اختصاصی هموطن/ سید امیر موسوی
اگر در یک ماهه اخیر، سری به کوچه و خیابانهای پایتخت زده باشید، رئیس بلدیه، شهر را پر کرده از بیلبوردها و بنرهای عریض و طویل زیست قسطی! از طلای قسطی تا گوشت و مرغ و برنج قسطی و اخیرا هم الحمدلله از صدقه سر سایه نامبارک همایونی رهبر خوفیه نشین و دوره زعامت پشت پردهاش؛ بستر لازم برای تناول پیتزا و پاستا و کوبیده دوسیخ به صورت چند قسطه فراهم شده و رعیت چه میخواهد دیگر!
ناگفته پیداست که در همه جوامع، تامین نیازهای زندگی شهروندان به صورت اقساطی، اساسا امر عجیبی نبوده و قاعدتا یک تسهیل رفاهی است برای تامین نیازهایی که به صورت یکجا و کلی؛ امکان حصول به آن نیازها برای افراد ممکن نیست.
از تامین مسکن و خرید خودرو گرفته تا سفرهای طولانیمدت افراد در بسیاری از جوامع توسعهیافته نیز به صورت قسطی، قابل پیگیری بوده و شهروندان با تقسیط هزینههایی اینچنین در طول یک بازه زمانی مشخصی به هدف و نیاز خود دست پیدا میکنند. برخی مسکن تهیه میکنند، برخی خودروی خود را تامین یا تبدیل به احسن میکنند و القصه که روال چنین است.
شرح ماوقعی که البته در همین ایران خود ما هم، چندان دور از ذهن نبوده و مخاطب با شنیدن آن میگوید؛ خب! ما هم که از این جور قسطها داشتیم و اصلا خانه، ماشین یا هر نیاز خود و خانوادهمان را به همین ترتیب تهیه کردیم. اما سر درد در این جاست که این تقسیط تامین نیاز به دور باطلی برخورده و با ناکارآمدی و پلشتی ساختار حاکمه و تشدید و متاستاز توامان و همواره اقتصاد جامعه، کار را به تقسیط بدیهیترین و پیشپاافتادهترین نیازها را کشانده است. شوربختانه اینکه شهروند ایرانی در چنین وضعیتی، اعتماد به نفس خود را برای یک زندگی معمولی از دست رفته دیده و بر این باور میافتد که چشمانداز او برای دستیابی به اهدافی که تا همین چند صباح قبل تا حدی، شدنی به نظر میرسید، کلا کان لم یکن شده و به قفسه خاطرات کوچ کرده است.
فقدان چشمانداز و یا به عبارتی، سیر نزولی شاخص امید به آینده در جامعهای چنین، آن را بیش از پیش به سمت فروپاشی و انحطاط سوق داده و جامعهای که در تامین بدیهیترین نیازهای خود نیز دچار چه کنم، چه کنم باشد و اصطلاحا، چیزی برای از دست دادن نداشته باشد به مانند انبار باروت و مترصد وقوع جرقهای برای انفجار خواهد بود.
جامعهای که شرح آن طرح شد، بین استیصال و خشم، مدام در رفت و آمد بوده و بنیان و اساس آن توامان در معرض تهدید و آسیب است. جامعهای که از سویی از رقم زدن هرگونه تغییری در جهت مثبت و بهبود مناسبات مربوط به زیست شخصی و جمعی خود به سختی ناامید شده و خود را فاقد هرگونه عاملیت میبیند و از دیگر سو از رقمزنندگان وضع موجود به غایت خشمگین است. ترکیب و درهم آمیختگی این استیصال و خشم است که میتواند، بزرگترین و استخواندارترین ساختارهای حاکمیتی در جای جای جهان را به تزلزل و نیستی کشانده و بنیانهای آن را از جای برکند.
به عبارت دیگر، وضع کنونی حاکم بر جامعه ایرانی که تانک اصولگرایان در پایتخت، آن را در بیلبوردهای شهری و بنرهای میدانی با اقسام تقسیط تامین پیش پا افتادهترین مایحتاج مردم به نمایش گذاشته به میزانی رقت برانگیز شده که افراد، نه برای تامین مسکن و خودرو و امثالهم که گاها برای خرید پیتزای گوشت و قارچ و یک شب نشینی ساده خانوادگی، زیر بار قسط میروند. فرد در چنین وضعیتی، وقتی در حال واریز قسط سوم خرید خود بوده و با این سوال مواجه شود که قسط کدام خرید را پرداخت میکنی، پاسخ خواهد داد که این قسط سوم از چهار قسط مربوط به یک پرس چلوکبابی است که یک فصل قبل، مثلا در شب یلدا با خانواده خوردیم! مرور همین ماوقع، چه میزان استیصال و خشم و ناکافی بودن به تک به تک افراد درگیر این نابازی میبخشد؟
«ما شما را به مقام والای انسانیت میرسانیم»، «به این میزان دلخوش نباشید» نظامی که روزگاری منادی آزادی، استقلال و بدل شدن به قدرت اول منطقه بود، حالا کارش به جایی رسیده که یک دست کله پاچه و دو پرس قیمه بادمجان را قسطی میدهد دست خلقالله و مردم؛ میبینند، میشنوند و آگاهتر از هر زمانی دیگر هستند که این وضعیت، اسمش هرچه باشد، مقام والای انسانیت نیست! جامعهای که چنان درگیر زیست قسطی شده که تنها کالای نقد در آن مرگ است و تنها، خدمات ملکالموت در آن قسطی نیست!