یادداشت مهمان/ مصطفی آب روشن/ جامعه شناس
در تاریخ معاصر جهان، رابطه میان قدرت و مظلومیت همواره از طریق تکرار خشونت مشروعشده بازتولید شده است؛ خشونتی که اغلب در لایههای گفتمان امنیت، آزادی و پیشگیری از خطر پنهان میشود تا ماهیت واقعی خود را پنهان سازد. بمباران مدرسهای در میناب، که قربانیان آن عمدتاً کودکان بیدفاع و شهروندان عادی بودند، نه یک حادثه منفرد بلکه نمود آشکار ساختار نابرابر قدرت جهانی است؛ ساختاری که در آن دولتهایی با توان نظامی نامحدود، حق حیات دیگران را به ابزار سیاست خارجی تبدیل کردهاند. در این منطق، مرگ غیرنظامیان چیزی بیش از «خسارت جانبی» تلقی نمیشود، اما در حقیقت این مرگها زیرساخت سلطه را تغذیه میکنند — سلطهای که از خلال تکرار رنج دیگران معنا میگیرد.
قدرت جهانی امریکا از ابتدا با تلفیق بین استیلا نظامی و مشروعیت اخلاقیِ برساخته شکل گرفت؛ یعنی توانایی اعمال خشونت در کنار توانایی توجیه آن نزد افکار عمومی جهان. از ویتنام تا افغانستان و عراق و اکنون در ایران، منطق عملکرد تغییر نکرده است. همان دستگاهی که شعار «دموکراسی و آزادی» را بر سر زبانها آورد، در عمل کودکان مدرسهای را هدف قرار میدهد تا بگوید امنیت، امتیاز انحصاری قدرتهای برتر است. این دوگانگی دقیقاً همان چیزی است که نظریهپردازان انتقادی از آن به عنوان «اخلاق امپریالیستی» یاد میکنند اخلاقی که خود را مدافع انسانیت میداند اما در واقع انسانیت را به امتیاز طبقاتی بین ملتها تبدیل کرده است. میناب در چنین چارچوبی تنها یک جغرافیا نیست؛ بلکه آینهای از شکست اخلاقی جهانی در برابر قدرتِ بیمرز است.
در این میان، مردم مظلوم کشورهایی چون ایران، فلسطین یا یمن، نه تنها قربانی سیاست نظامیاند بلکه قربانی سکوت جهانی نیز هستند. مظلومیت آنان به دلیل ضعف فرهنگی یا سیاسی نیست، بلکه از آن روست که گفتمان غالب جهان، قدرت را مترادف حق میداند. وقتی رسانههای غربی روایت حادثه میناب را یا انکار میکنند یا به حاشیه میرانند، در واقع به تثبیت همین نظم ناعادلانه کمک میکنند. جهان معاصر به جای آنکه قربانی را بشناسد، روایت قدرت را بازنشر میدهد. این بازتولید روایت، مظلومیت را جاودانه میکند و قربانی را از حق روایت خویش محروم میسازد. در چنین وضعیتی، حتی حقیقت، کالایی سیاسی میشود که در بازار ژئوپلیتیک جهان دستبهدست میگردد.
از منظر جامعهشناسی قدرت، آنچه در میناب اتفاق افتاد، نه صرفاً یک فاجعه انسانی بلکه یک کنش نمادین قدرت بود؛ پیامی برای بازتولید ترس و تسلیم در میان ملتهایی که باید در حاشیه بمانند. بمبی که بر مدرسه فرود آمد، حامل پیامی بود مبنی بر اینکه زندگی کودکان یک ملت، در معادلات نظامی قدرتهای جهانی هیچ اصالتی ندارد. این همان شکل مدرن از استعمار است استعمار از راه هواپیماها، رسانهها و پروندههای دیپلماتیک، که در آن دیگر نیازی به اشغال سرزمین نیست، تنها باید ذهنها را قانع کرد که این خشونت «اجتنابناپذیر» بوده است. چنین عملکردی اگرچه ممکن است در گزارشهای رسمی پنهان گردد، اما در حافظه تاریخی مردمان باقی خواهد ماند؛ حافظهای که روزی به شکل مقاومت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی سر بر خواهد آورد.
در نهایت، میناب نمادی است از موقعیتی که در آن قدرت جهانی نهتنها جان انسانها را در هم میشکند بلکه معنای عدالت را میرباید. ملتهای مظلوم در برابر چنین ساختاری یا باید خاموش بمانند یا باید بهای سخن گفتن را با خون بپردازند. اما تاریخ نشان داده است که سکوت پایدار نیست؛ رنج جمعی همواره روزی به زبان تبدیل میشود. وقتی مدرسهای در میناب ویران میشود، در واقع وجدان جهانی نیز آزموده میشود آزمونی که امریکا و همپیمانانش در آن مردودند. قدرت حقیقی نه در بمب، بلکه در توانایی یادآوری است؛ یادآوری اینکه هر کودکی که در یک کلاس درس جان میدهد، سندی است علیه نظم جهانیِ مبتنی بر زور. و تا زمانی که این یادآوری دوام دارد، مظلومیت ملتها فقط رنج نیست، بلکه نیرویی است برای خیزش اخلاقی و بازتعریف انسانیت در برابر قدرت بیچهرهای که خود را صاحب آن میپندارد.