آوا مهرگانی
تحولات شتابان و بیسابقه ماههای اخیر در ایران، ناظران سیاسی و حتی خود کارگزاران حکومت را با واقعیتی نوین روبرو کرده است. جمهوری اسلامی دیگر آن کل منسجم و ماشین سرکوب نظاممند سابق نیست، بلکه به ساختاری هراسان، متزلزل و تفکیکشده بدل گشته که علائم بالینی «فروپاشی از درون» را یکی پس از دیگری بروز میدهد.
سلسله رویدادهای آخرالزمانی برای حکومت، از حمله نظامی ایالات متحده به زیرساختها و مراکز حساس کشور گرفته تا مرگ علی خامنهای در همان روز نخست آغاز درگیریها، شیرازه تشکیلاتی ایدئولوژیک نظام را از هم گسیخت. وقوع دو جنگ پیاپی ۱۲ و ۴۰ روزه، نه تنها بخش عمدهای از بدنه لجستیکی و نظامی رژیم را نابود کرد، بلکه به قیمت حذف فیزیکی و کشته شدن بسیاری از نیروهای سیاسی شاخص و فرماندهان ارشد نظامی تمام شد؛ مهرههایی که ستونهای خیمه حفظ وضع موجود به شمار میرفتند. امروز در شرایطی به تحلیل این وضعیت میپردازیم که نظام در محاصره بحرانهای چندلایه قرار دارد و رفتارهای جنونآمیز آن، بیش از آنکه نشان از قدرت باشد، ناشی از وحشتی عمیق و همهگیر است.
شکست تقارن وحشت و زوال فرهمندی استبداد
نظام جمهوری اسلامی دههها بر دو پایه اساسی استوار بود. نخست، قداست و فرهمندی شخص ولی فقیه به عنوان فصلالخطاب ایدئولوژیک و دوم، ایجاد توهم شکستناپذیری ماشین سرکوب و پدافند نظامی. هر دوی این پایهها در جریان تحولات اخیر به خاکستر تبدیل شدند. مرگ ناگهانی علی خامنهای در نخستین روز هجمه خارجی و عدم امکان رونمایی از مجتبی خامنهای به عنوان جانشین او، خلاء قدرت بزرگی را در راس هرم ایجاد کرد که با هیچ مهره جایگزینی پر شدنی نیست. حذف همزمان فرماندهان کلیدی ارتش و سپاه در طول یکی سال گذشته، نهتنها زنجیره فرماندهی را با بحران جدی روبرو ساخت، بلکه تقارن وحشت را به نفع ملت تغییر داده است.
زلزله دیماه؛ تلاقی انسداد معیشتی و انفجار سیاسی
سقوط هیمنه نظامی حکومت بعد از حمله اسرائیل در خرداد گذشته ، بلافاصله اثر خود را بر روان جامعه گذاشت. ترسی که سالها مانع از همافزایی اعتراضات میشد، جای خود را به جرات و اراده عمومی داد. خیزش سراسری دی ماه مصداق این مدعا است. پاسخ حکومت اما به این ابربحران، یک رویکرد جنونآمیز یعنی قتلعام معترضان بود که اگرچه در کوتاهمدت توانست خیابان را از جمعیت خالی کند، اما مشروعیت نیمبند و باقیمانده نظام را حتی نزد بخشهایی از بدنه سنتیاش نابود کرد. این سرکوب وحشیانه نه از موضع قدرت، بلکه پاسخی غریزی از روی ترس مفرط برای بقا بود. رژیم دریافت که اینبار با اصلاحطلبی یا عقبنشینیهای تاکتیکی نمیتواند موج خشم را مهار کند، بنابراین به سیم آخر زد. اما این جوی خون، عملاً پلهای بازگشت را خراب کرد و پویاییهای درونی جامعه را به سمت انسجام بیشتر سوق داد.
اپوزیسیون و جابجایی مرجعیت سیاسی
یکی از بارزترین نشانههای آشفتگی و هراس رژیم، فعال شدن بیسابقه و سازمانیافتهتر اپوزیسیون داخلی و خارجی از دیماه به این سو است. خلاء قدرت ناشی از مرگ راس هرم و فرسودگی کادرهای درجه اول ساختار سیاسی، فضایی تنفسی برای نیروهای خواهان تغییر ایجاد کرد. تشکلهای کارگری، کانونهای صنفی، شبکههای دانشجویی و فعالان مدنی، علیرغم سایه سنگین امنیتی، توانستند پیوندهای خود را بازسازی کنند.
انتقال مرجعیت سیاسی از جریانهای داخلی منزوی به سمت یک جبهه وسیع براندازی، رژیم را هراسان کرده است. ترس از شکلگیری یک جایگزین منسجم و دموکراتیک، سیستم امنیتی حکومت را دچار پارانویا کرده است؛ به طوری که در استراتژیهای رسانهای خود دیگر قادر به پنهان کردن ترس از آلترناتیوهای پیشرو نیستند. عملکرد اپوزیسیون که حتما خود جای نقد و بررسی دارد، محل این بحث نیست اما همین پویایی که در ماهها اخیر نمود پیدا کرد، گزاره تکراری نظام مبنی بر «فقدان جایگزین» را تضعیف کرده و به جامعه این پیام را مخابره نموده که تغییر، برنامهپذیر و در دسترس است.
سرکوب با احکام سنگین؛ از حبس و اعدام تا مصادره اموال
در مواجهه با این ازهمگسیختگی ساختاری، قوه قضاییه به عنوان آخرین سنگر سخت رژیم، رویه سرکوب تهاجمی و عریان را برگزیده است. تشدید بیسابقه احکام اعدام، به ویژه علیه بازداشتشدگان خیزش دیماه و فعالان سیاسی، نه یک دادرسی حقوقی، بلکه کارکردی کاملاً نظامی-امنیتی پیدا کرده است. دادگاههای چند دقیقهای و مخفیانه، صدور احکام محاربه برای معترضان نوجوان و جوان، و اجرای شتابزده احکام، همگی نشاندهنده عجله سیستم برای ایجاد «بازدارندگی از طریق وحشت» است.
علاوه بر طنابهای دار، نظام ابزار جدیدی را برای خفه کردن صدای مخالفتها به کار بسته و سراغ ترور اقتصادی از طریق توقف فعالیتهای تجاری و توقیف گسترده اموال مخالفان، معترضان و حتی خانوادههای آنان رفته است. این رویه فرای غارت اقتصادی، با هدف فلج کردن توان مالی شبکه اعتراضات صورت میگیرد. حکومت با مصادره اموال به دنبال آن است تا هزینه مخالفت را به قیمت بقای بیولوژیک شهروندان بالا ببرد. اما این اهرم غارت و اعدام، به جای آنکه جامعه را به تسلیم وادارد، لایههای جدیدی از مالباختگان و خشمگینان را به صفوف مقدم مبارزه گسیل میدارد.
ترس در ایستگاه آخر
مجموعه این نشانهها، تصویری روشن از فاز پایانی یک حکومت توتالیتر را ترسیم میکند. ساختار حاکم در ایران امروز، فاقد عقلانیت ابزاری برای حل بحرانهاست. نظام نه میتواند اقتصاد متلاشیشده را سامان دهد، نه قادر است مشروعیت از دست رفته را بازگرداند و نه میتواند نیروهای نظامی از هم گسیخته خود را ترمیم کند.
حاکمیت اکنون در وضعیت انسداد استراتژیک به سر میبرد؛ هر گامی که برای سرکوب بیشتر برمیدارد، پتانسیل انفجار بعدی را ا میکند افزایش میدهد و هرگونه عقبنشینی، به منزله فروپاشی کل دومینو تعبیر خواهد شد. آشفتگی، هراس و رفتارهای هیستریک کادرهای باقیمانده، همگی گواه آن است که رژیم خود نیز به این باور رسیده که بر روی گسلی فعال ایستاده است.