آوا مهرگانی
سه سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری به شناسایی رسمی حکومت کابل نزدیک به نظر میرسد. وقتی اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، در نشست خبری خود با خونسردی اعلام میکند که «موضوع شناسایی رسمی دولت افغانستان شرایطی دارد که در مسیر آن قرار داریم»، در واقع از یک تصمیم ناگهانی پرده برنمیدارد؛ او صرفاً بر چشمانداز پیوندی مهر تأیید میزند که سالهاست در راهروهای تاریک سیاست خارجی تهران جوش خورده است. تعارفهای دیپلماتیک را که کنار بگذاریم، این اعتراف صریح نشان میدهد جمهوری اسلامی آستینها را بالا زده تا به اولین داوطلب رسمی برای مشروعیتبخشی به سیاهترین آپارتاید جنسیتی و مذهبی جهان معاصر تبدیل شود. قرار گرفتن در این «مسیر»، عبور از تمام خطوط قرمز پرستیژ بینالمللی و گام برداشتن در راه همگرایی با گروهی است که جهان به دلیل ماهیت تروریستیاش از آن کراهت دارد. این اصرار بر به رسمیت شناختن، فراتر از بهانههای تکراریِ «همسایگی و ژئوپلیتیک»، ناشی از یک همذاتپنداری عمیق ساختاری در نفی اراده ملّتهاست.
از مزارشریف تا کابل؛ روایت تغییر سیاست تهران
برای درک عمق این ریاکاری سیاسی، باید خط سیر روابط تهران با طالبان را از دهههای گذشته مرور کرد. در اواخر دهه ۷۰ خورشیدی و پس از فاجعه تلخ شهادت دیپلماتها و خبرنگار ایرانی در کنسولگری مزارشریف، دستگاه تبلیغاتی حاکمیت، طالبان را مظهر «تحجر، عقبماندگی و اسلام آمریکایی» معرفی میکرد و طبل جنگ علیه این جریان کوبیده شد. اما منطق بقای ایدئولوژیک، خیلی زود اصول ادعایی را بلعید.
در دهههای ۸۰ و ۹۰، در حالی که بوقهای رسانهای همچنان از مبارزه با تروریسم سخن میگفتند، حیاطخلوتهای دیپلماتیک تهران میزبان سران طالبان و «شورای کویته» شد. کشته شدن ملا اختر منصور، رهبر وقت طالبان، در راه بازگشت از ایران، دست تهران را رو کرد و نشان داد که جمهوری اسلامی برای ضربه زدن به حضور رقبای بینالمللی خود، دست در دست قاتلان فرزندان ایران گذاشته است. با سقوط کابل در مرداد ۱۴۰۰، این دگردیسی کامل شد؛ تسلیم بیسروصدای سفارت افغانستان در تهران به نمایندگان امارت اسلامی، پیشدرآمدی آشکار برای روزی بود که سخنگوی وزارت خارجه آن را «مسیر شناسایی» بنامد.
طالبان چه امتیازی به ایران داده است؟
یکی از تکاندهندهترین فرازهای این همگرایی شوم، در نمادینترین سطوح سیاسی حاکمیت به نمایش درآمد. حضور هیات رسمی امارت اسلامی طالبان در عالیترین سطوح سوگواری و مراسم وداع با علی خامنهای در تهران، نشان داد که تعامل با این گروه شبهنظامی، از سطح هماهنگیهای مرزی فراتر رفته و به یک به رسمیتشناختن دوفاکتو و همبستگی عقیدتی بدل شده است.
نکته گزنده و متناقض داستان اینجاست که این دلدادگی یکطرفه، همواره با تحقیر نمادهای ملی ایران از سوی طالبان پاسخ داده شده است. بیاحترامی مکرر نمایندگان این گروه به سرود ملی و پرچم ایران در نشستهای رسمی تهران، در کنار لجاجت بیرحمانه آنها در مسدود کردن حقابه هیرمند و خشکاندن رگهای حیات در سیستان و بلوچستان، این تعامل را به یک باجدهی واضح تبدیل کرده است. حاکمیت در حالی در مسیر مشروعیتبخشی به این گروه تروریستی گام برمیدارد که کمترین امتیازی در حفظ منافع ملی، امنیت مرزها یا حقوق اتباع خود دریافت نکرده است.
هویت مشترک؛ دو روی یک سکه اقتدارگرایی
ریشه این مدارای بیحدومرز با یک گروه تروریستی را نباید صرفاً در ترس از ناامنی مرزها یا مسئله مهاجران جستوجو کرد؛ واقعیت بنیادیتر این است که هویت ساختاری جمهوری اسلامی، چالش ذاتی و ماهوی با تفکر طالبانی ندارد. هر دو نظام بر پایهی خوانشی انحصارطلبانه، جزمپندارانه و خشن از دین بنا شدهاند که در آن، حقوق شهروندی، آزادیهای اساسی و بهویژه حق حیات اجتماعی و انسانی زنان، به طور سیستماتیک سرکوب میشود.
برای ساختاری که خود با بحران مشروعیت داخلی و انزوای بینالمللی دستوپنجه نرم میکند، همسایگی با یک حکومت توتالیتر و مطرود دیگر، نه یک تهدید، بلکه یک فرصت برای شکلدادن به «ائتلاف مطرودان» است. هر دو جریان، بقای خود را در ایجاد اختناق، حذف دگراندیشان و ترویج بنیادگرایی میبینند. از همین رو، استقرار یک امارت اسلامی در شرق ایران، نه تنها مایهی هراس دستگاه حاکمه نیست، بلکه به عنوان یک الگوی همافزا در سرکوب جامعه مدنی نگریسته میشود.
لکهی ننگ ابدی بر پیشانی دیپلماسی
گام نهادن در مسیر به رسمیت شناختن حکومت طالبان، تیر خلاصی به ادعاهای اخلاقی و انسانی در سیاست خارجی است. این اقدام، پشت کردن آشکار به مبارزات آزادیخواهانه و جانفرسای مردم افغانستان، بهویژه زنان و دخترانی است که امروز در اسارت یک فرقه قشری، از ابتداییترین حقوق انسانی خود یعنی آموزش و کار محروم شدهاند.
همزبانی رسمی با تروریسم تحت لوای واقعگرایی سیاسی، هدیهای ارزشمند به جریانی است که جهان را به ناامنی کشیده است. این تصمیم احتمالی، لکهی ننگی پاکنشدنی را بر تاریخ روابط بینالملل ایران بر جای خواهد گذاشت؛ سندی انکارناپذیر که ثابت میکند حاکمیت کنونی برای حفظ بقای ایدئولوژیک و پیگیری ستیزهجوییهای منطقهای خود، حاضر است چشم بر خونهای ریختهشده، منافع ملی ایران و کرامت انسانی ملت همسایه ببندد و با تاریکترین جریان قرن بیست و یکم همپیمان شود.