خانه پیشنهاد هم‌وطن سکوت طولانی، روایت آماده؛ از غیبت امام دوازدهم تا مسعود رجوی و حالا مجبتی خامنه‌ای

هم وطن گزارش می دهد؛

سکوت طولانی، روایت آماده؛ از غیبت امام دوازدهم تا مسعود رجوی و حالا مجبتی خامنه‌ای

در آستانه جنگ ایران با اسرائیل و آمریکا در اسفند ۱۴۰۴ و پس از کشته شدن علی خامنه‌ای، مجلس خبرگان رهبری در نشستی فوق‌العاده سید مجتبی خامنه‌ای، فرزند دوم رهبر پیشین، را بر اساس رأی قاطع نمایندگان به‌عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران معرفی کرد.

گروه سیاسی / ماهور ایرانی

در آستانه جنگ ایران با اسرائیل و آمریکا در اسفند ۱۴۰۴ و پس از کشته شدن علی خامنه‌ای، مجلس خبرگان رهبری در نشستی فوق‌العاده سید مجتبی خامنه‌ای، فرزند دوم رهبر پیشین، را بر اساس رأی قاطع نمایندگان به‌عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران معرفی کرد. آنچه از همان روزهای نخست این انتخاب را به یک بحران رسانه‌ای و سیاسی بدل کرد، غیبت طولانی خود او از انظار عمومی بود. تنها سه روز پس از این انتخاب، رسانه‌های بین‌المللی از جمله نیویورک‌تایمز به نقل از مقام‌های ناشناس ایرانی گزارش دادند که مجتبی خامنه‌ای در حمله هوایی که خواهر و همسرش را نیز کشت مجروح شده و در مکانی امن با ارتباطات محدود پناه گرفته است و نگرانی از افشای محل اختفا یکی از دلایل سکوت او عنوان شد. این غیبت، برخلاف انتظار، نه‌تنها با گذشت زمان کوتاه نشد بلکه تا مراسم تشییع پدرش نیز ادامه یافت؛ گزارش‌ها نشان می‌دهند که تا نزدیک به این مراسم نیز دفتر رهبر جمهوری اسلامی هیچ توضیحی درباره علت غیبت طولانی‌مدت او ارائه نکرده بود و حتی نزدیکان خانوادگی او مانند غلامعلی حداد عادل اعلام کردند از وضعیت او بی‌اطلاع‌اند.
در چنین خلأیی، بخشی از رسانه‌ها و چهره‌های نزدیک به حاکمیت به‌جای انکار یا توضیح امنیتی صرف، به سراغ زبانی رفتند که ریشه در بنیادی‌ترین آموزه کلامی تشیع دارد. حسین شریعتمداری، مدیر مسئول روزنامه کیهان، در یادداشتی نوشت که مجتبی خامنه‌ای برگزیده حضرت صاحب‌الزمان است که در میدان کشف خبرگان قرار گرفته و از این رو اطاعت از او همان اطاعت از امام زمان است. او این استدلال را با ارجاع به همان منطقی توضیح داد که در فقه شیعه برای نصب نایبان امام غایب به کار می‌رود: در دوران غیبت، این خودِ امام است که نماینده‌اش را از طریق هدایت‌های پنهان به میدان انتخاب می‌آورد، نه آنکه نهاد بشری او را برگزیند. این همان چارچوبی است که از ابتدای تأسیس نظام ولایت فقیه توسط خمینی، مشروعیت رهبری سیاسی را به نیابت از امام دوازدهم در عصر غیبت پیوند می‌زد؛ بیانیه رسمی خبرگان درباره انتخاب مجتبی خامنه‌ای نیز صراحتاً به جایگاه ولایت فقیه در عصر غیبت حضرت ولی‌عصر استناد کرده بود.
اما استفاده از خودِ واژه «غیبت» برای توصیف وضعیت جسمانی و قابل مشاهده رهبر جدید، گامی فراتر از این استدلال کلاسیک بود. در فضای مجازی و میان تحلیلگران نزدیک به گفتمان حکومتی، مفهوم «غیبت صغری» به میان کشیده شد؛ اصطلاحی که در الهیات شیعی به دوره‌ای اطلاق می‌شود که امام دوازدهم پس از پنهان شدن، از طریق نایبان چهارگانه با شیعیان در ارتباط بود، پیش از آنکه غیبت کبری و قطع کامل ارتباط ظاهری آغاز شود. وقتی این اصطلاح درباره مجتبی خامنه‌ای به کار می‌رود، معنایش این است که نباید انتظار ظهور نزدیک او را داشت، و او از طریق نمایندگانش با مردم سخن خواهد گفت و امور را هدایت خواهد کرد، در حالی که احتمالاً فقط گاه‌به‌گاه و مختصر در انظار عمومی ظاهر می‌شود. همین تحلیل به تفاوت بنیادین میان مجتبی و پدرش اشاره می‌کند: برخلاف علی خامنه‌ای که پیش از رهبری چهره‌ای شناخته‌شده با سابقه مبارزاتی و اجرایی روشن بود، مجتبی خامنه‌ای تا پیش از انتخابش عملاً برای بخش بزرگی از جامعه ایران ناشناس بود و همین کمبود سابقه عمومی، نیاز به روایتی متفاوت برای توجیه اقتدارش را افزایش می‌دهد.
رسانه‌های نزدیک به حاکمیت در عین حال روایتی راهبردی‌تر و کمتر متکی به زبان دینی نیز عرضه کردند. غیبت رهبر جدید نه نشانه ضعف که یک راهبرد «غیبت فعال» و نوآوری هوشمندانه در مدیریت بحران سیاسی-امنیتی توصیف شد، با این استدلال که نمایش زودهنگام یک رهبر مجروح در رسانه‌ها دقیقاً همان چیزی است که «دشمن» خواهان آن است، و زمان‌بندی حضور علنی او باید به‌گونه‌ای باشد که بیشترین ضربه روانی را بر رقیب وارد کند. این تحلیل صراحتاً میان دو عامل واقعی غیبت او، یعنی دوره نقاهت پس از مصدومیت و تهدیدهای مستقیم امنیتی، و روایت رسانه‌ای درباره آن تمایز قائل می‌شود و می‌کوشد نشان دهد که سکوت طولانی نه محصول ناتوانی که محصول محاسبه است.

در نقطه مقابل، این روایت‌های دوگانه، یکی معنوی و دیگری امنیتی-راهبردی را نشانه‌ای از بحران مشروعیت می‌دانند تا نشانه قدرت. در تحلیل نخستین پیام مکتوب مجتبی خامنه‌ای تضاد میان ادعای اقتدار و غیبت معنادار مشروعیت جانشینی را در فضای مجازی و محافل سیاسی به شدت زیر سؤال برده است. از این زاویه، توسل به زبان مهدویت و مفاهیمی مانند «غیبت صغری» یا انتساب انتخاب رهبر به اراده مستقیم امام زمان، کارکردی جبرانی دارد: در غیاب سابقه سیاسی و کاریزمای شخصی، دستگاه تبلیغاتی حکومت به سرمایه نمادین کهن‌ترین و مقدس‌ترین آموزه انتظار در تشیع دوازده‌امامی متوسل می‌شود تا برای رهبری که هنوز تصویر روشنی از او در دست نیست، مشروعیتی از جنس الهی و نه صرفاً نهادی بسازد. چنین رویکردی همچنین پیشاپیش با روایت رقیب، یعنی احتمال مرگ یا ناتوانی کامل رهبر جدید مقابله می‌کند؛ چرا که در چارچوب دینی غیبت، ناپیدا بودن نه نشانه فقدان بلکه نشانه حضوری برتر و آزموده‌شدن پیروان تلقی می‌شود.
این تلاش برای بازتعریف غیبت یک فرد زنده و در قدرت در قالب مفهومی که در سنت شیعی برای موجودی ازلی و معصوم به کار رفته، از منظر تاریخی و کلامی نیز محل تأمل است. در آموزه رسمی شیعه، غیبت امام زمان با حکمت‌هایی چون حفظ جان امام از قتل، آزادی از بیعت با حاکمان جور، و آزمایش ایمان پیروان توضیح داده می‌شود؛ حکمت‌هایی که در روایات به‌عنوان اسراری الهی معرفی شده‌اند که تنها خداوند به تمامی از آن آگاه است. کاربرد این چارچوب برای توصیف غیبت یک مقام سیاسی زنده، در واقع تکرار همان مسیری است که خمینی و سپس خامنه‌ای برای نهاد ولایت فقیه ترسیم کردند: پیوند زدن اقتدار سیاسی زمینی به جایگاه نیابت از امام غایب، تا انتقاد از رهبر با انتقاد از اصل دین یکسان انگاشته شود. تفاوت اصلی در مورد مجتبی خامنه‌ای این است که این‌بار خودِ کلمه «غیبت» به‌جای استعاره‌ای برای نیابت، توصیفی تحت‌اللفظی از وضعیت جسمانی و قابل رؤیت رهبر شده است، و این جابه‌جایی معنایی است که واکنش‌های متفاوت را در داخل و خارج از حلقه حامیان حکومت برانگیخته است.
با این حال، در آستانه مراسم تشییع علی خامنه‌ای مقام مسئول برگزاری مراسم از تأیید یا رد حضور مجتبی خامنه‌ای خودداری کرد و ابهام درباره نخستین حضور علنی او همچنان ادامه دارد. در چنین وضعیتی، روایت غیبت، چه در نسخه دینی و چه در نسخه امنیتی-راهبردی آن، بیش از آنکه گزارشی مستند از واقعیت باشد، ابزاری در جنگ روایت‌هاست که هر دو سوی میدان سیاسی و رسانه‌ای ایران، از رسانه‌های نزدیک به حاکمیت تا مخالفان در تبعید، برای شکل دادن به تصویر عمومی از آینده رهبری جمهوری اسلامی به کار می‌گیرند.
در این میان غیبت مسعود رجوی، بنیان‌گذار و رهبر سازمان مجاهدین خلق، پیش از غیبت مجتبی خامنه‌ای رخ داده و از جهاتی الگویی است که مقایسه آن با وضعیت رهبر جدید جمهوری اسلامی، شباهت‌ها و تفاوت‌هایی را آشکار می‌کند. از فروردین ۱۳۸۲ و همزمان با حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، مهم‌ترین پشتیبان نظامی و سیاسی سازمان مجاهدین، هیچ تصویر یا صدای مستقل و قابل راستی‌آزمایی از مسعود رجوی منتشر نشده است. در این بیش از دو دهه، تنها پیام‌های مکتوب یا صوتی به نام او در مناسبت‌هایی محدود از تلویزیون سازمان پخش شده، در حالی که مریم رجوی عملاً چهره علنی و رهبری اجرایی تشکیلات را بر عهده گرفته است.
توضیح رسمی سازمان مجاهدین برای این غیبت طولانی، از ابتدا بر مسائل امنیتی متمرکز بوده است؛ روایتی که هادی شمس حائری، از اعضای پیشین شورای مرکزی این سازمان، آن را کافی نمی‌داند و در نوشتاری یادآور شده که اگر رجوی واقعاً در قید حیات بود، می‌توانست دست‌کم به اندازه اسامه بن‌لادن، با وجود همه محدودیت‌های امنیتی، پیام صوتی یا تصویری منتشر کند. این نکته دقیقاً همان پرسشی است که درباره مجتبی خامنه‌ای نیز مطرح شده است: چرا نهادی با گستره امکانات یک حکومت، قادر به انتشار یک تصویر یا ویدئوی مورخ و قابل تأیید از رهبر خود نیست؟

نکته قابل توجه در ادبیات رسانه‌ای ایران این است که همان رسانه‌های نزدیک به حاکمیت که بعدها غیبت مجتبی خامنه‌ای را در چارچوب مفاهیمی مانند غیبت صغری یا نیابت از امام زمان توضیح دادند، پیش‌تر و درباره مسعود رجوی دقیقاً از همین قالب برای نقد و تمسخر استفاده کرده بودند. رسانه‌هایی چون خبرآنلاین، تابناک، تسنیم و جهان‌نیوز، در تحلیل‌های مشابهی که ظاهراً از یک منبع واحد بازنشر شده، یکی از دلایل احتمالی غیبت رجوی را برنامه‌ریزی درازمدت او برای غیبت و سپس ظهوری غیرقابل پیش‌بینی در قامت یک منجی موعود عنوان کردند. در این روایت، غیبت رجوی نه محصول ملاحظات امنیتی صرف، بلکه ابزاری آگاهانه برای ساختن هاله‌ای شبه‌مذهبی و منجی‌گونه حول شخص او توصیف می‌شود، رویکردی که این رسانه‌ها آن را ویژگی یک فرقه بسته و نه یک تشکل سیاسی می‌دانند.
این تشابه ساختاری میان دو روایت غیبت، فراتر از یک تصادف زبانی است. در هر دو مورد، سازمانی که هویتش به‌شدت حول یک رهبر واحد و کاریزماتیک متمرکز شده، در نقطه‌ای بحرانی، از پاسخ‌گویی شفاف درباره سرنوشت آن رهبر ناتوان مانده و به‌جای آن، خلأ اطلاعاتی را با روایتی پر کرده که ابعادی فراتر از توضیح امنیتی معمول دارد. در مورد مجاهدین، این خلأ از سال ۱۳۸۲ به بعد و پس از سقوط حامی اصلی سازمان، صدام حسین، آغاز شد و به گفته تحلیل‌گران، شرط آمریکا و اروپا برای خروج این سازمان از فهرست گروه‌های تروریستی نیز به حذف مسعود رجوی از مناسبات علنی سازمان مرتبط دانسته شده است. در مورد جمهوری اسلامی، این خلأ همزمان با ترور علی خامنه‌ای، آسیب‌دیدگی جسمی مجتبی خامنه‌ای، و تهدیدهای امنیتی مستقیم اسرائیل در بحبوحه جنگ شکل گرفت.
با این حال، تفاوت‌های میان دو روایت نیز مهم است. غیبت مسعود رجوی در چارچوب رسمی هیچ الهیات مدونی توجیه نمی‌شود؛ نسبت‌دادن جنبه «منجی موعود» به او صرفاً برچسبی انتقادی از سوی رقبا و منتقدان است، نه ادعایی که خود سازمان مجاهدین رسماً مطرح کرده باشد. در مقابل، غیبت مجتبی خامنه‌ای در بستر نهادی از الهیات سیاسی رسمی تفسیر می‌شود که از همان ابتدای انقلاب اسلامی، اقتدار رهبری را به نیابت از امام غایب پیوند زده است؛ چارچوبی که چهره‌هایی مانند حسین شریعتمداری آشکارا و در رسانه رسمی کیهان به کار برده‌اند، نه فقط منتقدان. به بیان دیگر، در حالی که در مورد مجاهدین، مفهوم منجی‌گرایی صرفاً ابزار افشاگری علیه یک تشکیلات متهم به فرقه‌گرایی است، در مورد جمهوری اسلامی، ارجاع به غیبت امام زمان بخشی از دستگاه مشروعیت‌بخشی رسمی و از پیش موجود نظام است که اکنون برای توضیح یک وضعیت غیرمنتظره بسط داده شده است.
نکته دیگری که این مقایسه را برجسته می‌کند، واکنش دوگانه رسانه‌های حکومتی ایران است. رسانه‌هایی که در قبال مسعود رجوی، هرگونه ابهام درباره وضعیت یک رهبر و اتکای پیروانش به پیام‌های مکتوب بدون تصویر زنده را نشانه فرقه‌گرایی، فریبکاری و بحران مشروعیت درونی توصیف می‌کردند، اکنون در قبال وضعیت مشابه رهبر خودشان، از زبانی متفاوت و اغلب توجیه‌گرانه استفاده می‌کنند؛ زبانی که غیبت را نشانه راهبرد هوشمندانه یا حتی برکتی الهی معرفی می‌کند. این دوگانگی نشانه‌ای از کارکرد ابزاری روایت‌های دینی و امنیتی در سیاست ایران دانسته می‌شود، صرف‌نظر از اینکه یک سازمان زیر پرچم اسلام انقلابی، مانند مجاهدین خلق در دهه‌های نخست، یا زیر پرچم نظام دینی حاکم فعالیت کند.
در نهایت، آنچه دو پرونده غیبت رجوی و غیبت خامنه‌ای را در یک الگوی مشترک قرار می‌دهد، ماهیت حل‌نشده و باز آن‌هاست. همان‌طور که پس از بیش از بیست سال هنوز اجماعی معتبر درباره زنده یا مرده بودن مسعود رجوی و محل دقیق او وجود ندارد و حتی گزارش‌های متناقضی از تأیید یا تکذیب مرگ او منتشر شده، درباره مجتبی خامنه‌ای نیز تا این لحظه هیچ منبع مستقلی وضعیت، محل یا حتی صحت پیام‌های منتسب به او را تأیید نکرده است. این تشابه نشان می‌دهد که در بزنگاه‌های بحرانی سیاست ایران، چه در سازمان‌های اپوزیسیون رادیکال و چه در ساختار قدرت حاکم، غیبت رهبر و تبدیل آن به روایتی نمادین یا شبه‌مقدس، الگویی تکرارشونده برای مدیریت بحران جانشینی و پوشاندن خلأ پاسخ‌گویی بوده است، هرچند ریشه‌های ایدئولوژیک و ابزارهای توجیهی این دو مورد با یکدیگر متفاوت‌اند.

پرسش اینکه غیبت مجتبی خامنه‌ای تا چه زمانی ادامه خواهد یافت، پرسشی است که در حال حاضر پاسخ قطعی ندارد و هرگونه پیش‌بینی درباره آن باید با احتیاط همراه باشد، اما بررسی گفتمان رسمی، تحلیل‌های امنیتی و سابقه موارد مشابه، چند مسیر محتمل را پیش روی ناظران می‌گذارد.
بر اساس روایت رسانه‌های نزدیک به حاکمیت، پایان این غیبت به یک محاسبه راهبردی وابسته است، نه به یک بازه زمانی مشخص. زمان انتشار نخستین تصویر یا ویدئوی واضح و تاریخ‌دار از رهبر جدید، دقیقاً زمانی خواهد بود که بیشترین ضربه روانی را بر رقیب وارد کند، نه زمانی که حکومت در موضع ضعف قرار دارد. این چارچوب به معنای آن است که ظهور علنی رهبر، نه یک رویداد ارگانیک بلکه یک تصمیم مهندسی‌شده تلقی می‌شود و تا زمانی که دستگاه امنیتی حاکم چنین لحظه‌ای را «مناسب» تشخیص ندهد، غیبت می‌تواند بدون محدودیت زمانی مشخص ادامه یابد. تجربه مشابه در مورد مسعود رجوی نشان می‌دهد که چنین وضعیتی می‌تواند سال‌ها و حتی دهه‌ها تداوم پیدا کند، به‌ویژه اگر ساختار قدرت راهی برای اداره امور بدون حضور علنی رهبر بیابد.
اما تداوم این غیبت، ولو راهبردی، بدون هزینه نیست. اگر مرجع نهایی تصمیم‌گیری تنها از طریق پیک‌های محدود و با تأخیر در جریان تحولات قرار گیرد، نهادهای اجرایی و تیم‌های مذاکره‌کننده ممکن است نتوانند در زمان لازم واکنش نشان دهند و نتیجه آن کاهش انعطاف دیپلماتیک و از دست رفتن فرصت‌های سیاسی خواهد بود. به بیان دیگر، غیبت طولانی، ولو با توجیه امنیتی، جمهوری اسلامی را به سمت رهبری در سایه سوق می‌دهد؛ ساختاری که از نظر فیزیکی محافظت‌شده اما از نظر عملیاتی کم‌دسترس است، و به‌جای پویایی و تصمیم‌گیری سریع، با تأخیر، احتیاط بیش از حد و بی‌اعتمادی درونی در میان خود نهادهای حاکمیتی مواجه می‌شود. این همان نقطه‌ای است که به گفته این تحلیل، انزوای امنیتی می‌تواند به ضعف راهبردی واقعی بدل شود، فارغ از اینکه توجیه رسانه‌ای اولیه چه بوده باشد.
پیامد دیگر روایت‌سازی حکومتی درباره غیبت، ماندگاری برچسب «رهبر غایب» یا «رهبر پنهان» در ذهنیت عمومی است، حتی اگر او در آینده ظاهر شود. اگر مجتبی خامنه‌ای زنده باشد و بعداً ظاهر شود، روایت رقیب همچنان این خواهد بود که او ماه‌ها غایب بوده و بنابراین یا ضعیف است یا تحت کنترل دیگران قرار دارد؛ و اگر نخستین تصویری که از یک رهبر جدید در اذهان شکل می‌گیرد با القابی مانند «مرد پنهان» گره بخورد، مشروعیت او هرگز به سطح یک رهبر قاطع و مقتدر نخواهد رسید. این هشدار از درون همان جبهه‌ای مطرح شده که در تلاش است روایت غیبت را مدیریت کند، و نشان می‌دهد که حتی حامیان نظام از خطر بلندمدت این وضعیت بی‌اطلاع نیستند.
درباره پذیرش این روایت از سوی هواداران و پایگاه اجتماعی حکومت، تصویری دوگانه و لایه‌بندی‌شده در حال شکل‌گیری است. در سطح ایدئولوژیک‌ترین و متعصب‌ترین بخش حامیان، به‌ویژه در رسانه‌هایی مانند کیهان یا محافل مداحی و طلبگی نزدیک به بیت رهبری، چارچوب دینی غیبت با استقبال و حتی همراه با احساسات مذهبی پذیرفته می‌شود؛ برای این گروه، ارجاع به مفاهیمی مانند نیابت از امام زمان یا غیبت صغری نه یک توجیه اضطراری بلکه تداوم طبیعی باوری است که پیش‌تر نیز اساس مشروعیت نهاد ولایت فقیه بوده است. اما در لایه‌های بیرونی‌تر پایگاه اجتماعی نظام، از جمله بخشی از نیروهای انقلابی، کارمندان دولتی یا خانواده‌های نظامی که وفاداری‌شان بیشتر عملی و منفعت‌محور است تا کلامی، نشانه‌هایی از تردید دیده می‌شود.
تجربه مسعود رجوی در این‌جا نیز راهنمای مفیدی است، هرچند نه به این معنا که سرنوشت مشابهی قطعی باشد. در مورد مجاهدین خلق، هسته سخت و ایدئولوژیک‌شده سازمان طی بیش از دو دهه همچنان بر زنده بودن رهبر خود پافشاری کرده و هرگونه شک را نشانه دشمنی یا خیانت تلقی کرده است؛ در حالی که در همین بازه، شماری از اعضای پیشین و حتی برخی از رهبران سابق این تشکیلات، از جمله هادی شمس حائری، دقیقاً به دلیل همین ابهام پایدار درباره غیبت رهبر، از سازمان جدا شده یا آن را علنی به چالش کشیده‌اند. این الگو نشان می‌دهد که غیبت طولانی‌مدت یک رهبر، معمولاً پایگاه حامیان را به دو دسته تقسیم می‌کند: هسته‌ای که به دلیل سرمایه‌گذاری هویتی و ایدئولوژیک عمیق، تمایلی به پذیرش روایت‌های جایگزین ندارد و آن را حتی تقویت می‌کند، و لایه‌ای گسترده‌تر و کمتر متعصب که به‌مرور دچار خستگی، بی‌اعتمادی یا انزجار می‌شود.

با توجه به این سابقه، احتمال آن‌که هواداران جمهوری اسلامی به‌طور یکپارچه و بلندمدت روایت غیبت را بپذیرند، چندان بالا به نظر نمی‌رسد، مگر آنکه حکومت در بازه‌ای نه‌چندان دور تصویر یا حضور علنی قانع‌کننده‌ای از رهبر جدید ارائه دهد. آنچه محتمل‌تر است، انشقاقی تدریجی میان هسته سخت ایدئولوژیک، که چارچوب دینی غیبت را می‌پذیرد یا حتی آن را تقویت می‌کند و بدنه گسترده‌تر حامیان عملی و نهادی نظام است که به‌مرور با افزایش تردید، بی‌اعتمادی و احتمالاً کاهش انگیزه برای دفاع بی‌قید و شرط از رهبری روبه‌رو خواهند شد.

غیبت مجتبی خامنه‌ای را می‌توان نقطه تلاقی سه پدیده متفاوت اما به‌هم‌پیوسته دانست: یک بحران واقعی و ملموس ناشی از جنگ و ترور رهبر پیشین که پاسخ امنیتی به آن قابل درک است؛ یک خلأ اطلاعاتی طولانی که خود حاکمیت با سکوت و ابهام مستمر آن را تشدید کرده است و یک تلاش رسانه‌ای برای پر کردن این خلأ با روایتی که از دو منبع متفاوت وام گرفته، یکی الهیات رسمی نظام درباره غیبت امام زمان و نیابت رهبری از او، و دیگری زبان مدیریت بحران و جنگ روانی. نکته درخور توجه این است که همین دستگاه تبلیغاتی، پیش‌تر و در قبال مسعود رجوی، دقیقاً همین الگوی توجیه غیبت با ارجاع به مفاهیم شبه‌مذهبی و منجی‌گرایانه را نشانه فرقه‌گرایی و فریبکاری قلمداد می‌کرد؛ تناقضی که بیش از هر چیز نشان می‌دهد کارکرد چنین روایت‌هایی در سیاست ایران، فارغ از صداقت محتوایشان، ابزاری برای مدیریت بحران مشروعیت در لحظه‌های آسیب‌پذیری قدرت است.
از منظر پیامدها، این راهبرد در کوتاه‌مدت ممکن است به حکومت اجازه دهد از نمایش ضعف در نقطه‌ای حساس پرهیز کند، اما در میان‌مدت هزینه‌های ساختاری و روایی به همراه دارد؛ از فلج شدن نسبی تصمیم‌گیری در نبود مرجع در دسترس، تا ماندگاری برچسب رهبر پنهان یا ضعیف حتی پس از ظهور احتمالی او. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که چنین روایت‌هایی معمولاً پایگاه حامیان را دوپاره می‌کنند: هسته ایدئولوژیک که چارچوب دینی یا راهبردی غیبت را می‌پذیرد و حتی از آن مشروعیت اضافه استخراج می‌کند، و لایه گسترده‌تر حامیان عملی که به‌مرور دچار تردید و خستگی می‌شوند. بر همین اساس، پذیرش یکپارچه و بلندمدت این روایت از سوی همه هواداران بعید به نظر می‌رسد، مگر آنکه حکومت در آینده‌ای نزدیک تصویری قانع‌کننده و قابل تأیید از رهبر جدید ارائه دهد؛ در غیر این صورت، احتمال فرسایش تدریجی اعتماد، حتی در میان بخشی از پایگاه اجتماعی خود نظام، بیشتر از تثبیت کامل روایت رسمی است.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن