اختصاصی گروه سیاسی/ سپهر بابایی
در ایران امروز، بحران دیگر یک اتفاق مقطعی نیست. تورم، کاهش قدرت خرید، سرکوب سیاسی و جنگ، پشت سر یکدیگر نیامدهاند که یکی تمام شود و دیگری آغاز شود؛ روی هم انباشته شدهاند و زندگی روزمره میلیونها نفر را به مسئلهای فوری و کوتاهمدت تبدیل کردهاند: چگونه باید امروز را گذراند؟
هفت ماه پس از آغاز جنگ، گزارشهای میدانی از ایران تصویری از جامعهای ارائه میکنند که بخش قابل توجهی از توان اقتصادی خود را صرف نیازهای اولیه میکند. رسانههای داخلی و بینالمللی از افزایش فشار بر هزینه غذا، اجاره و دارو، از دست رفتن شغلها و کاهش شدید هزینههای غیرضروری خبر میدهند. برخی خانوادهها به مناطق ارزانتر نقل مکان کردهاند و برخی دیگر برای تأمین هزینههای زندگی، پساندازهای خود را مصرف کردهاند.
اما فرسودگی اجتماعی را نمیتوان فقط با قیمتها و شاخصهای اقتصادی توضیح داد. در ماههای گذشته، جامعه ایران همزمان تجربه اعتراضات گسترده دیماه، سرکوب خونین آنها و سپس جنگ را پشت سر گذاشته است. حاصل این انباشت بحران، تنها کاهش رفاه نیست؛ مسئله عمیقتر، کوتاه شدن افق تصمیمگیری و دشوارتر شدن تصور آینده است.
وقتی گرانی از سفره به مغز استخوان مردم وارد میشود
تورم زمانی از یک مسئله اقتصادی به یک مسئله اجتماعی تبدیل میشود که انتخابهای مردم را تغییر دهد.
خانوادهای که پیشتر میتوانست بخشی از درآمد خود را برای سفر، آموزش، تفریح، خرید کتاب یا پسانداز کنار بگذارد، در شرایط فشار اقتصادی ناچار است ابتدا هزینههای ضروری را تأمین کند. در چنین وضعیتی، کاهش مصرف تنها به معنای خرید کمتر نیست؛ سبک زندگی نیز تغییر میکند.
گزارش اخیر از ایران پس از هفت ماه جنگ، نمونههایی از همین تغییر را ثبت کرده است: کاهش خرید کالاهای غیرضروری، دشوار شدن پرداخت اجاره و هزینه درمان، کاهش درآمد کسبوکارها و حتی مهاجرت برخی خانوادهها از شهرهای گرانتر به مناطق ارزانتر.
این تغییرات یک پیامد مهم دارند: وقتی بخش بزرگی از درآمد صرف زنده ماندن میشود، برنامهریزی بلندمدت به امری تجملی تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، تصمیمهایی مانند خرید خانه، ازدواج، فرزندآوری یا سرمایهگذاری برای آینده بیش از گذشته به آینده نامعلوم وابسته میشوند. حتی کسبوکارها نیز با همین مشکل روبهرو هستند. فروشندهای که هزینههایش افزایش یافته، لزوماً نمیتواند قیمت را به همان میزان بالا ببرد؛ زیرا مشتری نیز قدرت خرید گذشته را ندارد.
به این ترتیب، بحران اقتصادی از بازار به خانه و از خانه به ذهن افراد منتقل میشود.
دیماه؛ زخمی که بحران اقتصادی را به بحران سیاسی تبدیل کرد
اعتراضات دیماه را نمیتوان از زمینه اقتصادی آن جدا کرد. اعتراضات از هشتم دی ۱۴۰۴ آغاز شد و ابتدا در واکنش به سقوط ارزش پول، تورم و وخامت شرایط معیشتی شکل گرفت، اما بهسرعت به مطالبات گستردهتر سیاسی و اجتماعی تبدیل شد.
دیدهبان حقوق بشر در گزارشهای خود اعلام کرد که اعتراضات در دستکم ۲۷ استان گسترش یافته است. این سازمان همچنین از استفاده نیروهای امنیتی از نیروی مرگبار، بازداشتهای گسترده و کشته شدن معترضان و رهگذران خبر داده است.
پس از تشدید اعتراضات، ابعاد کشتار بسیار بزرگتر شد. دیدهبان حقوق بشر در ۲۶ دی از شواهد فزاینده درباره کشتار گسترده معترضان و رهگذران سخن گفت و نوشت که به دلیل محدودیت شدید ارتباطات و قطع اینترنت، تعیین رقم واقعی قربانیان ممکن نیست. این سازمان بر اساس شواهد بررسیشده از کشته شدن هزاران نفر سخن گفته است.
ماهها بعد نیز پیامدهای آن وقایع ادامه یافت. دیدهبان حقوق بشر در ۱۹ شهریور گزارش داد که از ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ تا پایان مرداد ۱۴۰۵، مقامهای جمهوری اسلامی اعدام دستکم ۵۹ مرد را در پروندههای سیاسی و امنیتی اعلام کردهاند؛ ۲۹ نفر از آنها در ارتباط با اعتراضات دی و ژانویه بازداشت شده بودند. این سازمان روند دادرسی در این پروندهها را ناعادلانه و برخی اتهامات را مبهم توصیف کرده است.
این ارقام و گزارشها البته محل اختلاف و دشوار برای راستیآزمایی کاملاند. گزارش یک هیئت حقیقتیاب سازمان ملل در شهریور نیز از بیش از سه هزار کشته بر اساس آمار رسمی ایران خبر داد و گفت شواهدی وجود دارد که رقم واقعی ممکن است بالاتر باشد.
اهمیت دیماه برای بحث حاضر در همینجاست: بحران اقتصادی به خیابان رسید و پاسخ امنیتی به آن، خود به یک بحران اجتماعی تازه تبدیل شد.
جامعهای که پیش از آن با ناامنی اقتصادی روبهرو بود، اکنون با خاطره کشتهشدن، بازداشت و اعدام معترضان نیز زندگی میکند.
جنگ؛ وقتی افق آینده کوتاهتر میشود
جنگ لایه دیگری به این وضعیت اضافه کرد. اگر تورم، آینده اقتصادی را نامطمئن میکند و سرکوب، احساس امنیت اجتماعی و سیاسی را تحت تأثیر قرار میدهد، جنگ نااطمینانی را به تقریباً همه حوزههای زندگی گسترش میدهد.
هفت ماه جنگ، فشار بر اقتصاد ایران را افزایش داده است. گزارش رویترز از کاهش صادرات نفت، فشار بر کسبوکارها، از دست رفتن شغلها و کاهش شدید مصرف خانوارها حکایت دارد. در همین گزارش، برخی شهروندان گفتهاند که پساندازهایشان تمام شده و برای کاهش هزینههای زندگی مجبور به تغییر محل سکونت شدهاند.
جنگ همچنین فقط مسئلهای داخلی نیست. اختلال در عبور نفت و گاز از تنگه هرمز قیمت انرژی را در بازارهای جهانی بالا برده و به نگرانیهای تورمی در کشورهای دیگر نیز دامن زده است.
اما برای جامعه ایران، معنای جنگ فراتر از قیمت نفت و شاخصهای اقتصادی است. خانوادهای که نمیداند ماه آینده شغلش باقی میماند یا نه، کسبوکاری که نمیداند امکان فعالیت خواهد داشت یا نه و جوانی که نمیتواند درباره چند سال آینده تصمیم بگیرد، ناچار است افق برنامهریزی خود را کوتاه کند.
این شاید مهمترین پیامد انباشت بحران باشد: آینده از یک افق قابل برنامهریزی به یک متغیر نامعلوم تبدیل میشود.
جامعهای که دائماً باید خود را با بحران بعدی تطبیق دهد، انرژی کمتری برای ساختن آینده دارد. تورم، جنگ و سرکوب هرکدام به شکلی متفاوت این توان را کاهش میدهند؛ یکی از طریق فرسایش قدرت خرید، دیگری از طریق ناامنی و سومی از طریق ترس و بیاعتمادی.
در چنین شرایطی، مسئله فقط این نیست که مردم چقدر فقیرتر یا زندگیشان چقدر دشوارتر شده است. مسئله این است که چقدر از امکان تصور یک زندگی متفاوت در آینده باقی مانده است.
بحران اقتصادی میتواند سفر و تفریح را حذف کند؛ جنگ میتواند برنامهریزی را مختل کند و سرکوب میتواند هزینه بیان نارضایتی را بالا ببرد. وقتی هر سه همزمان رخ میدهند، جامعه به جای آنکه درباره چند سال آینده تصمیم بگیرد، ناچار میشود برای هفته و ماه آینده برنامهریزی کند.
این همان نقطهای است که بحران از اقتصاد و سیاست عبور میکند و به مسئلهای اجتماعی تبدیل میشود: جامعهای که دائماً در حال مدیریت «امروز» است، فرصت و توان کمتری برای ساختن «فردا» خواهد داشت.