محمدرضا گلسار
قبلاً وقتی میگفتند «این ماه دستمان تنگ است»، شاید اولین چیزی که حذف میشد یک خرید غیرضروری بود؛ اما حالا برای بسیاری از خانوادهها، خود تفریح هم به فهرست هزینهها اضافه شده است. برای اینکه ماجرا را از حالت شعار خارج کنیم و به زبان اعداد بگوییم، کافی است سری به یک فلافلی معمولی در تهران بزنیم؛ همان ساندویچی که زمانی سمبل غذای «آخر ماه» بود، حالا اگر با قارچ و پنیر سفارش بدهید، به مرز ۲۵۰ هزار تومان میرسد. عجیب نیست؛ نخود، ماده اولیهی همین فلافل ساده، در یک سال گذشته حدود ۷۰ درصد گران شده است. یعنی غذایی که زمانی «آخرین راهحل جیب خالی» بود، امروز خودش تبدیل به یک تصمیم اقتصادی شده است.
حالا این عدد را کنار عدد دیگری بگذارید: یک خانوادهی چهار نفره اگر تصمیم بگیرد شبی به یک رستوران معمولی -نه لوکس- برود و یک نوشابه خانواده هم سفارش بدهد، بهراحتی به رقمی نزدیک دو میلیون تومان میرسد و اگر پایتان به رستورانهای بهاصطلاح لوکس باز شود، همین وعده میتواند تا ۱۰ میلیون تومان هم بالا برود. دو میلیون تومان، برای بسیاری از خانوادهها بخشی از حقوق ماهانه است که باید حساب و کتابش را از قبل کرد. اینجاست که زندگی برای بخشی از جامعه به فهرستی از هزینههای اجتنابناپذیر تبدیل شده است. اجاره خانه باید پرداخت شود، قبضها باید تسویه شوند، مواد غذایی گرانتر شدهاند، هزینه رفتوآمد و درمان وجود دارد و اگر بعد از همهی اینها چیزی از درآمد باقی ماند، شاید بتوان به تفریح فکر کرد؛ اما در اقتصاد امروز جمهوری اسلامی، اغلب چیزی باقی نمیماند.
مسئله فقط فلافل و رستوران نیست. یک بلیت کنسرت معمولی هم در همین سال به یک میلیون و ۶۵۰ هزار تومان رسیده است. وقتی این ارقام را کنار هم میگذاریم، دیگر بحث بر سر «کمخرجی» یا «زیادهروی» نیست؛ بحث بر سر این است که مرز میان «نیاز» و «لوکس» در ذهن مردم عادی کاملاً جابهجا شده است.
مسئله این است که تفریح در حال تبدیل شدن به یکی از نخستین قربانیان فشار اقتصادی خانوار است. همان خانواده چهار نفره را تصور کنید که تصمیم گرفتهاند یک شب به سینما بروند و بعد از آن یک ساندویچ فلافل ساده بیرون از خانه بخورند. چند سال پیش این تصمیم در دستهی «تفریح معمولی خانوادگی» قرار میگرفت؛ امروز همین برنامهی بهظاهر ساده، رقمی معادل چند روز از دستمزد یک کارگر یا کارمند معمولی است.
طبقهی متوسطی که زمانی ستون فقرات مصرف فرهنگی و تفریحی کشور بود، حالا بهآرامی از این چرخه خارج شده است. این خروج، یک محرومیت اجتماعی هم است. خانوادهای که دیگر رستوران نمیرود، جوانی که باشگاه را کنار میگذارد، زوجی که سفر را به «یک روزی که شرایط بهتر شد» موکول میکنند و کودکی که تعداد دفعات رفتنش به سینما یا شهربازی کمتر شده، همه بیآنکه بخواهند، مفهوم «زندگی عادی» را از نو تعریف میکنند؛ تعریفی کوچکتر، ساکتتر و خانهنشینتر از آنچه یک نسل پیش وجود داشت.
در تحلیل هزینههای خانوار معمولاً توجه اصلی به خوراک، مسکن، درمان و حملونقل است؛ طبیعیست، چون اینها نیازهای ضروریاند. اما یک سؤال مهم باقی میماند: اگر تمام درآمد خانوار صرف زندهماندن شود، کیفیت زندگی چه زمانی وارد معادله میشود؟ انسان فقط برای پرداخت اجاره و خرید مواد غذایی زندگی نمیکند. اوقات فراغت، ورزش، ارتباط اجتماعی و سرگرمی هم بخشی از کیفیت زندگیاند و حذف آنها، هرچند در کوتاهمدت راهی برای مدیریت بودجه به نظر برسد، در بلندمدت هزینهی اجتماعی و حتی جسمی خودش را پس میگیرد؛ همان کسی که امروز بهخاطر فشار اقتصادی عضویت باشگاه را کنسل میکند، فردا احتمالاً هزینهی درمانی بیشتری را باید از همان جیب کوچکتر پرداخت کند.
وقتی مردم کمتر سینما و رستوران میروند و کمتر برای خدمات تفریحی هزینه میکنند، کسبوکارهای همین حوزه هم با افت تقاضا روبهرو میشوند. شاید بهترین راه برای فهم این وضعیت این نباشد که فقط قیمت یک ساندویچ یا هزینهی یک شب رستوران را بررسی کنیم؛ باید از مردم پرسید: آخرین چیزی که بهخاطر گرانی از تفریحاتتان حذف کردید چه بود؟ جوابها میتواند تصویری واقعیتر از وضعیت اقتصادی خانوار ارائه کند:
«دیگر رستوران نمیرویم.»
«سفر را محدود کردهایم.»
«باشگاه را قطع کردم.»
«کافه رفتن شده برای مناسبت خاص.»
«بچهها را کمتر بیرون میبریم.»
«آخر هفتهها بیشتر خانه میمانیم.»
این جملات شاید در جدولهای رسمی آمار دیده نشوند -چون هیچ شاخص رسمیای برای اندازهگیری «کیفیت زندگی» فراتر از سبد معیشت پایه وجود ندارد- اما کنار هم تصویری از یک تغییر مهم میسازند: «کوچک شدن دایرهی زندگی.
خانوادهای که هزینهی خوراک و مسکنش تأمین است اما سالهاست پا به سینما نگذاشته، در آمارهای رسمی «غیرفقیر» طبقهبندی میشود؛ در حالیکه از منظر کیفیت زندگی، تجربهای بسیار نزدیک به فقر واقعی را از سر میگذراند. بنابراین این، نشانهای از کوچک شدن کیفیت زندگی است؛ اقتصادی که در آن مردم برای تأمین ضروریات، مجبور میشوند از چیزهایی بگذرند که شاید ضروری به نظر نرسند، اما برای «زندگی کردن» ضروری است.