متین زمانیان
«وقتی هشت ماه زندان دیگر خبر نیست»؛ این جمله مهدی محمودیان، چکیده تمام رنجی است که این روزها بر جان شریف دلسوزان این سرزمین نشسته است. او در یادداشت اخیرش، نه از سر استیصال، که از سر یک ایستادگی آگاهانه، قید «تقاضای عدالت» از دادگاهی را زده که ترازوی عدالتش سالهاست از تعادل خارج شده است.
خواندن حکم هشت ماه حبس برای کسی که زندگیاش را وقف دیدن رنج دیگران کرده، برای من که پیوندی عمیق با او دارم، واقعهای فراتر از یک خبر سیاسی است. مهدی برای من، نه فقط یک فعال سیاسی رنجکشیده، که تصویری از یک پدر دلسوز و برادری بزرگتر است که در تاریکترین لحظات، چراغ امید را در دل آدمی روشن نگه میدارد.
هنوز به خاطر دارم روزهای بازداشتم را؛ روزهایی که دیوارهای زندان سنگینی میکرد و تنها چیزی که میتوانست مرهمی بر آن فضای سرد باشد، شنیدن صدای مهدی بود. حتی از پشت تلفن، لحن آرامبخش او، جانم را صیقل میداد. او با آن مهربانی زلال و بیآلایشش، چنان در دلم جای گرفت که حالا شنیدن نامش، تداعیگر امنیت و پناه است.
خوب به یاد دارم، روزهایی که بعد از آزادی، دلهره دادگاه و احضاریهها امانم را میبرید، او بود که با خندهای تلخ اما امیدوارانه میگفت: «نگران نباش، شاید با هم راهی شدیم… تنها نبودی.» و حالا، گویی دست سرنوشت، عجیبترین بازی خود را به نمایش گذاشته است. چرخ روزگار چنان چرخیده که من باید در همان شعبهای حاضر شوم که حکم مهدی را صادر کرده است؛ گویی تقدیر، پیوند ما را در نقطهای گره زده که مرز میان دردمندی و ایستادگی است.
مهدی، وقتی با آن کلام پرمهرش مرا «پسرم» خطاب میکند، تمام وجودم به لرزه درمیآید. این نه فقط یک واژه، که تعهدی است از جان به جان. این محبت بیدریغ، پیوندی ایجاد کرده که هیچ دیوار و حکم و زندانی نمیتواند آن را بشکند.
او در آستانه پنجاه سالگی، کولهباری از سالها حبس را به دوش میکشد، اما هنوز با همان استواری میگوید: «اگر بیایند، دوباره میروم.» او عقب ننشسته است، چون میداند که هزینه دادن برای شرافت، تکرار تاریخ کسانی است که هرگز سر خم نکردند.
مهدی عزیز! اگر دادگاه تو، در آزادی را به رویت بسته است، بدان که در قلبهای ما، تو آزادترین آزادگانی. این روزهای خستگی و تلخی، که سهم همه ما شده، خواهد گذشت؛ اما این پیوند، این برادری و این «ایستادن ایستاده»، سندی است که تاریخ فراموش نخواهد کرد. تو در این روزهای سخت، تنها نبودی و نخواهی بود.