خانه بین الملل انتظار معجزه در عصر بی‌اعتمادی/ جابه‌جایی کانون امید از درون به بیرون

هموطن بررسی می کند

انتظار معجزه در عصر بی‌اعتمادی/ جابه‌جایی کانون امید از درون به بیرون

کالبدشکافی یک هیجان جمعی در روزهایی که فضای عمومی ایران آکنده از اضطراب، خستگی سیاسی و بی‌افقی است، یک رخداد ظاهراً حاشیه‌ای در شبکه‌های اجتماعی توانست لایه‌های عمیق‌تری از بحران اجتماعی را عیان کند. ماجرا از آن‌جا آغاز شد که نفتالی بنت، نخست‌وزیر پیشین اسرائیل، با انتشار نشانه‌ها و پیام‌های نمادین و مبهم از جمله نوعی ساعت‌شماری در اینستاگرام فضایی از انتظار و گمانه‌زنی درباره «اتفاقی بزرگ و قریب‌الوقوع» ایجاد کرد.

اختصاصی گروه اجتماعی / رها صدیق

کالبدشکافی یک هیجان جمعی در روزهایی که فضای عمومی ایران آکنده از اضطراب، خستگی سیاسی و بی‌افقی است، یک رخداد ظاهراً حاشیه‌ای در شبکه‌های اجتماعی توانست لایه‌های عمیق‌تری از بحران اجتماعی را عیان کند. ماجرا از آن‌جا آغاز شد که نفتالی بنت، نخست‌وزیر پیشین اسرائیل، با انتشار نشانه‌ها و پیام‌های نمادین و مبهم از جمله نوعی ساعت‌شماری در اینستاگرام فضایی از انتظار و گمانه‌زنی درباره «اتفاقی بزرگ و قریب‌الوقوع» ایجاد کرد.

این ابهام، به‌ویژه در میان بخشی از کاربران ایرانی، به‌گونه‌ای تفسیر شد که گویی قرار است رخدادی بیرونی، حتی حمله‌ای نظامی، معادلات داخلی ایران را دگرگون کند. شبِ انتظار، شبِ چشم‌دوختن به آسمان بود؛ نه فقط آسمان فیزیکی، که آسمان سیاست و سرنوشت. اما آن‌چه رخ نداد، مهم‌تر از آن‌چیزی بود که قرار بود رخ دهد. نه معجزه‌ای از آسمان آمد و نه گره‌ای از زمین گشوده شد. 

در پی این «هیچ»، واکنش‌ها دوگانه بود: گروهی از به‌تعویق افتادن «سقوط نظام» ناامید شدند و گروهی دیگر نفس راحتی کشیدند. همین دوگانه، نشانه‌ای گویا از شکاف عمیق در ادراک جمعی و نسبت جامعه با امر سیاسی است. پرسش محوری این گزارش همین‌جاست که چرا بخشی از جامعه ایرانی به نقطه‌ای رسیده که امید یا هراس خود را نه در کنش جمعی داخلی، بلکه در مداخله‌ای خارجی جست‌وجو می‌کند؟ برای پاسخ، باید از سطح رویداد عبور کرد و به ساختارهای اجتماعی نگاه انداخت.

نخستین مفهوم کلیدی، «افول سرمایه اجتماعی» است. سرمایه اجتماعی به معنای شبکه‌های اعتماد، هنجارهای همکاری و پیوندهای افقی میان افراد در جامعه ایران طی سال‌های اخیر به‌شدت فرسوده شده است. کاهش اعتماد عمومی به نهادها، تضعیف احساس کارآمدی کنش جمعی، و تجربه‌های مکرر ناکامی در اصلاحات تدریجی، جامعه را به وضعیتی رسانده که جامعه‌شناسان آن را «بی‌پناهی نهادی» می‌نامند.

در چنین وضعیتی، افراد احساس می‌کنند هیچ سازوکار معتبری برای تأثیرگذاری بر سرنوشت جمعی در اختیار ندارند. افول سرمایه اجتماعی یا به تعبیری وقتی سرمایه اجتماعی فرومی‌ریزد، جامعه مستعد «انتقال امید» می‌شود؛ یعنی جابه‌جایی کانون امید از درون به بیرون. این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای است که روایت‌های مبهم یک سیاستمدار خارجی حتی اگر خود او «کاره‌ای» نباشد می‌تواند چنین پژواکی پیدا کند. مسئله بنت، بیش از آن‌که درباره وزن سیاسی او باشد، درباره خلأ روانی و اجتماعی مخاطبان است. در جهانی که سیاست به نمایش و نماد تقلیل یافته، ابهام و اشاره می‌تواند بیش از برنامه و واقعیت اثر بگذارد. 

نجات یا تحدید؟! از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، این وضعیت را می‌توان ذیل مفهوم «آنومی» دورکیمی نیز فهم کرد؛ وضعیتی که در آن هنجارها تضعیف می‌شوند و افق‌های معنابخش از هم می‌پاشند. در شرایط آنومیک، جامعه مستعد واکنش‌های هیجانی، انتظارهای معجزه‌آسا و تفسیرهای اغراق‌آمیز از نشانه‌هاست. ساعت‌شماری اینستاگرامی، در چنین بستری، به نماد نجات یا تهدید بدل می‌شود؛ نه به‌خاطر محتوایش، بلکه به‌خاطر آمادگی ذهنی جامعه برای چنگ زدن به هر نشانه‌ای. مقایسه تاریخی با اواخر دوران ساسانیان، اگرچه باید با احتیاط انجام شود، اما از حیث الگوی اجتماعی قابل تأمل است. منابع تاریخی از فرسایش اعتماد میان مردم و حاکمیت، فشارهای اقتصادی، و گسست‌های اجتماعی در آن دوره سخن می‌گویند؛ وضعیتی که در آن، جامعه توان بسیج درونی خود را از دست داده بود و در برابر یورش خارجی، یا منفعل ماند یا حتی در مواردی آن را راه رهایی پنداشت.

این‌که گفته می‌شود «مردم باید برای یورش خارجی‌ها به هم زنجیر می‌کردند»، استعاره‌ای است از فقدان انسجام اجتماعی. امروز نیز، هر جا که راه نجات در «دست خارجی» تصور می‌شود، باید زنگ خطر فرسایش انسجام به صدا درآید. عادی‌سازی جنگ پیامدهای اجتماعی این ماجرا کم‌اهمیت نیست. نخست، عادی‌سازی «انتظار منفعلانه» است. وقتی چشم‌ها به آسمان دوخته می‌شود، دست‌ها از زمین برداشته می‌شود. 

این الگو، کنشگری مدنی را تضعیف و سیاست را به تماشاگرپسندی بدل می‌کند. دوم، تعمیق شکاف‌های روانی است: دوگانه امید/هراس نسبت به یک رخداد خارجی، جامعه را بیش از پیش قطبی می‌کند و گفت‌وگوی عقلانی را دشوارتر می‌سازد. سوم، تقویت اقتصاد شایعه و نماد است؛ جایی که ابهام، کلیک می‌آورد و کلیک، معنا را می‌بلعد. از سوی دیگر، این رخداد نشان داد که شبکه‌های اجتماعی چگونه می‌توانند به شتاب‌دهنده‌های آنومی بدل شوند. الگوریتم‌ها، ابهام را پاداش می‌دهند و هیجان را تکثیر می‌کنند.

در چنین فضایی، «سرکارگذاری» نه یک استثناء، که یک الگوی رایج است. تمایز میان کارگزار و سرکارگذار، در این‌جا طنز تلخی است از سیاستی که از مسئولیت تهی و به نمایش تقلیل یافته است.

با این‌همه، راه برون‌رفت صرفاً در نادیده‌گرفتن یک فرد یا یک پست نیست؛ هرچند بی‌اعتنایی آگاهانه می‌تواند بخشی از راه‌حل باشد. مسئله اصلی، بازسازی سرمایه اجتماعی و احیای احساس عاملیت جمعی است. بدون اعتماد، هیچ اصلاحی پایدار نمی‌ماند؛ و بدون افق مشترک، هیچ کنشی جمعی شکل نمی‌گیرد. جامعه‌ای که خود را ناتوان می‌بیند، به‌ناچار به بیرون چشم می‌دوزد؛ جامعه‌ای که توانمند می‌شود، حتی در تنگنا، به درون رجوع می‌کند. در نهایت، ماجرای انتظار بی‌فرجام، آینه‌ای بود که تصویری نگران‌کننده از حال جامعه نشان داد. 

نه به‌خاطر آن‌چه یک سیاستمدار خارجی گفت یا نگفت، بلکه به‌خاطر آن‌که چرا گفته‌اش چنین پژواکی یافت. اگر این آینه شکسته نشود و فقط از کنار آن عبور کنیم، احتمالاً دوباره در شبی دیگر، دوباره چشم‌ها به آسمان دوخته خواهد شد. مسئله اما آسمان نیست؛ زمین زیر پای ماست.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن