خشایار سفیدی
دادخواهی بر منطقی حقمحور استوار است. در این منطق، ابتدا باید پذیرفت که حقی پایمال شده و سپس سازوکاری برای احقاق آن فراهم شود. دادخواهی مستلزم پاسخگویی، شفافیت و پذیرش مسئولیت است. اما برای حکومتی که طی دههها با اتهامهایی چون اعدامهای گسترده، سرکوب اعتراضات، نقض حقوق شهروندان، فساد ساختاری و بحرانهای معیشتی روبهرو بوده، تکیه بر چنین روایتی میتواند پرسشهایی را متوجه عملکرد خود حکومت کند و مشروعیت ادعایی آن را با چالشهای جدی مواجه سازد.
در مقابل، انتقام یا خونخواهی بر منطقی قدرتمحور و عاطفی بنا شده است. در این روایت، مسئله اصلی دیگر احقاق حق نیست، بلکه بسیج احساسات علیه دشمنی بیرونی است. آمریکا، اسرائیل یا رهبران آنها به کانون خشم تبدیل میشوند و از این طریق امکان ایجاد همبستگی سیاسی در میان حامیان حکومت حول یک «دشمن مشترک» فراهم میشود. در نتیجه، پرسش از مسئولیتهای داخلی به حاشیه رانده شده و توجه افکار عمومی به تهدیدهای خارجی معطوف میشود.
از این منظر، تأکید ناگهانی بر «انتقام» پس از رخداد ۹ اسفند را میتوان تلاشی برای بازسازی روایت سیاسی و پر کردن خلأ معنایی ناشی از یک شکست راهبردی دانست. به جای مواجهه با پرسشهای مربوط به سیاستهای داخلی و خارجی، پاسخگویی و مطالبات انباشته جامعه، بار دیگر روایت «دشمن خارجی» و «خونخواهی» در مرکز گفتمان قرار میگیرد. چنین راهبردی ممکن است در کوتاهمدت به حفظ انسجام نیروهای وفادار به حکومت کمک کند، اما بعید است بتواند بحرانهای ساختاری و شکاف میان حکومت و جامعه را برطرف کند؛ زیرا این شکاف بیش از آنکه محصول تهدیدی خارجی باشد، ریشه در مسائل داخلی و مطالبات بیپاسخ دارد.
جمهوری اسلامی پیشتر نیز از این الگو بهره گرفته است؛ از جمله در گفتمان «انتقام سخت» پس از کشته شدن قاسم سلیمانی. با این حال، اکنون که ضربه مستقیماً متوجه رأس هرم قدرت شده، به نظر میرسد این گفتمان با شدت و برجستگی بیشتری بازتولید میشود.
از این رو، انتخاب واژه «انتقام» صرفاً یک انتخاب زبانی نیست، بلکه بازتاب نوعی منطق سیاسی است؛ منطقی که مشروعیت خود را نه از احقاق حق، بلکه از بازتولید دشمن، بسیج احساسات و تعویق مواجهه با بحرانهای مشروعیت و پاسخگویی کسب میکند.