اختصاصی گروه اجتماعی/رها صدیق
سالهاست میگویند پول «چرک کف دست» است؛ چیزی بیارزش و گذرا که نباید معیار سنجش آدمها باشد. اما امروز پول دیگر چرک کف دست نیست؛ دیواری است بلند میان آدمها و ابتداییترین حقهایشان. پول تعیین میکند چه کسی درمان شود، چه کسی خانه داشته باشد، چه کسی بتواند ازدواج کند و حالا، بیش از هر زمان دیگری، تعیین میکند چه کسی حق درس خواندن دارد. با شهریههایی که برای سال تحصیلی جدید اعلام یا برآورد شده، دانشگاه دیگر محل رقابت استعدادها نیست؛ به ویترینی برای نمایش توان مالی خانوادهها تبدیل شده است. وقتی هزینه هر ترم پزشکی در دانشگاه آزاد به حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ میلیون تومان و در پردیسهای خودگردان به حدود ۱۳۰ تا ۱۸۰ میلیون تومان میرسد، باید صریح گفت که مسیر پزشکی برای بخش بزرگی از جوانان کشور عملاً بسته است. حتی رشتههایی مانند پرستاری و دیگر رشتههای پیراپزشکی نیز با شهریههای۳۰ تا ۵۰ میلیون تومانی در هر ترم، از دسترس خانوادههای متوسط و کمدرآمد دور شدهاند.
این فقط بحث چند عدد در یک جدول شهریه نیست. پشت هر عدد، دانشجویی ایستاده که ناچار است میان ادامه تحصیل و تأمین هزینههای زندگی خانواده انتخاب کند. دانشجویی که شاید با کار تماموقت یا پارهوقت، ماهانه حدود ۲۰ میلیون تومان درآمد داشته باشد، اما همان درآمد حتی پاسخگوی هزینههای شخصیاش هم نباشد؛ چه برسد به شهریهای که گاهی معادل چندین ماه یا حتی یک سال دستمزد اوست. در چنین وضعی، درس خواندن دیگر راه نجات نیست؛ به باری تازه بر دوش خانواده تبدیل میشود.
نسلهای پیشین، دستکم در تصور عمومی، تحصیل را نردبان صعود اجتماعی میدانستند. جوان درس میخواند تا شغلی بهتر پیدا کند، خانوادهاش را از تنگنای اقتصادی بیرون بکشد و جایگاه متفاوتی در جامعه به دست آورد. اما امروز این نردبان را از جلوی پای طبقات فرودست و حتی بخش بزرگی از طبقه متوسط برداشتهاند. کسی که پول ندارد، نهفقط برای ورود به دانشگاه، بلکه برای ماندن در آن نیز با مانع روبهرو است؛ از شهریه و اجاره خانه تا رفتوآمد، کتاب، لپتاپ، اینترنت و هزینههای روزمره زندگی.
فاجعه از دانشگاه شروع نمیشود. شکاف آموزشی از مدرسه آغاز شده است؛ از مدارس گرانقیمت، کلاسهای خصوصی، آزمونهای آزمایشی و امکاناتی که فقط خانوادههای برخوردار توان پرداخت آن را دارند. فرزندان خانوادههای ثروتمند با امکانات بیشتر وارد رشتهها و دانشگاههای بهتر میشوند و بعد نیز توان پرداخت شهریههای سنگین را دارند. در مقابل، دانشآموز مستعدی که در خانوادهای کمدرآمد بزرگ شده، حتی اگر توان علمی بالایی داشته باشد، در هر مرحله یک قدم عقبتر نگه داشته میشود.
نتیجه روشن است که آموزش عالی به جای آنکه ابزار کاهش نابرابری باشد، به ماشین بازتولید فقر تبدیل میشود. جوانی که به دلیل ناتوانی مالی از دانشگاه جا میماند یا در میانه راه انصراف میدهد، فرصت دستیابی به شغل تخصصی، درآمد پایدار و ارتقای جایگاه اجتماعی را از دست میدهد. فقر از یک نسل به نسل دیگر منتقل میشود و دانشگاه، که باید دریچه امید باشد، به نمادی از محرومیت بدل میشود.
دانشگاه آزاد و پردیسهای خودگردان نیز نمیتوانند فقط با منطق یک بنگاه اقتصادی اداره شوند. درست است که اداره دانشگاه، پرداخت حقوق استادان، تأمین تجهیزات و حفظ کیفیت آموزشی هزینه دارد؛ اما آیا راه جبران این هزینهها باید فشار مستقیم بر خانوادههایی باشد که زیر بار تورم، اجارهخانه، درمان و هزینههای اولیه زندگی خم شدهاند؟ دانشگاهی که شهریه میگیرد اما در برابر آن اینترنت مناسب، فضای آموزشی استاندارد، امکانات اولیه رفاهی و کیفیت آموزشی قابل دفاع ارائه نمیدهد، نهتنها گران، بلکه ناعادلانه است.
امروز باید پذیرفت با این سطح از شهریه، بسیاری از جوانان دیگر نمیتوانند با درس خواندن خود و خانوادهشان را نجات دهند. تحصیل، که زمانی امید خروج از فقر بود، برای بسیاری به رؤیایی پرهزینه و دستنیافتنی تبدیل شده است. دانشگاه در عمل هر روز بیشتر به قلمرو ثروتمندان نزدیک میشود؛ جایی که استعداد بدون پول، شانس چندانی برای دیده شدن ندارد.
اگر دولت بهطور هدفمند برای دانشجویان کمبرخوردار بورسیه، وامهای واقعی و حمایتهای پایدار در نظر نگیرد، اگر دانشگاهها به کیفیت خدمات و پاسخگویی در برابر شهریهها متعهد نشوند، فاصله طبقاتی در آموزش عمیقتر خواهد شد. جامعهای که در آن فرزندان فقرا نتوانند درس بخوانند، در واقع آینده خود را از بخش بزرگی از استعدادهایش محروم کرده است.