اختصاصی گروه سیاسی/ سپهر بابایی
در حالی که جمهوری اسلامی بار دیگر از آمادگی برای بازگشت به مسیر مذاکره با آمریکا سخن میگوید، طی روزهای گذشته شاهد یکی از شدیدترین دورهای تبادل حملات میان تهران و واشنگتن در هفتههای اخیر بوده است؛ وضعیتی که بیش از هر چیز، تناقض عمیق میان دیپلماسی اعلامشده جمهوری اسلامی و رویکرد نظامی آن در سیاست خارجی را برجسته میکند.
از یک سو، مسعود پزشکیان، رئیسجمهوری ایران، از امکان بازگشت تهران به توافق آتشبس و مسیر گفتوگو در صورت بازگشت آمریکا به تعهداتش سخن گفته است. از سوی دیگر، در همان بازه زمانی، نیروهای آمریکایی حملات تازهای علیه اهدافی در ایران انجام دادهاند و جمهوری اسلامی نیز در واکنش، حملات موشکی و پهپادی به اهداف آمریکایی و متحدان واشنگتن در منطقه انجام داده است. رویترز این دور از درگیری را مهمترین تبادل آتش میان ایران و آمریکا از ماه ژوئیه توصیف کرده است.
این دوگانگی فقط اختلاف میان «جنگ» و «مذاکره» نیست؛ مسئله عمیقتر، فقدان یک راهبرد روشن و پایدار در سیاست خارجی جمهوری اسلامی است. حکومتی که از یک طرف از آمادگی برای گفتوگو سخن میگوید، همزمان درگیر اقداماتی است که امکان گفتوگو را دشوارتر و هزینه بازگشت به میز مذاکره را بیشتر میکند.
دیپلماسی در سایه موشک
بازگشت به مذاکرات در شرایطی مطرح شده که منطقه بار دیگر شاهد تشدید درگیری است. حملات متقابل آمریکا و جمهوری اسلامی در روزهای اخیر نشان داده است که آتشبسها و تفاهمهای پیشین تا چه اندازه شکنندهاند. تلاشهای دیپلماتیک نیز در حالی ادامه دارد که هر حمله تازه میتواند محاسبات طرف مقابل را تغییر دهد و فضای سیاسی لازم برای توافق را از بین ببرد.
مشکل جمهوری اسلامی این است که دیپلماسی آن اغلب نه بهعنوان بخشی از یک راهبرد جامع برای کاهش تنش، بلکه در واکنش به فشارهای اقتصادی، نظامی و سیاسی فعال میشود. هنگامی که فشار افزایش مییابد، تهران از مذاکره سخن میگوید؛ اما همزمان تلاش میکند با نمایش قدرت نظامی، هزینه فشار بر خود را برای طرف مقابل افزایش دهد.
این الگو شاید در کوتاهمدت بتواند قدرت چانهزنی حکومت را افزایش دهد، اما در بلندمدت یک مشکل اساسی ایجاد میکند: طرف مقابل نمیتواند بهسادگی تشخیص دهد که آیا پیشنهاد مذاکره یک انتخاب راهبردی برای پایان دادن به بحران است یا صرفاً تاکتیکی برای مدیریت فشار.
گزارشهای اخیر نیز نشان میدهد که ایران همزمان با افزایش فشار نظامی، با فشار اقتصادی شدیدی مواجه است. رویترز گزارش کرده که محاصره دریایی آمریکا در تنگه هرمز صادرات نفت ایران را بهشدت کاهش داده و اقتصاد ایران را تحت فشار بیشتری قرار داده است.
هزینه سیاست «نه جنگ، نه صلح»
سیاست خارجی جمهوری اسلامی در سالهای گذشته بارها میان دو قطب حرکت کرده است: تهدید و مذاکره، تقابل و گفتوگو، مقاومت و تلاش برای رفع تحریمها. نتیجه چنین رویکردی، ایجاد وضعیتی است که نه جنگ بهطور کامل متوقف میشود و نه دیپلماسی به توافقی پایدار منجر میشود.
تازهترین دور درگیری نیز همین مسئله را آشکار کرده است. آمریکا حملات خود را از سر گرفته و ایران در پاسخ، موشک و پهپاد به کار گرفته است. در همین حال، تهران همچنان از امکان بازگشت به مسیر توافق سخن میگوید.
این وضعیت برای جامعه ایران هزینهای فراتر از هزینه مستقیم جنگ دارد. نااطمینانی سیاسی، کاهش سرمایهگذاری، فشار بر ارزش پول ملی، اختلال در تجارت و افزایش ریسک اقتصادی، همه پیامدهای سیاست خارجی پرتنش هستند. حتی بازار جهانی نفت نیز نسبت به حملات جدید ایران و آمریکا واکنش نشان داده و قیمت نفت در پی نگرانی درباره اختلال در عرضه افزایش یافته است.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی این نیست که جمهوری اسلامی «میتواند» مذاکره کند یا نه؛ پرسش این است که آیا ساختار تصمیمگیری در تهران حاضر است هزینههای سیاسی یک توافق واقعی را بپذیرد یا خیر.
مذاکره زمانی معنا پیدا میکند که هدف آن رسیدن به یک توافق پایدار باشد. اگر مذاکره صرفاً برای کاهش موقت فشار و سپس بازگشت به همان چرخه تقابل استفاده شود، نتیجه چیزی جز تکرار بحران نخواهد بود.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی در گروگان ملاحظات ایدئولوژیک
یکی از مشکلات بنیادی سیاست خارجی جمهوری اسلامی، قرار گرفتن منافع ملی در کنار مجموعهای از ملاحظات ایدئولوژیک و امنیتی است. در چنین ساختاری، سیاست خارجی فقط درباره تأمین منافع اقتصادی یا امنیتی شهروندان تصمیم نمیگیرد؛ بلکه حفظ تصویری از «مقاومت» و مقابله با آمریکا نیز به بخشی از مشروعیت سیاسی حکومت تبدیل شده است.
همین مسئله، امکان عقبنشینی تاکتیکی را برای تهران دشوار میکند.
هر توافقی که نیازمند امتیازدهی باشد، میتواند از سوی بخشهایی از ساختار قدرت بهعنوان عقبنشینی تعبیر شود. در مقابل، ادامه تقابل نیز هزینههایی دارد که اقتصاد و جامعه ایران توان تحمل نامحدود آن را ندارند.
به همین دلیل، جمهوری اسلامی در موقعیتی گرفتار شده که هر دو انتخاب برایش هزینهزاست: ادامه جنگ خطر گسترش درگیری و افزایش فشار اقتصادی را به همراه دارد و مذاکره نیز میتواند حکومت را مجبور به پذیرش محدودیتها و امتیازهایی کند که سالها در برابر آنها مقاومت کرده است.
در این میان، مردم ایران عملاً در جایگاه پرداختکننده هزینه قرار گرفتهاند. هر بار که تنش بالا میگیرد، اقتصاد آسیب میبیند؛ و هر بار که نشانهای از مذاکره و کاهش تنش ظاهر میشود، امید به ثبات اقتصادی افزایش مییابد. این وابستگی مستقیم وضعیت معیشتی مردم به تصمیمهای سیاست خارجی، نشان میدهد که مسئله دیگر صرفاً یک اختلاف دیپلماتیک میان تهران و واشنگتن نیست.
دور تازه حملات متقابل در حالی رخ داده که حتی میانجیها نیز خواستار بازگشت ایران و آمریکا به میز مذاکره شدهاند. قطر پس از ازسرگیری حملات، دو طرف را به بازگشت به مذاکرات فراخوانده است.
در نهایت، تناقض میان مواضع دیپلماتیک و عملکرد نظامی جمهوری اسلامی یک پرسش جدی را پیش روی سیاست خارجی تهران قرار میدهد: آیا حکومت واقعاً به دنبال خروج از چرخه تنش است، یا مذاکره را ابزاری برای مدیریت موقت فشار میداند؟
تا زمانی که این پرسش پاسخ روشنی نداشته باشد، هر آتشبس میتواند موقت، هر مذاکره شکننده و هر آرامش مقدمهای برای دور بعدی درگیری باشد. آنچه در دو روز گذشته رخ داده، بیش از آنکه صرفاً یک دور دیگر از درگیری ایران و آمریکا باشد، نشانهای از بنبستی است که سیاست خارجی جمهوری اسلامی سالهاست در آن گرفتار شده است: نه توان تحمل هزینه دائمی تقابل را دارد و نه اراده یا امکان سیاسی لازم برای عبور کامل از آن.