، جایی که بخش مهمی از تصمیمات پشت درهای بسته گرفته میشود، همین خلأهای اطلاعاتی معمولاً به شکلگیری روایتهای موازی و تئوریهای قدرت منجر میشود.
در نتیجه، اگرچه هنوز نمیتوان با قطعیت از «کودتای قالیباف علیه جامعه روحانیت» سخن گفت، اما جمهوری اسلامی پس از جنگ وارد مرحلهای شده که در آن موازنه سنتی میان روحانیت، سپاه و نهادهای سیاسی بهطور جدی تغییر کرده است. در این تصویر جدید، قالیباف نه فقط رئیس مجلس یا مذاکرهکننده توافق با ترامپ، بلکه یکی از اصلیترین چهرههای نظم پساجنگ ایران دیده میشود؛ نظمی که شاید بیش از هر زمان دیگر، رنگ و بوی امنیتی و نظامی پیدا کرده است.
در نهایت، آنچه پس از جنگ ۲۰۲۶ و توافق میان دونالد ترامپ و محمدباقر قالیباف در برابر ناظران سیاسی قرار گرفته، صرفاً یک توافق دیپلماتیک یا پایان یک درگیری نظامی نیست، بلکه نشانهای از تغییر عمیق در هندسه قدرت جمهوری اسلامی است. روندی که از دهه شصت و قدرتگیری تدریجی فرماندهان سپاه آغاز شد، اکنون به نقطهای رسیده که برای نخستین بار، یک چهره امنیتی ـ نظامی نهتنها در مرکز تصمیمگیری داخلی ایران قرار گرفته، بلکه به عنوان طرف اصلی مذاکره با آمریکا نیز ظاهر شده است؛ جایگاهی که در چهار دهه گذشته عمدتاً در اختیار روحانیت حاکم و دستگاه دیپلماسی رسمی بود.
همزمان، غیبت معنادار مجتبی خامنهای، ابهام درباره ساختار رهبری پس از مرگ سیدعلی خامنهای، و روایتهای متناقض درباره شروط توافق، تصویری از شکاف و بازآرایی درون ساختار قدرت جمهوری اسلامی ارائه میدهد. در چنین فضایی، تقویت فرضیه انتقال قدرت از روحانیت سنتی به شبکهای امنیتی ـ نظامی، بیش از گذشته قابل فهم شده است؛ هرچند هنوز هیچ سند قطعی برای اثبات یک «کودتای سازمانیافته» وجود ندارد.
تناقض اصلی اما در رفتار واشنگتن دیده میشود. ترامپ که در آغاز جنگ از نابودی کامل ساختار جمهوری اسلامی و تغییر رژیم سخن میگفت، در نهایت با یکی از برجستهترین چهرههای همان ساختار به توافق رسید. این چرخش، نشاندهنده آن است که آمریکا پس از تجربه جنگ و نگرانی از فروپاشی کنترلنشده ایران، به جای حمایت از اپوزیسیون برانداز، ترجیح داد با بخشی از قدرت مستقر وارد معامله شود؛ بخشی که قالیباف به نماد آن تبدیل شد.
در نتیجه، شاید مهمترین تحول پساجنگ نه در متن توافق، بلکه در آشکارشدن چهره واقعی توازن قدرت در ایران باشد؛ توازنی که در آن نقش روحانیت سنتی کمرنگتر شده و فرماندهان نسل جنگ، اکنون نهفقط بازیگران امنیتی، بلکه معماران اصلی سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی به شمار میروند. اگر این روند ادامه یابد، جمهوری اسلامی آینده ممکن است بیش از آنکه بر پایه اقتدار سنتی روحانیت تعریف شود، بر محور نوعی نظم امنیتی ـ نظامی بازسازی شود؛ نظمی که محمدباقر قالیباف یکی از مهمترین چهرههای آن خواهد بود.