یادداشت سردبیر/ یارا خاتمی:
آنچه در یادداشت پیش رو می خوانید، یک ماجرای واقعی است. صبح ساعت پنج با تلفن خواهرم بیدار شدم، گوشی و که برداشتم گفت: بدو بیا مامان حالش خوب نیست.
نفهمیدم چی پوشیدم و چطوری خودم و به خانه مادر رساندم. دم در ماشین اورژانس و دیدم کمی خیالم راحت شد؛ بالا که رسیدم دکتر گفت باید بره بیمارستان شاید هم بستری ش کنند، حمله آسم ش شدیده.
با اولین بیمارستان که تماس گرفت پذیرش کردند و رفتیم. ساعت حدود 6 صبح بود و بیمارستان خیلی شلوغ نبود، در معاینه های اولیه و بر اساس گزارش اورژانش مادر را برای بررسی های بیشتر به اورژانس بیمارستان بردند.
معاینه ها و شرح حال و گرفتن یک سری آزمایش و سی تی اسکن از کارهای اولیه بود.
از آنجاییکه فاصله اورژانس تا ساختمان سی تی اسکن و سونو زیاد بود، یکی از خدمات بیمارستان برای کمک آمد، سن و سال زیادی نداشت و چند تا از دندان هاشم از دست داده بود که خودش گفت چند سال پیش تصادف کرده و هزینه درمان دندان هایش را نتوانسته بگیره چون فرد ضارب فرار کرده بود.
او با تمام وجود برانکار را از مسیر سربالایی برد و مدام قربان صدقه مادرم می رفت و می گفت میشه برام دعا کنی؟ من اینجا به هر کسی بتونم کمک می کنم، تا یک ساعت دیگر شیفت کاری من تموم میشه و باید تا کرج برم فقط خوبیش اینکه چون با مترو می رم تا کرج می خوابم. بعد با همان دهان دندان نداشتنش خندید گفت خیلی مواقع هم خوابم می برد و قطار می رود تا ایستگاه آخر و مجبور می شوم دوباره برگردم.
وقتی برگشتیم اورژانس، خداحافظی کرد و رفت و برای مادر آرزوی سلامتی کرد.
دو ساعت بعد دوباره بیمارستان اعلام کرد که مجدد مادر باید هم سونوگرافی شود هم عکس رادیولوژی.
از بیمارستان خواستم کسی به من کمک کند تا ویلچر را تا ساختمانی که دور بود ببرم اما گفتند کسی را ندارند. به سختی داشتم ویلچر را حمل می کردم که دیدم یکی بلند گفت: کجا داری می ری نگاه کردم دیدم علی آقاس، گفتم مگه نرفتی گفت نه موندم به مردم کمک کنم نیرو کم داریم و بدون مکث ویلچر را گرفت و گفت کجا بریم گفتم همان ساختمان چهارم برای رادیولوژی. رفتیم و برگشتیم ساعت نزدیک 12 بود گفت علی اقا برو گفت نه منتظر می مونم اگر کاری داشتی انجام بدم گفتم نه برو.
گفت پس برام دعا کن و وقتی که رفت گفتم هنوز هم آدم باشرف مثل علی آقا هست و همین کافیه .
125