قصاب میگوید مردم دیگر برای خرید نمیآیند؛ برای درددل میآیند. میگویند بچهمان مدتیست گوشت نخورده و با پولی ناچیز، فقط به اندازه همان مبلغ گوشت میخواهند. صحنهای که هم خریدار را میشکند، هم فروشنده را.
قصاب میگوید مردم دیگر برای خرید نمیآیند؛ برای درددل میآیند. میگویند بچهمان مدتیست گوشت نخورده و با پولی ناچیز، فقط به اندازه همان مبلغ گوشت میخواهند. صحنهای که هم خریدار را میشکند، هم فروشنده را. این فرسایشِ روزمره، بعد از سالها کار، او را به فکر بازنشستگی انداخته؛ نه از سر خستگیِ جسم، بلکه از سنگینیِ دیدن فقر. وقتی معیشت به این نقطه میرسد، بازار فقط محل معامله نیست؛ آینه رنجِ یک جامعه است.