گروه سیاسی / ماهور ایرانی
چهل و هفت سال از آن زمستان ۵۷ میگذرد. انقلابی که قرار بود «همه با هم» باشد، خیلی زود به «همه با من» تبدیل شد. در آستانه نیمقرن حکومت جمهوری اسلامی، نگاهی به لیست بلندبالای معماران، تئوریسینها و همراهان اولیه روح الله خمینی،تصویری هولناک را ترسیم میکند. تصویری که در آن، ماشین حذف جمهوری اسلامی، نه تنها مخالفان، بلکه نزدیکترین یاران خود را نیز یکی پس از دیگری، با گلوله، طناب دار، یا مرگهای مشکوک در استخر و بیمارستان، از قطار پیاده کرده است.
تاریخ ۴۷ ساله جمهوری اسلامی، تاریخ تصفیههای خونین است. این گزارش به سرنوشت چهرههایی میپردازد که روزی ستونهای این نظام بودند یا برای آن جنگیدند، اما نظام بقای خود را در حذف آنها دید.
در سالهای ابتدایی پس از پیروزی انقلاب، ترور شخصیتهای کلیدی توسط گروههای مخالف (مانند فرقان و مجاهدین خلق)، اگرچه ضربهای به بدنه نظام نوپا بود، اما این ترورها ناخواسته جاده را برای قبضه کامل قدرت توسط جناح راستگرای روحانیت و شخص سیدعلی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی هموار کرد.
مرتضی مطهری و محمد مفتح: آنها مغزهای متفکر ایدئولوژیک در اطراف روح الله خمینی بودند. ترور آنها توسط گروه فرقان در سال ۵۸، عملاً میدان را برای روحانیون عملگراتر و سیاسیتر خالی کرد. اگر چه جمهوری اسلامی همواره از آنها به عنوان «شهید» یاد میکند، اما این سوال مطرح میشود که اگر مطهری با آن دیدگاههای فلسفی خاص زنده میماند، آیا میتوانست با قرائت خشک و امنیتی امروزین از ولایت فقیه کنار بیاید؟
محمد بهشتی؛ معمار ساختار حقوقی جمهوری اسلامی و حزب جمهوری. او قدرتمندترین چهره پس از خمینی بود. کشته شدن او در انفجار هفتم تیر ۶۰، رقیب اصلی را از سر راه کسانی برداشت که بعدها ردای رهبری را دوختند. بسیاری معتقدند کاریزمای بهشتی چنان بود که در صورت زنده ماندن، مجالی برای صعود چهرههای درجه دوم باقی نمیماند.
از پاریس تا جوخه اعدام؛ تراژدی صادق قطبزاده
شاید هیچ سرنوشتی به اندازه صادق قطبزاده نماد بیرحمی انقلاب ۵۷ نباشد. مردی که در نوفللوشاتو «سخنگوی انقلاب» و مترجم روح الله خمینی بود و جهان صدای انقلاب را از گلوی او شنید. او که اولین رئیس صداوسیما و وزیر خارجه بود، خیلی زود دریافت که روحانیت قصد تقسیم قدرت با غیرروحانیون را ندارد.
قطبزاده تنها سه سال پس از پیروزی انقلابی که خود از رهبرانش بود، به اتهام کودتا و تلاش برای بمبگذاری در بیت امام، در شهریور ۱۳۶۱ اعدام شد. تصویر او که روزی در کنار خمینی در هواپیمای ایرفرانس نشسته بود، به سرعت از آرشیوهای رسمی پاک شد؛ نمادی از اینکه در جمهوری اسلامی، «نزدیکی به رهبر» تضمینی برای «امنیت جانی» نیست.
چمران؛ عارف مسلح در میان گرگهای قدرت
مصطفی چمران، چهرهای متفاوت بود. نه آخوند بود و نه لیبرال به معنای مصطلح. چریکِ کتوشلواری که وزارت دفاع را رها کرد تا در جبهه بجنگد. اما روایتهای رسمی جمهوری اسلامی همواره بر اختلافات او با فرماندهان وقت سپاه پاسداران و چهرههای تندرو سرپوش گذاشتهاند.
مرگ او در دهلاویه (خرداد ۱۳۶۰) همواره با اما و اگرهایی همراه بوده است. برخی تحلیلگران نظامی و همرزمان سابق او معتقدند که چمران قربانی رقابت ارتش و سپاه شد و نوع شهادت او (اصابت ترکش خمپاره از پشت سر در منطقهای که خط درگیری مستقیم نبود) همواره شائبه «تیر غیب» از سوی نیروهای خودی را در ذهن تاریخنگاران مستقل زنده نگه داشته است. حذف چمران، آخرین میخ بر تابوت جریان ملی-مذهبی در ساختار نظامی ایران بود.
کارد آجین کردن دموکراسی؛ داریوش فروهر
اگر قطبزاده اعدام شد، داریوش فروهر سلاخی شد. او که در دولت موقت وزیر کار بود، حاضر نشد در برابر انحراف انقلاب سکوت کند. او و همسرش پروانه اسکندری، پاییز ۱۳۷۷ در منزل شخصیشان در خیابان هدایت تهران، قربانی فجیعترین تسویه حساب سیاسی تاریخ معاصر ایران شدند؛ قتلهای زنجیرهای.
مأموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، بدن این پیرمرد انقلابی و همسرش را با ضربات متعدد چاقو پارهپاره کردند. پیام روشن بود؛ منتقدانی که در داخل کشور بمانند و بر اصول دموکراتیک اولیه انقلاب پافشاری کنند، نه محاکمه، بلکه مثله خواهند شد.
مهدی بازرگان، نخستوزیر دولت موقت و مردی که حکم خود را از روح الله خمینی گرفت، نماد «فرصت از دست رفته» برای استقرار دموکراسی در چارچوب اسلام بود. بازرگان که میگفت «ما باران میخواستیم، سیل آمد»، خیلی زود فهمید که انقلابیون جوان و روحانیون تندرو، نه به دنبال ساختن ایران، بلکه به دنبال ویران کردن نظم موجود هستند.
استعفای او پس از اشغال سفارت آمریکا (۱۳۵۸)، تنها یک استعفای اداری نبود؛ بلکه پایان رسمی «عقلانیت»در جمهوری اسلامی بود.
بازرگان در سالهای پس از استعفا، اگرچه ترور فیزیکی نشد، اما با «ترور شخصیت» مداوم روبرو بود. نهضت آزادی سرکوب شد، یارانش به زندان افتادند و خود او در مجلس بارها مورد هتاکی و حتی ضرب و شتم فیزیکی نمایندگان حزباللهی قرار گرفت.
مرگ او در سال ۱۳۷۳ در سوئیس، پایان مردی بود که میخواست «اسلام رحمانی» را با «دموکراسی غربی»آشتی دهد، اما زیر چرخدندههای استبداد دینی له شد. جمهوری اسلامی حتی تاب تحمل تابوت او را هم نداشت و مراسم تشییعاش با اخلال نیروهای فشار روبرو شد.
اگر بازرگان تحمل شد، عباس امیرانتظام، سخنگوی دولت او، «ذبح» شد. امیرانتظام، دیپلمات شیکپوشی که نماد طبقه تکنوکرات و مدرن ایران بود، به اتهام واهی جاسوسی برای آمریکا دستگیر شد. اتهامی که توسط دانشجویان پیرو خط امام (که بسیاریشان بعدها اصلاحطلب شدند) ساخته و پرداخته شد.
او رکورددار عنوان «قدیمیترین زندانی سیاسی»جمهوری اسلامی شد. نزدیک به سه دهه حبس و شکنجه، پاسخ نظامی بود که از همان ابتدا با «تخصص» و «دیپلماسی» سر جنگ داشت. امیرانتظام نماد مظلومیت جریانی بود که قربانی هیجانات کور ضدآمریکایی شد. او در زندان ایستادگی کرد، پیشنهاد عفو در ازای ندامت را نپذیرفت و سرانجام در سال ۱۳۹۷ در حالی درگذشت که تا آخرین لحظه بر بیگناهی خود و جنایتکار بودن سیستم قضایی جمهوری اسلامی تاکید داشت. سرنوشت امیرانتظام،لکه ننگی ابدی بر پیشانی دستگاه قضایی نظام است که نشان داد برای حذف نخبگان، نیازی به سند و مدرک ندارد.
اما روی دیگر سکه، صادق خلخالی است. او قربانی نبود، او خودِ جلاد بود. مردی که با حکم مستقیم روح الله خمینی، صدها تن از سران رژیم گذشته، افسران ارتش و مخالفان کردستان را در دادگاههای چند دقیقهای به جوخه اعدام سپرد. خلخالی نماد «جنون انقلابی» و «قضاوت شرعی» بدون قانون بود.
اما نکته تکاندهنده ماجرا اینجاست که جمهوری اسلامی حتی به این «سرباز وفادار» و «ماشین امضای مرگ» نیز رحم نکرد. وقتی پایههای نظام با خونهایی که خلخالی ریخت محکم شد، چهره او برای نظامی که میخواست ادایِ دولتمداری درآورد، بیش از حد زشت و ترسناک بود.
خلخالی در دهه ۶۰ و ۷۰ به تدریج به حاشیه رانده شد، صلاحیتش برای انتخابات رد شد و به انزوایی تحقیرآمیز فرو رفت. او که روزی جان هویدا و جهانبانی در دستانش بود، سالهای آخر عمر را در فراموشی، بیماری و تنهایی گذراند و در سال ۱۳۸۲ مرد.
سرنوشت خلخالی پیامی روشن برای «تندروهای امروزی» و نیروهای لباس شخصی دارد؛ جمهوری اسلامی شما را تا زمانی میخواهد که تیغتان ببرد؛ پس از آن، شما نیز مانند دستمالی چرک به دور انداخته خواهید شد تا چهره نظام تطهیر شود.
تبعید اجباری؛ عبدالکریم لاهیجی
در کنار حذفهای فیزیکی، حذفهای مدنی نیز در دستور کار بود. عبدالکریم لاهیجی، حقوقدان برجسته و از نویسندگان پیشنویس قانون اساسی (که هرگز اجرا نشد)، نماد کسانی است که فهمیدند در این نظام جایی برای «قانون» نیست. او که وکالت بسیاری از زندانیان سیاسی قبل و بعد از انقلاب را بر عهده داشت، مجبور به فرار و تبعید شد. سرنوشت لاهیجی نشان داد که جمهوری اسلامی حتی تحمل کسانی را که میخواستند در چارچوب قانونِ خودشان فعالیت کنند، ندارد.
اما هولناکترین بخش این گزارش، مربوط به کسانی است که «صاحب» انقلاب بودند، اما توسط هیولایی که خود ساخته بودند، بلعیده شدند.
احمد خمینی؛ یادگار امام یا قربانی اسرار؟
سید احمد خمینی، جعبه سیاه نظام و کسی که در سالهای آخر حیات پدرش، عملاً کشور را اداره میکرد،در اسفند ۱۳۷۳ به شکلی ناگهانی و مشکوک درگذشت. گزارشهای متعددی وجود دارد که نشان میدهد احمد خمینی در سالهای آخر، نسبت به انحراف مسیرانقلاب و قدرتگیری مطلق علی خامنهای لب به اعتراض گشوده بود. مرگ او در ۴۹ سالگی با تشخیص «ایست قلبی»، پروندهای است که بسیاری آن را در ردیف«قتلهای خاموش» امنیتی دستهبندی میکنند. سعیدامامی، از متهمان قتلهای زنجیرهای، بعدها اعترافاتی منتسب به حذف او داشت.
اکبر هاشمی رفسنجانی؛ شناگر ماهری که غرق شد
و سرانجام، اکبر هاشمی رفسنجانی. مردی که علی خامنهای را به رهبری رساند. او که خود را «ستون خیمهانقلاب» میدانست، در دو دهه آخر عمرش، پلهپله توسط جریانی که خود پرورده بود، تحقیر و محدود شد.
مرگ او در دیماه ۱۳۹۵ در استخر «کوشک»، شوک بزرگ سیاسی بود. جسدی که اجازه کالبدشکافی نیافت و پروندهای که در شورای عالی امنیت ملی مختومه شد. فاطمه؛ فائزه و محسن هاشمی بارها از وجود «رادیواکتیو ۱۰ برابر حد مجاز» در بدن پدرشان سخن گفتند. حذف رفسنجانی، پایان قطعی دوران «جمهوری اسلامی» و آغاز دوران «حکومت اسلامی خالص» تحت فرماندهی مطلقالعنان بیت رهبری و سپاه پاسداران بود.
چهل و هفت سال پس از بهمن ۵۷، جمهوری اسلامیدیگر شباهتی به آن حکومت نوپای پرشور و چندصدا ندارد.
اگر در سالهای ابتدایی، خمینی در محاصره حلقهای از تئوریسینها، چریکها، تکنوکراتها و روحانیون بلندپایه بود، امروز جانشین او در «تنهاییاستراتژیک» بیسابقهای به سر میبرد.
حذف سیستماتیک این چهرهها تنها یک تسویه حساب شخصی یا جناحی نبود؛ بلکه روندی بود که جمهوری اسلامی را از درون تهی کرد و آن را به «پوستهای سخت اما شکننده» تبدیل کرد.
بزرگترین قربانی حذف اکبر هاشمی رفسنجانی و پیش از او چهرههایی چون بهشتی، «عنصر عقلانیت ابزاری» در جمهوری اسلامی بود. افرادی مانند هاشمی رفسنجانی، نقش «سوپاپ اطمینان» و «بالانسکننده» قدرت را بازی میکردند. آنها زبان دنیا را میفهمیدند و در لحظات بحرانی، توانایی آن را داشتند که هسته سخت قدرت را به عقبنشینی تاکتیکی (مانند پذیرش قطعنامه ۵۹۸) وادار کنند.
با حذف مرموز هاشمی در استخر کوشک، نظام آخرینپل ارتباطی خود با واقعیتهای اجرایی و دیپلماتیک را خراب کرد. حکومتی که امروز میبینیم، فاقد هرگونه مکانیسم درونی برای اصلاح یا تغییر مسیر است. فقدان این چهرهها باعث شده که جمهوری اسلامی در مواجهه با هر بحرانی (از اعتراضات خیابانی تا تنشهای هستهای) تنها یک پاسخ داشته باشد: «سرکوب و انکار». سیستمی که انعطاف ندارد، نمیشکند، بلکه خرد میشود.
حذف چهرههای ملی مذهبی (مانند فروهر و یاران مصدق) و سپس حذف تکنوکراتهای مسلمان (مانند قطبزاده) و در نهایت به حاشیه راندن روحانیون سنتی، باعث شد که خلاء قدرت نه با سیاستمداران،بلکه با «نظامیان» پر شود.
شهادت مشکوک چمران و حذف فرماندهان مستقل جنگ، سپاه پاسداران را از یک نیروی مدافع کشور به یک«کارتل عظیم اقتصادی-سیاسی» تبدیل کرد. امروز، در غیاب سیاستمداران استخوانداری که جرأت ایستادن مقابل پوتینپوشان را داشته باشند، سپاه پاسداران عملاً دولت، مجلس و قوه قضاییه را بلعیدهاست. جمهوری اسلامی دیگر یک حکومت ایدئولوژیک مبتنی بر فقه نیست؛ بلکه یک الیگارشی نظامی-امنیتی است که از مذهب تنها به عنوان روکشی برای حفظ منافع مافیایی خود استفاده میکند.
حذف احمد خمینی و اکبر هاشمی رفسنجانی، نظام را در آستانه بزرگترین چالش تاریخ خود، یعنی «بحران جانشینی»، بیپناه کرده است. هاشمی رفسنجانی کسی بود که بحران پس از مرگ روح الله خمینی را مدیریت کرد و خامنهای را به قدرت رساند. احمد خمینی نیز نقش حیاتی در انتقال قدرت داشت.
امروز، با حذف تمامی «استوانههای نظام»، هیچ چهره کاریزماتیک و مورد اجماعی در میان روحانیونب اقی نمانده است که بتواند در لحظه مرگ رهبر فعلی،شیرازه امور را نگه دارد. حذف شدگان، کسانی بودند که میتوانستند وزنهای برای تعادل باشند. اکنون، صحنه خالی است و این خلاء، میدان را برای جنگ خونین قدرت میان باندهای مختلف امنیتی و نظامی باز کرده است؛ جنگی که میتواند جرقه فروپاشی نهایی باشد.
ترور مطهری و بهشتی، اگرچه به دست مخالفان انجام شد، اما جمهوری اسلامی در دهههای بعد تلاشی برایجایگزینی آنها نکرد. برعکس، نظام عامدانه از پرورش متفکران مستقل جلوگیری کرد. نتیجه آن شد که امروز به جای فیلسوفانی که بتوانند برای نسل جدید (نسل Z و آلفا) نظریهپردازی کنند، تریبونها در دست مداحان، نظامیان کمسواد و روحانیون تندرویی است که ادبیاتشان تنها نفرت و خشونت تولید میکند.
نظامی که مغزهای متفکر خود را حذف کرد (یا اجازه داد حذف شوند) و منتقدان دلسوزش را (مثل لاهیجی و فروهر) فراری داد یا کشت، امروز در برابر پرسشهاینسل جدید «لکنتی تاریخی» دارد.
سرنوشت جمهوری اسلامی با حذف این لیستطولانی، به یک «بنبست محتوم» گره خورده است. ایننظام با تصفیه درونی؛ مشروعیت سیاسی خود را با حذف یاران اولیه از دست داد؛ کارآمدی اجرایی را با حذف تکنوکراتها نابود کرد و امکان اصلاح را با حذف میانهروها (مثل هاشمی) کور کرد.
جمهوری اسلامی اکنون مانند درختی است که شاخ و برگ و حتی بخشی از ریشههای خود را قطع کرده تا تنها تنهاش باقی بماند. چنین درختی شاید مدتیایستاده به نظر برسد، اما با طوفانهای سهمگیناجتماعی، به دلیل نداشتن ریشه در خاک (مردم) و نداشتن شاخه برای انعطاف (نخبگان سیاسی)، سقوطی پرهزینه و ویرانگر را تجربه خواهد کرد.
تاریخ ۴۷ ساله انقلاب نشان میدهد که «خالصسازی»اسم رمز «خودکشی سیاسی» بود. حکومتی که امروز میبینیم، تنهاترین حکومت تاریخ معاصر ایراناست؛ حکومتی که از ترس دشمن، دوستانش را کشت و حالا در محاصره دشمنان واقعی، بییار و یاور مانده است.
چهل و هفتمین زمستان جمهوری اسلامی، سردتر از همیشه است. حکومتی که قرار بود «پناهگاه مستضعفان» باشد، اکنون به «قلعهای متروک» تبدیلشده که ساکنانش برای بقا، حتی به همسنگران دیروزخود نیز رحم نکردند.
داستان این ۴۷ سال، داستان یک «خودزنی طولانی»بود. جمهوری اسلامی در مسیری جنونآمیز، هر کسیرا که میتوانست «چراغی» در تاریکی بحرانها باشد، شکست.
از اندیشه بهشتی تا عملگرایی هاشمی، از شجاعت فروهر تا نفوذ کلام قطبزاده؛ نظام تمامیسرمایههایش را در پای مجسمه قدرت مطلقه قربانیکرد تا به «آرامش» برسد. اما سکوتی که امروز بر راهروهای قدرت در تهران حکمفرماست، سکوت آرامش نیست؛ سکوتِ گورستان است.
حاکمان امروز ایران، در حالی جشن ۴۷ سالگی انقلاب را میگیرند که دور میز قدرت، تنها صندلیهای خالییاران سابق به چشم میخورد. آنها بر فراز کوهی از پروندههای مختومه، قتلهای زنجیرهای و استخرهای مرگ ایستادهاند و گمان میکنند به قله رسیدهاند؛ غافل از اینکه در سیاست، وقتی همه را حذف کنید، تنها کسی که برای حذف شدن باقی میماند، «خودتان» هستید.
تاریخِ انقلابهای جهان نشان داده است که هیچحکومتی نتوانسته با تکیه بر «پایههای بریده شده» سرپا بماند. جمهوری اسلامی با حذف معمارانش، سقف را بر سر خود ویران کرده است. اکنون، در مواجهه با نسلی که نه آن چهرههای حذف شده را میشناسد و نه اعتباری برای حاکمان فعلی قائل است، نظام در «نقطه بیبازگشت» ایستاده است.
پایان این نمایش تراژیک، نه با کودتا و نه با حمله خارجی، بلکه با فروپاشی از درون رقم خواهد خورد؛ درست مانند موریانهای که ستونهای چوبی را از مغز تهی کرده است. صدای شکستن این استخوانهای پوک، دیر یا زود شنیده خواهد شد. انقلاب ۵۷ فرزندانش را بلعید، و حالا نوبتِ خودِ انقلاب است که توسط «واقعیت» بلعیده شود.