گروه سیاسی / ماهور ایرانی
روز خبرنگار که میرسد، اهل سیاست و صاحبان منصب و اربابان میز و صندلی، یکباره یادشان میافتد که خبرنگار هم آدم است و قلم هم حرمت دارد و خبر هم رسالت است و رسانه هم رکن چهارم و چه و چه. تبریکها از در و دیوار سرازیر میشود، پیامها یکی از دیگری فاخرتر، عبارات چنان آراسته که گویی مملکت را نه با بخشنامه و تذکر و احضار و توقیف، که با گل و گلاب و صلوات اداره میکنند.
اما ما که هشت سال است در این دکان پررونق خبر، بساط قلم پهن کردهایم، خوب میدانیم حکایت چیست. من از سال ۱۳۹۷ تا امروز، خبرنگار بودهام. هشت سال است که با خبر نان میخورم و از خبر زخم میخورم. هشت سال است که صبح را با کلمه آغاز کردهام و شب را با این پرسش به پایان بردهام که این بار کدام کلمه را باید قورت بدهم تا مبادا حقیقت از گلوی من پایینتر نرود و خدای نکرده به گوش اهل قدرت برسد.
خبرنگاری در این دیار حکایت همان مرغی است که یک پایش در تحریریه است و پای دیگرش در اتاق احضار.
اینجا اگر زیاد بپرسی، میگویند چرا فضولی میکنی. اگر کم بپرسی، میگویند چرا خبرنگاری. اگر بنویسی، میپرسند چه کسی اجازه داد. اگر ننویسی، میپرسند چرا خبر را منتشر نکردی. اگر حقیقت را بگویی، متهمی که سیاهنمایی کردهای و اگر سیاهی را نادیده بگیری، متهمی که حقیقت را کتمان کردهای.
این است هنر روزگار ما.
در مملکتی که «قلم» را حرمت مینهند، گاهی صاحب قلم را احضار میکنند تا توضیح بدهد چرا قلمش اینقدر قلم بوده است.
ما از آن نسل خبرنگارانی هستیم که پیش از نوشتن هر خبر، اول به محتوای خبر فکر نمیکنیم؛ به عاقبت خبر فکر میکنیم. تیتر را که مینویسیم، یک بار برای مخاطب میخوانیم و سه بار برای خودمان. یک بار میپرسیم آیا مردم میفهمند و سه بار میپرسیم آیا فلان نهاد خوشش میآید یا نه.
چه شده است که در این سرزمین، گاهی یک جمله کوتاه میتواند از یک پرونده قطور سیاسی خطرناکتر باشد؟ چه شده است که یک پرسش ساده، از هزار پاسخ بیحاصل پرهزینهتر است؟ چه شده است که گاهی گفتن «چرا؟» از گفتن «چشم» دشوارتر شده است؟
قصه، قصه قدرت است.
قدرت همیشه از پرسش خوشش نمیآید. قدرت پاسخ میخواهد، اما پاسخهایی که خودش از پیش نوشته باشد. قدرت رسانه میخواهد، اما رسانهای که انعکاس باشد نه آینه. آینه اگر راستگو باشد، عیب را هم نشان میدهد و این همان چیزی است که بعضی صاحبان قدرت از آن گریزاناند.
اینجا سالهاست با خبرنگار همان معاملهای را کردهاند که با آینه میکنند؛ تا وقتی چهره را زیبا نشان بدهد، عزیز است، اما همین که خط و خال و چین پیشانی را نشان داد، آینه را میشکنند و چه ضربالمثل عجیبی داریم ما ایرانیها که میگوییم «آینه چون نقش تو بنمود راست، خودشکن، آینه شکستن خطاست».
اما در این روزگار، گاهی نه آینه خودش میشکند و نه صاحب چهره حاضر است صورتش را ببیند. راه سومی پیدا میشود؛ آینه را متهم میکنند.
میگویند خبرنگار سیاهنماست.
سیاهنمایی هم از آن کلمات عجیبی است که هر وقت واقعیت بیش از اندازه سیاه باشد، به کار میآید. اگر کارخانه تعطیل است، خبرنگار سیاهنماست. اگر مردم از گرانی مینالند، خبرنگار سیاهنماست. اگر فساد از پنجره بالا میرود و از در بیرون میآید، خبرنگار سیاهنماست. اگر مسئولی پاسخ نمیدهد، باز هم خبرنگار مقصر است که چرا سوال کرده.
ظاهراً در این مملکت، گاهی مشکل از آتش نیست؛ مشکل از کسی است که دود را دیده است.
از سال ۱۳۹۷ تا امروز، کم ندیدهام. کم نشنیدهام. کم نترسیدهام. کم خشمگین نشدهام. کم همکار ندیدهام که یک روز قلمش را بر زمین گذاشته و رفته باشد. یکی مهاجرت کرده، یکی خانهنشین شده، یکی سکوت کرده، یکی شغل عوض کرده و یکی هم هنوز مانده و هر روز با خودش کلنجار میرود که آیا نوشتن هنوز ارزش این همه هزینه را دارد یا نه.
خبرنگاری در ایران فقط حرفه نیست؛ یک جور آزمون مداوم وجدان است. هر روز باید میان آنچه میدانی و آنچه میتوانی بگویی، پل بزنی. گاهی این پل آنقدر باریک است که یک کلمه اضافه کافی است تا سقوط کنی. و مگر نه اینکه «زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد»؟ ما این مثل را از کتابها یاد نگرفتهایم؛ در تحریریه زندگیاش کردهایم.
اینجا گاهی یک تیتر میتواند شب را تا صبح در گوش آدم بیدار نگه دارد. گاهی تلفن ناشناسی که زنگ میزند، پیش از آنکه صدای آن طرف خط را بشنوی، هزار احتمال در سرت رژه میرود. گاهی یک «سلام، وقت بخیر» چنان سنگین ادا میشود که آدم میفهمد این سلام، مقدمه یک گفتوگوی معمولی نیست.
بعد هم همان لحن آرام و مؤدبانه. برادر عزیز، این موضوع را پیگیری نکن.
چه جمله لطیفی.
چنان لطیف که آدم دلش میخواهد قابش کند و بزند بالای میز تحریریه.
«این موضوع را پیگیری نکن.»
ترجمه غیررسمیاش اما گاهی این است که «این در را باز نکن، پشتش اتاقی است که شاید نخواهی واردش شوی.»
و خبرنگار میماند میان وظیفه و احتیاط.
میان وجدان و امنیت.
میان نان و قلم.
و مگر آدمیزاد چند بار میتواند بین نان و قلم یکی را انتخاب کند؟ ما خبرنگاران خوب میدانیم که شکم گرسنه با شعار سیر نمیشود، اما وجدان گرسنه هم با نان آرام نمیگیرد. قصه فقط احضار و تذکر و فشار نیست. قصه، آرامآرام عادت دادن جامعه به سکوت است. اول به خبرنگار میگویند این را ننویس. بعد میگویند آن را ننویس. بعد میگویند درباره فلان آدم چیزی نپرس. بعد میگویند درباره فلان موضوع حرف نزن. بعد خود خبرنگار یاد میگیرد پیش از آنکه کسی به او بگوید، خودش ننویسد.
این خطرناکترین مرحله است.
وقتی سانسور از بیرون به درون آدم کوچ میکند. وقتی مأمور سانسور دیگر پشت در تحریریه نمیایستد، بلکه در ذهن خبرنگار مینشیند و پیش از آنکه کلمه روی کاغذ بیاید، گلویش را میگیرد. آن روز دیگر زندان لازم نیست. دیوار لازم نیست. قفل لازم نیست.
آدم خودش در خودش حبس شده است و این، از هر زندانی تاریکتر است.
ما خبرنگاریم. نه قاضی هستیم، نه دادستان، نه سیاستمدار، نه صاحب منصب.
کار ما این است که بپرسیم. اما ظاهراً پرسیدن در روزگار ما گاهی خود جرم محسوب میشود. چنانکه اگر بپرسی چرا، باید توضیح بدهی چرا پرسیدی؟ اگر بپرسی چه کسی، باید توضیح بدهی چرا دنبال مقصر میگردی. اگر بپرسی کجا، باید توضیح بدهی چرا کنجکاوی و اگر بپرسی تا کی، شاید اصلاً بهتر باشد دیگر سوالی نپرسی. این همان جایی است که خبرنگاری با سیاست گره میخورد.
چون در جمهوری اسلامی، سیاست فقط در مجلس و دولت و وزارتخانه نیست. سیاست در نان هست، در آب هست، در کار هست، در مهاجرت هست، در فیلترینگ هست، در محیط زیست هست، در اقتصاد هست، در زندگی روزمره مردم هست. اینجا حتی اگر بخواهی درباره خشک شدن یک تالاب بنویسی، ممکن است سر از سیاست دربیاوری.
چون وقتی آب نیست، باید پرسید چرا. وقتی برق نیست، باید پرسید چرا. وقتی سرمایه میرود، باید پرسید چرا.وقتی جوان میرود، باید پرسید چرا.و وقتی مردم دیگر به فردای خود اعتماد ندارند، باید پرسید چه کسی این اعتماد را خرج کرده است. اما قدرت معمولاً عاشق سوالهایی نیست که جوابشان مسئولیت میآورد.
قدرت دوست دارد خبرنگار درباره موفقیتها بنویسد، درباره افتتاحها بنویسد، درباره وعدهها بنویسد. اما همین که خبرنگار بپرسد حاصل این همه افتتاح چه شد، آن وقت قصه عوض میشود. چون افتتاح را میشود با روبان انجام داد. اما پاسخگویی روبان ندارد. ما سالهاست در این کشور با «خبر خوب» زندگی میکنیم. خبر خوب پشت خبر خوب. آنقدر خبر خوب که گاهی آدم دلش برای یک خبر بدِ راست تنگ میشود.
خبر بدی که دستکم بد باشد و راست. نه اینکه هر روز به مردم بگوییم همه چیز رو به راه است و بعد مردم از پنجره خانهشان خلافش را ببینند. این همان جایی است که اعتماد میمیرد. اعتماد را با بخشنامه نمیشود زنده کرد. با سخنرانی نمیشود. با تریبون نمیشود.
اعتماد اگر رفت، مثل مرغی است که از قفس پریده؛ هزار بار هم بگویی بیا، دیگر برنمیگردد مگر آنکه قفس را برداری و چه بسیار قفسهایی که در این سالها به نام حفاظت از حقیقت ساخته شد، اما حقیقت نخستین زندانی آنها بود.
روز خبرنگار برای من، روز تبریک نیست. روز حساب است. حساب هشت سالی که گذشت. حساب شبهایی که صبح شد. حساب خبرهایی که نوشته شد. حساب خبرهایی که نوشته نشد. حساب جملههایی که گفته شد و جملههایی که در گلو ماند. حساب آدمهایی که آمدند و رفتند.
حساب همکارانی که روزی کنار ما نشستند و امروز در گوشهای از جهان دیگری زندگی میکنند. حساب آنهایی که ماندند و هزینه ماندن را پرداختند. حساب آنهایی که رفتند و هزینه رفتن را و حساب خود من. هشت سال راه رفتن روی مرزی که یک طرفش حقیقت است و طرف دیگرش مصلحت. هشت سال فهمیدن اینکه گاهی «حقیقت» در این مملکت متهمی است که وکیل ندارد و «مصلحت» وکیلی است که همیشه در دادگاه حاضر است.
با این همه، هنوز قلم را زمین نگذاشتهام. نه از سر قهرمانی. نه از سر شجاعت افسانهای.
از سر یک عادت قدیمی. از سر همان درد مزمنی که نمیگذارد آدم بیتفاوت شود. خبرنگار اگر بیتفاوت شد، دیگر خبرنگار نیست. خبرنگار باید کمی بیقرار باشد. باید وقتی همه خوابند، سوالی در سرش بیدار باشد. باید وقتی همه کف میزنند، یک نفر باشد که آرام بپرسد: برای چه کف میزنیم؟ باید وقتی همه میگویند پادشاه لباس فاخر پوشیده، یک بچه پیدا شود و بگوید: اما پادشاه لخت است.
شاید تمام فلسفه خبرنگاری همین باشد. گفتن همان چیزی که دیگران ترجیح میدهند شنیده نشود و اینجاست که کار خطرناک میشود. چون قدرت، با مخالف همیشه مشکل ندارد. با شاهد مشکل دارد. مخالف را میتوان متهم کرد. شاهد را نمیتوان به این آسانی خاموش کرد. شاهد فقط میگوید من دیدم. من شنیدم. من پرسیدم. من ثبت کردم.
و تاریخ، حافظه همین شاهدان است. قدرتها میآیند و میروند. دولتها میآیند و میروند. وزیرها میآیند و میروند. نمایندهها میآیند و میروند. اما آنچه میماند، روایت است. و چه بسیار حکومتهایی که خیال میکردند با بستن دهان خبرنگار، روایت را هم بستهاند و سالها بعد فهمیدند تاریخ راه خودش را پیدا کرده است.
تاریخ، پیرمرد لجوجی است که نه تذکر میفهمد، نه احضاریه، نه توقیف. آنچه را دیده، بالاخره جایی ثبت میکند. پس امروز، در روز خبرنگار، تبریک اگر میخواهید بگویید، بگویید. اما پیش از تبریک، شاید بد نباشد یک لحظه به خبرنگار نگاه کنید.
به چشمهای خستهاش. به گوشیای که همیشه روشن است. به لپتاپی که شب و روز نمیشناسد. به حقوقی که گاهی دیر میرسد. به اضطرابی که زودتر از حقوق میرسد. به سوالهایی که هنوز جواب ندارند و به کلمههایی که هنوز در گلو ماندهاند.
ما قلمفروش نیستیم؛ قلمداریم.
قلم اگر فروخته شود، شاید چند صباحی نان بیاورد، اما دیگر قلم نیست؛ دفتر حساب است. قلم باید شاهد بماند. حتی اگر شاهد بودن هزینه داشته باشد. حتی اگر صاحب قلم را به میز احضار ببرند. حتی اگر تلفن زنگ بخورد. حتی اگر بگویند ننویس. حتی اگر بگویند پیگیری نکن. حتی اگر بگویند این خبر به مصلحت نیست. چون مصلحت اگر قرار باشد همیشه جای حقیقت بنشیند، آخر کار نه مصلحتی باقی میماند و نه حقیقتی.
و چه حکایت تلخی است سرزمینی که در آن، گاهی برای حفظ آرامش باید حقیقت را خفه کرد. آرامشی که با خفه کردن حقیقت به دست بیاید، آرامش نیست. سکوت قبرستان است و من هنوز ترجیح میدهم صدای قلمم، هرچند لرزان، در این سکوت شنیده شود.
روز خبرنگار مبارک. مبارک به آنکه هنوز میپرسد. هنوز مینویسد. هنوز میترسد، اما تسلیم ترس نمیشود و هنوز وقتی کسی با لحنی مهربان میگوید «برادر عزیز، این موضوع را پیگیری نکن»، لبخندی میزند و زیر لب میگوید:
چشم. اما مگر ما را برای چشم گفتن ساختهاند؟
ما را برای پرسیدن ساختهاند. و تا وقتی پرسشی باقی است، خبرنگار هم هست اگرچه روزگار بخواهد نباشد.