تورم ضربدر صفر

پزشکی تعریف می‌کرد در اثر اتفاقاتی در همان روزهای پرهیاهو، توی کوچه‌ای خلوت با دو پسر کم سن و سال زیر بیست سال برخورد می‌کند. یکی از پسرها پایش زخمی شده و دوستش هم مضطرب در حال تلاش واهی برای کمک. پزشک رسیده که کمک کند و می‌خواسته برای بررسی بیشتر زخم، شلوار بیمار زخمی را پاره کند، پسرک ولی، توی آن درد و حال بد، التماس می‌کند که پاره نکن، همین یک شلوار را بیشتر ندارم…

نازنین متین نیا:

پزشکی تعریف می‌کرد در اثر اتفاقاتی در همان روزهای پرهیاهو، توی کوچه‌ای خلوت با دو پسر کم سن و سال زیر بیست سال برخورد می‌کند. یکی از پسرها پایش زخمی شده و دوستش هم مضطرب در حال تلاش واهی برای کمک. پزشک رسیده که کمک کند و می‌خواسته برای بررسی بیشتر زخم، شلوار بیمار زخمی را پاره کند، پسرک ولی، توی آن درد و حال بد، التماس می‌کند که پاره نکن، همین یک شلوار را بیشتر ندارم…

توی این روزها، روایت زیاد شنیده‌ام. اما این جمله «پاره نکن، همین یک شلوار را بیشتر ندارم» جوری سوزن به قلبم می‌زند که انگار قلبم شده آن اسفنج پر از سوزن توی جعبه خیاطی مادربزرگم که قدیم‌ترها توی هرخانه‌ای بود و سوزن‌ها، تیز و ایستا، تویش فرو رفته بودند. داستان پسرک ادامه‌ای هم دارد؛ بعد از تلاش پزشک، منطقی‌ترین راه نجات بیمارستان بوده. اما پسرک بازهم التماس که نرویم بیمارستان، چون پولش را نداریم. ببینید، شنیدن اینجای داستان تحمل زیادی می‌خواهد؛ زخمی قصه ما، نه از مامور می‌ترسیده و نه روایت‌هایی که همه شنیده‌ایم؛ ترسش، دست‌های خالی بوده و چیزی نداشتن. با یه لا پیراهن و شلوار و لباسی که اگر پاره و خراب شوند، جایگزین ندارند، آمده توی خیابان. توی این داستان حتی فقر هم حرف اول را نمی‌زند، چون انگار فقر هم یک استاندارد خطی است در روایت‌های علمی و آکادمیک. من توی واژه‌ها، «نداری» را مناسب‌تر می‌دانم و «هیچ نداشتن جز جان عزیز و بزرگوار را» واضح‌تر برای توصیف. نمی‌دانم این پسرک از کجا آمده، خانواده‌اش که بودند و حتی سرنوشتش چه شده. این‌چیزها توی روایت‌های این مدت زیاد گم می‌شود. فقط می‌دانم در حوالی من، ما و شما، جوان‌هایی شبیه این پسرک زیادند. عدد و آماری هم ندارم. آن کالابرگ‌ها و یارانه‌ها، شاید بخشی از این آمار را مشخص کنند، اما، همه نیستند. چون توی آمارها نمی‌نویسند که زیر خط فقر چطور دارد دوام میاورد، نمی‌نویسند دورترها دور از خط فقر بودن، روان آدمیزاد را چه می‌کند. نمی‌نویسند بچه‌ای که با شکم گرسنه بزرگ می‌شود و توی جوانی فقط یک شلوار برای بیرون زدن از خانه دارد، وقتی می‌آید توی خیابان و یک روز عادی زندگی مردم کنار خط فقر یا کمی بالای خط فقر یا متوسط را می‌بیند به چه فکر می‌کند. آمارها و اعداد نمی‌گویند همین جوانک اگه روز عادی نباشد، وقت چنگ زدن به یک لحظه غیرمعمولی در خیابان که ممکن است نیمه امیدی برای خیال داشتن زندگی عادی به او می‌دهد، دست به چه کارهایی بزند. 

بله این چیزها نه توی آمارها و عددها معلوم می‌شوند، نه خبرها، و نه حتی اگر صادقانه بخواهم بگویم «مرده باد و زنده‌ باد»ها. این جوانک‌ها نه توی اینستاگرام هشتگ مبارزه می‌بینند و نه توی تلگرام و توییتر فریب می‌خورند. چون کسی که یک لا لباس دارد، پول بسته اینترنت و گوشی همراه و فیلترشکن هم ندارد، حتی ممکن است توی خانه تلویزیونی هم نداشته باشد که حالا یا صدای خبرنگار رسانه ملی را بشنود یا پای ماهواره شبکه‌های دیگر ببیند. این جوانک‌ها صبح با شکم گرسنه بیدار می‌شوند و شب هم با شکم گرسنه می‌خوابند. گرسنگی و نداری، برای آن‌ها شبیه این نیست که حالا مثلا گوشت ناگهان شده کیلویی دو خرده‌ای و بهتر است مراعات کنند و نخرند. برای این دسته از آدم‌ها، قیمت‌ها چه بالا بیایند و چه پایین بروند، تفاوتی ایجاد نمی‌شود. چون توی جیب خالی درصد تورم ضربدر صفر می‌شود و صفر مطلق جاری توی زندگی‌شان، چیزی را تغییر نمی‌دهد؛ چون همه‌چیز صفر است، همه‌چیز ضربدر صفر است و حقیقت، آن شلوار پاره‌ای است که اگر پاره‌تر شود، دیگر با وصله و پینه هم نمی‌شود پوشید و جایگزین هم ندارد. 

حالا هرکس از این حرف‌های من می‌تواند برداشتی کند؛ آن‌طرفی‌ها می‌توانند بگویند دارم سیاه‌نمایی می‌کنم، این‌طرفی‌ها من را متهم به عادی‌سازی کنند، عده‌ای اصلا انکار کنند که نه بابا همچین چیزی واقعیت ندارد و… ولی راستش را بخواهید هیچکدام از این صداها، به اندازه صدای زندگی جوان و جوان‌هایی شبیه به این جوانک، روحم را خراش نمی‌دهد. توی این روزگار درد و عزا بسیار است. قبل از این سه هفته بوده، بعد از این سه هفته هم هست. اگر من روزنامه‌نگار نشنوم و نبینم و روایت نکنم، چه کنم؟ اگر درد را توی خیابان‌ها نبینم و ننویسم و تلاش نکنم با کلمه‌ها، ردی بگذارم بر مسیری که دارد اشتباه پیش می‌رود و بالاخره باید راهی تازه پیدا کرد، به چه درد می‌خورم؟ 

واقعیت این است؛ نه اینترنت، نه کالابرگ، نه حرف‌های قشنگ و نه حتی تهدید و چیزهای دیگر، هیچکدام چاره ما نیست. چاره اول ما، فهم دقیق جامعه است. جامعه هم فقط آن قشر بالای خط فقر و آن‌هایی که دستشان به دهانشان می‌رسد نیست. جامعه یک کل است از جزهای بسیار. خرد کلی جامعه هم فقط من روزنامه‌نگار و رییس‌جمهور و آن مدیر و آن روانشناس و استاد دانشگاه و کارمند و…نیست. خرد کلی جامعه از همین جوانک ترسیده از نداری هم برایندی دارد.

ما چیزهای زیادی توی این روزگار دیدیم. بیشتر از هرجامعه دیگری، تنوع در جریان زیستمان داشتیم. تجربه زیسته ما، بسیار پرهیاهو و پرماجراست. نمی‌دانم کی وقتش می‌رسد که به‌جای پاک کردن صورت مسئله‌ها، مسئله اصلی را ببینیم. می‌دانم ممکن است فهم مسائل سخت باشد و ساده‌ترین راه انکارش، اما نمی‌شود مساعدتی کنیم و کمی فقط کمی وقت بگذاریم برای دقیق‌تر شدن روی مسئله؟ نمی‌شود همین‌طور که نشستیم و داریم فکر می‌کنیم که امروز برای فلان جلسه کدام لباس را بپوشیم به آدم‌هایی فکر کنیم که نگران نیستند زخمی شوند ولی نگرانند شلوارشان پاره شود چون شلوار دیگری ندارند؟ یا وقتی قرص‌های بیماری می‌خوریم یا حتی مثلا فلان ویتامین و بهمان مکمل، به آدم‌هایی فکر کنیم که ترس جان و زندان ندارند ولی ترس پول بیمارستان دارند؟ 

پس سهم همسایه‌گی، هم‌وطنی، هم‌غصه‌گی ما در این داستان‌ها کجاست؟ چندسال، چندبار، چند خانواده عزادار باید بیایند و بروند تا آن نقطه باشکوه همدلی، اراده واقعی برای تغییر در همه ما روشن شود و خردجمعی ما به بلوغ و تکاملی اندک برسد که می‌شود ساخت؛ نه با شعار روی درو دیوار شهر و برخورد با مخالف و ترسیده و متفاوت، که با درکی عمیق، فهمی شگرف و صدالبته دلی امیدوار.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن