اختصاصی گروه سیاسی/ نیکان توحیدی
مسعود پزشکیان قرار بود رئيس جمهوری باشد که با شعار «وفاق»، جمهوری اسلامی را از یکی از سختترین دورههای بحرانی عبور دهد؛ اما اکنون، کمتر از دو سال پس از پیروزی در انتخابات، خود به یکی از نشانههای بحران در ساختار قدرت تبدیل شده است.
پرسش دیگر فقط این نیست که دولت پزشکیان چقدر ناکارآمد بوده؛ پرسش مهمتر این است که آیا او هنوز از اعتماد و اختیار سیاسی لازم برای ادامه ریاستجمهوری برخوردار است؟
در هفتههای اخیر، گزارشهایی درباره افزایش اختلافها در بالاترین سطوح حکومت، هشدار درباره استعفای احتمالی پزشکیان، نارضایتی از عملکرد دولت و حتی گمانهزنی درباره جانشین احتمالی او منتشر شده است.
هیچیک از این گزارشها بهتنهایی اثباتکننده تصمیم نظام برای برکناری رئیسجمهور نیست؛ اما کنار هم گذاشتن آنها تصویری نگرانکننده از وضعیت دولتی ارائه میدهد که قرار بود نماد «وفاق» باشد.
پزشکیان؛ رئیسجمهوری که دیگر کسی نمیخواهد هزینه او را بپردازد
مشکل پزشکیان فقط اقتصاد بحرانزده، کاهش قدرت خرید مردم یا ناتوانی دولت در حل مشکلات مزمن نیست. مسئله اصلی، فرسایش تدریجی پشتوانه سیاسی اوست.
پزشکیان در انتخابات ۱۴۰۳ با حمایت اصلاحطلبان به ریاستجمهوری رسید، اما از همان ابتدا روشن بود که دولت او قرار نیست اختیار کامل سیاستگذاری را در اختیار داشته باشد. او برای عبور از فیلتر ساختار قدرت به «وفاق» متوسل شد؛ یعنی تقسیم قدرت و کنار آمدن با نیروهایی که الزاماً با برنامه سیاسی او همسو نبودند.
نتیجه اما برای پزشکیان میتواند یک شکست دوطرفه باشد: بخشی از بدنه اصلاحطلب احساس میکند دولت از مطالبات آنها فاصله گرفته و در مقابل، جناحهای محافظهکار نیز او را مسئول مشکلات اقتصادی و مدیریتی کشور میدانند.
این همان نقطهای است که یک رئیسجمهور میتواند به رئیسجمهوری بدون پایگاه مؤثر تبدیل شود؛ دولتی که نه توان جلب رضایت مخالفان را دارد و نه دیگر میتواند حامیان اولیه خود را با وعده تغییر قانع کند.
گزارشهایی که از هشدار محمدباقر خرازی و محسن رضایی به پزشکیان درباره عواقب استعفا منتشر شده، اگرچه مستقلاً تأیید نشدهاند، از یک واقعیت سیاسی مهم پرده برمیدارند: در جمهوری اسلامی، حتی طرح احتمال استعفای رئیسجمهور میتواند به مسئلهای امنیتی و ساختاری تبدیل شود.
وقتی «وفاق» به بنبست میرسد
پزشکیان با وعده کاهش شکافها آمد، اما امروز خود در مرکز یکی از جدیترین شکافهای سیاسی قرار گرفته است: شکاف میان دولت و مجلس، شکاف میان دولت و بخشی از نیروهای سیاسی حامی آن و مهمتر از همه، شکاف میان انتظارات جامعه و توان واقعی حکومت.
فشارهای مجلس بر وزرای دولت، بحث استیضاح و انتقادهای روزافزون از عملکرد اقتصادی کابینه نشان میدهد «وفاق» نتوانسته اختلافات درون ساختار قدرت را از بین ببرد. برعکس، ممکن است این سیاست تنها اختلافات را از سطح علنی به پشت درهای بسته منتقل کرده باشد.
در این میان، مسئله اعتماد نیز اهمیت ویژهای دارد. گزارشهایی درباره جلسات محرمانه و نحوه احضار رئیسجمهور، یا درباره میزان هماهنگی او با رهبر جمهوری اسلامی، بیش از آنکه صرفاً یک حاشیه سیاسی باشد، نشاندهنده حساسیت یک پرسش اساسی است: چه کسی در جمهوری اسلامی واقعاً تصمیم میگیرد؟
پزشکیان خود بارها بر ضرورت هماهنگی با رهبر مخفی جمهوری اسلامی و نهادهای امنیتی تأکید کرده است. این اظهارات شاید از نگاه حکومت نشانه هماهنگی باشد، اما از نگاه منتقدان، تصویری از رئیسجمهوری ارائه میدهد که اختیارش در مهمترین پروندههای کشور محدود است. پزشکیان حتی حاضر نیست که بپذیرد در برابر رهبر مخفیشده هم کاری از او ساخته نیست و نمیتواند دولت خود را اداره کند.
اگر چنین باشد، شکست دولت پزشکیان صرفاً شکست یک فرد نیست؛ شکست پروژهای است که تلاش کرد با قرار دادن یک چهره میانهرو در رأس قوه مجریه، بحران مشروعیت و ناکارآمدی جمهوری اسلامی را مدیریت کند.
برکناری یا فرسایش؛ دو پایان برای یک دولت
آیا پزشکیان میتواند نخستین رئیسجمهور جمهوری اسلامی باشد که پیش از پایان دورهاش کنار گذاشته میشود؟ از نظر حقوقی، مسیر برکناری رئیسجمهور بسیار پیچیدهتر از یک «استیضاح» ساده است. مجلس باید مطابق قانون اساسی فرآیند عدم کفایت سیاسی را طی کند و در نهایت تصمیم نهایی در چارچوب اختیارات رهبر جمهوری اسلامی قرار میگیرد. اما سیاست الزاماً با یک حکم رسمی پایان نمییابد.
ممکن است پزشکیان تا پایان دوره در ساختمان ریاستجمهوری باقی بماند، اما قدرت سیاسی واقعی او به حداقل برسد.
چنین وضعیتی شاید برای حکومت کمهزینهتر از برکناری رسمی باشد: رئیسجمهور در مقام خود میماند، اما مسئولیت مشکلات را بر عهده میگیرد و مراکز اصلی قدرت همچنان تصمیمهای کلیدی را کنترل میکنند.
در همین فضای مبهم، نامهایی مانند محمدباقر قالیباف و سعید جلیلی نیز در گمانهزنیها درباره آینده سیاسی کشور مطرح شدهاند؛ یکی بهعنوان گزینهای نزدیکتر به جریان میانهرو و پارلمانی و دیگری بهعنوان چهرهای مطلوبتر برای بخشهای رادیکالتر جریان اصولگرا.
با این همه، یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: پزشکیان دیگر آن رئیسجمهوری نیست که در تابستان ۱۴۰۳ با وعده تغییر و وفاق به صحنه آمد.
اگر برکنار شود، نخستین رئیسجمهور جمهوری اسلامی خواهد بود که پیش از پایان دوره از مقامش کنار گذاشته شده است؛ اتفاقی که میتواند نشانهای از شدت بحران در ساختار جمهوری اسلامی باشد.
اگر هم بماند اما بدون قدرت، بدون پایگاه اجتماعی و بدون توان اجرای وعدههایش، سرنوشت سیاسی او تفاوت چندانی نخواهد داشت.
شاید به همین دلیل، پرسش واقعی امروز این نیست که پزشکیان میماند یا میرود؟ پرسش بزرگتر این است: اگر رئیسجمهوری که با وعده وفاق آمد، نه توان تغییر ساختار را داشته باشد، نه اعتماد جامعه را حفظ کند و نه حمایت کامل جناحهای قدرت را، آیا اساساً چیزی از پروژه پزشکیان باقی مانده است؟
اگر پاسخ منفی باشد، پایان دوران پزشکیان ممکن است پیش از پایان رسمی ریاستجمهوری او آغاز شده باشد.