اختصاصی گروه اجتماعی/صدیق
صبح ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ انتخاباتی برگزار شد که فقط سرنوشت محمود احمدینژاد را تعیین نکرد؛ بلکه بخشی از جریان اصولگرا را هم برای سالها وارد یک شکاف عمیق کرد. احمدینژاد با همان چهرهای که برایش ساخته بودند. کاندیدای پیروز اصولگرایان، مرد عدالتخواه، ضدفساد و پرخاشگر علیه رقیب بار دیگر به پاستور رسید. اما همان لحظهای که اصولگرایان جشن میگرفتند، یک بحران بزرگ هم در حال شکل گرفتن بود. احمدینژاد پیش از ریاستجمهوری، با شهرداری تهران به چهرهای ملی تبدیل شد. او از سال ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۴ شهردار تهران بود و از همانجا سبک سیاسیاش را ساخت؛ سادهزیستی نمایشی، شعارهای تند، ادبیات ضدفساد و نزدیکی حسابشده به طبقات فرودست. این تصویر برای بخشی از جامعه جذاب بود، اما از همان ابتدا بوی پوپولیسم میداد. او بیش از آنکه یک مدیر آرام باشد، یک سیاستمدار اهل نمایش بود؛ کسی که بلد بود از خشم اجتماعی سرمایه سیاسی بسازد.
در انتخابات ۱۳۸۴، همین تصویر او را به ریاستجمهوری رساند. پیروزیاش برای اصولگرایان یک غافلگیری خوشایند بود؛ چهرهای کمتر شناختهشده، بیتکلف و رادیکال توانسته بود در برابر نامهای سنگینتر صف بکشد و ببرد. از همانجا تصور خطرناکِ «فتح دائمی قدرت» در ذهن بخشی از اصولگرایان شکل گرفت. آنها فکر میکردند یک نسخه مؤثر از سیاست ساختهاند؛ نسخهای که هم رأی میآورد، هم رقیب را حذف میکند، هم وحدت جناح راست را حفظ میکند.
اما این تصور خیلی زود فروریخت. احمدینژاد در دولت، همانقدر که با شعار عدالت جلو رفت، با تنش و جنجال هم پیش رفت. سیاست خارجی او پر از لحن ستیزهجویانه بود؛ از مواضع تند علیه اسرائیل و آمریکا تا حرفهایی که ایران را در مرکز توجه منفی جهانی قرار داد. این ادبیات، برای هوادارانش نشانه مقاومت بود، اما برای منتقدانش یک سرمایهسوزی سیاسی و دیپلماتیک. احمدینژاد با همین رویکرد، نه فقط روابط خارجی ایران را پرهزینهتر کرد، بلکه خوراک لازم را هم برای تبلیغات ضدایرانی در سطح بینالمللی فراهم آورد.
در داخل کشور، دولت او با سیاستهایی مثل یارانه نقدی، مسکن مهر و سفرهای استانی سعی کرد خود را مردمی نشان دهد. این سیاستها در کوتاهمدت برای بخشی از جامعه جذاب بود، اما هزینههای بلندمدت اقتصادی و مدیریتی آن بهتدریج آشکار شد. تورم، بیثباتی، تصمیمهای شتابزده و تقابل دائمی با نهادهای دیگر، دولت احمدینژاد را به یکی از جنجالیترین دولتهای پس از انقلاب تبدیل کرد. او با مجلس، قوه قضائیه، رسانهها و حتی بخشی از روحانیت وارد جنگ شد و فاصلهاش با بدنه سنتی اصولگرایی روزبهروز بیشتر شد.
نقطه انفجار این روند، انتخابات ۱۳۸۸ بود. پس از اعلام پیروزی دوباره احمدینژاد، اعتراضهای گستردهای در تهران و شهرهای دیگر شکل گرفت و خیابانها به صحنه بزرگترین بحران سیاسی آن سالها تبدیل شد. میلیونها نفر به نتیجه انتخابات معترض شدند و در روزهای بعد، فضای سیاسی کشور بهسرعت امنیتی شد. از آن پس، احمدینژاد دیگر فقط یک رئیسجمهور نبود؛ او به نماد یک بحران تبدیل شد.
اعتراضات ۸۸ فقط خیابان را ملتهب نکرد؛ اردوگاه اصولگرایی را هم ترک انداخت. بخشی از این جریان از پیروزی احمدینژاد سود برده بود، اما حالا باید هزینه سیاسی و اجتماعی آن را هم میپرداخت. از همانجا، شکاف درون اردوگاه راست عمیق شد و هیچوقت هم به یک روایت واحد نرسید. احمدینژاد برای یک عده قهرمان باقی ماند، برای عدهای دیگر تبدیل به عامل بحران و فرسایش شد.
در دولت دوم، اختلافهای احمدینژاد با نهادهای قدرت آشکارتر شد. ماجرای برکناری وزیر اطلاعات، پافشاری بر چهرههایی مثل اسفندیار رحیممشایی، و شکلگیری تقابلهای پشتپرده و آشکار، او را از ساختار رسمی هرچه بیشتر دور کرد. احمدینژاد که زمانی خود را «سرباز ولایت» نشان میداد، کمکم به چهرهای تبدیل شد که حتی حامیان سابقش هم با تردید به او نگاه میکردند. او از دل قدرت آمده بود، اما در پایانِ همان قدرت، به یک مسئله تبدیل شد.
پس از پایان دولت دهم، احمدینژاد وارد مرحلهای شد که میتوان آن را دوره حاشیهنشینی فعال نامید. او ساکت نماند، اما دیگر هم آن صدای پرهیاهوی گذشته نبود. تلاش کرد با نامهنگاری، مصاحبه، فعالیت رسانهای و حضور در فضای مجازی خود را بهعنوان منتقد ساختار معرفی کند. این تغییر نقش، البته تناقضی آشکار داشت: او سالها در رأس همان ساختاری بود که حالا از آن انتقاد میکرد. با این حال، احمدینژاد تلاش کرد از جایگاه یک سیاستمدار حذفشده، دوباره به صحنه برگردد.
ثبتنام او در انتخاباتهای ۱۳۹۶، ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳، همین تلاش برای بازگشت بود؛ اما همه این تلاشها به ردصلاحیت یا عدم احراز صلاحیت ختم شد. این ناکامیها، موقعیت او را بیشتر به یک چهره طردشده تبدیل کرد تا یک بازیگر جدی سیاسی. احمدینژاد در این سالها بیش از آنکه قدرتی برای بازگشت داشته باشد، به نماد یک فرسایش سیاسی تبدیل شد؛ فرسایشی که از شهرداری تهران آغاز شد، با پاستور بالا رفت، در ۸۸ به بحران رسید و در نهایت به حاشیه ختم شد.
اما در سالهای اخیر، یک لایه تازه هم به تصویر او اضافه شده است؛ لایهای از سکوت، ابهام و تغییر لحن. همان سیاستمداری که زمانی با هر بحران داخلی و خارجی وارد میدان میشد، حالا بیشتر در حاشیه دیده میشود و کمتر بهعنوان همان چهره تهاجمی گذشته حرف میزند. همین سکوت، خودش به موضوع تبدیل شده است؛ اینکه آیا او هنوز میخواهد بهعنوان یک چهره سیاسی مستقل در صحنه بماند، یا دارد خودش را برای نقشی تازه بازتعریف میکند.
داستان احمدینژاد فقط داستان یک رئیسجمهور نیست؛ داستان شکلی از سیاستورزی است که بر شعار، خشم، تقابل و هیجان بنا شد. او با همین فرمول بالا آمد، با همان فرمول قدرت را حفظ کرد و سرانجام با همان فرمول، به بنبست رسید. امروز هم نام او هنوز زنده است، نه بهخاطر یک دستاورد پایدار، بلکه بهخاطر اثری که بر سیاست ایران، اصولگرایان و الگوی حکمرانی گذاشت. احمدینژاد از شهرداری تهران شروع شد، اما میراثش از مرز شهرداری و حتی ریاستجمهوری فراتر رفت: او یک دوره را تعریف کرد و بعد همان دوره را فرسوده کرد.
در سالهای اخیر، یک تغییر ظریف اما مهم هم در لحن او دیده میشود. احمدینژاد دیگر آن چهرهای نیست که با هر بحران، مستقیم وارد میدان شود و با صدا و شعار، خود را در مرکز دعوا نگه دارد. اکنون بیشتر به سیاستمداری شبیه است که میخواهد از فاصلهای امن، هم دیده شود و هم هزینه ندهد. همین تغییر لحن، این پرسش را پررنگ کرده که آیا او در حال بازسازی تصویر خود است یا صرفاً از بازگشت به همان میدان قدیمی ناتوان مانده است.
و یک نکته مهمتر هم هست: احمدینژاد در سالهای گذشته، از موضع «ضد غرب و ضد اسرائیل» به جایی رسیده که نامش گاهی در تحلیلها و گمانهزنیهای رسانهای خارج از ایران به شکل متفاوتی مطرح میشود. این تغییر، اگرچه بیش از هر چیز نشانه جابهجایی تاکتیکی و تلاش برای بازتعریف موقعیت سیاسی اوست، اما بهخوبی نشان میدهد که احمدینژاد دیگر آن سیاستمدار سالهای ۸۴ تا ۸۸ نیست. او از یک چهره پرخاشگر و هویتساز، به یک معمای سیاسی بدل شده است؛ معمایی که هنوز هم اصولگرایان، منتقدان و حتی هواداران سابقش برای توضیح آن به جمعبندی واحدی نرسیدهاند.