اظهارات تازه مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده در گفتوگو با شبکه خبری فاکسنیوز، بار دیگر پرده از سردرگمی، عدم ثبات و نگاه ابزاری واشنگتن در قبال تحولات سیاسی ایران برداشت. روبیو با خطکشی ظریف اما پرمعنا میان «سرنگونی کامل ساختار سیاسی» و «تغییر رفتار رژیم»، در واقع روندی را علنی کرد که طی ماههای گذشته بهصورت زیرپوستی و در قالب سیگنالهای متناقض در جریان بود. او صراحتاً تأکید کرد که یک توافق دیپلماتیک یا ابزار راستیآزمایی نقطه پایان مشخصی دارد، اما واداشتن یک حکومت به تغییر راهبرد منطقهای و تحمیل هزینههای مداوم، فرایندی ادامهدار و بدون تاریخ انقضاست.
این سخنان در نگاه نخست شاید یک موضعگیری دیپلماتیک معمول برای توجیه فشارهای حداکثری به نظر برسد، اما وقتی آن را در کنار مواضع رسمی کاخ سفید و سایر مقامات ارشد آمریکایی طی ماههای اخیر قرار میدهیم، تصویری پررنگ از یک نوسان راهبردی نمایان میشود؛ الگویی که در آن، مطالبات جامعه ایران و شعارهای تند سیاسی، صرفاً تا زمانی کارکرد دارند که بشود از آنها به عنوان اهرم فشار برای نقد کردن امتیازات بیشتر پای میز مذاکره استفاده کرد.
خط زمانی یک عقبنشینی آشکار
برای درک عمق این بازی گفتمانی و سنجش میزان پایداری مواضع کاخ سفید، کافی است روند موضعگیریهای واشنگتن را از اواخر سال گذشته تا به امروز مرور کنیم. الگوی رفتاری دستگاه دیپلماسی و تبلیغاتی آمریکا نشان میدهد که این سیاست نه بر پایه یک استراتژی روشن و ارزشمحور، بلکه بر اساس تاکتیک «ابهامآفرینی هدفمند» و نوسان میان بیم و امید تنظیم شده است.
نقطه آغاز این دوره جدید به دیماه سال گذشته بازمیگردد؛ زمانی که در اوج التهابات و اعتراضات خیابانی، دونالد ترامپ با مانورهای کلامی تند در شبکههای اجتماعی و سخنرانی خود در دیترویت، مستقیماً خطاب به مردم ایران مدعی شد که «کمک در راه است». او در همان موضعگیری اعلام کرد که تمام دیدارهای برنامهریزیشده با مقامات رسمی را لغو کرده است. این سخنان بلافاصله با اموجی از مانورهای تبلیغاتی از سوی چهرههای نزدیک به کاخ سفید همراه شد؛ سناتور لینزی گراهام تأکید کرد که این وعدهها بهزودی رنگ واقعیت به خود میگیرد و مایک هاکابی، سفیر آمریکا در اسرائیل، رسماً اعلام کرد که باید حرفهای ترامپ را جدی گرفت. این حجم از مواضع قاطعانه، این تصور را در میان بخشی از افکار عمومی ایجاد کرد که واشنگتن تصمیم نهایی خود را برای گذار از دیپلماسی عقیم و ورود به فاز حمایت مستقیم از تغییر ساختار گرفته است.
اما این ماه عسل کلامی چندان به طول نینجامید. تنها چند هفته بعد و در بهمنماه، تناقض ساختاری در ادعاهای ترامپ بر ملا شد. او در پاسخ به پرسش صریح خبرنگاران درباره اینکه آیا ایالات متحده به دنبال تغییر حکومت در ایران است یا خیر، جملهای دوپهلو بر زبان آورد و گفت که شاید این بهترین اتفاق ممکن باشد، اما بلافاصله روی دیگر سکه را نشان داد و افزود: «اگر آنها توافقی را که میخواهیم به ما بدهند، ما دست به چنین کاری نخواهیم زد.»
این اظهار نظر کوتاه، نخستین تکانه جدی به فضای انتظارات بود؛ چرا که افشا کرد ادعای حمایت از براندازی، صرفاً ابزاری برای بالابردن هزینه چانهزنی طرف مقابل است. سخنان اخیر مارکو روبیو نیز در واقع تایید نهایی و نظریهپردازیشده همین نگاه است: تقلیل مفهوم فروپاشی سیاسی به مدیریت رفتار منطقهای، باز نگه داشتن زنجیره تحریمها و تحمیل وضعیت «نه جنگ و نه صلح پایدار».
چرا واشنگتن بین براندازی و معامله معلق است؟
بازخوانی این مواضع متناقض، این پرسش تحلیلی را مطرح میکند که چرا ایالات متحده در قبال ایران قادر به اتخاذ یک راهبرد یکدست و نهایی نیست؟ پاسخ به این پرسش را باید در سه محور اصلی جستوجو کرد که شاکله سیاست خارجی واشنگتن را میسازند.
نخست، نگاه ابزاری به خشم عمومی و فشار از پایین. در دستگاه محاسباتی کاخ سفید، موجهای خشم عمومی و حرکتهای اعتراضی داخل کشور، نه به عنوان یک جریان اصیل و مستقل برای تحقق آزادی و دموکراسی، بلکه به چشم یک «اهرم اهلیتساز در چانهزنی» دیده میشوند. زمانی که جامعه ایران درگیر اعتراض میشود، دستگاه تبلیغاتی غرب با غلیظ کردن ادبیات حمایت از سرنگونی، وزن روانی فشار بر حکومت را بالا میبرد تا تهران را تحت استرس فروپاشی پای میز معامله بکشاند. اما به محض آنکه بوی امتیازگیری یا کنترل بحران به مشام میرسد، شانه از زیر بار مسئولیتهای ادعایی خالی کرده و به فرمول کمهزینهتر «تغییر رفتار» بسنده میکند.
دوم، هراس از هزینهها و ترجیح یک حکومت ضعیف؛ بدنه کارشناسی، امنیتی و اندیشکدهای در واشنگتن، فارغ از شعارهای سیاسی، همواره از هزینههای غیرقابلپیشبینی، خلاء قدرت و بیثباتی ناشی از فروپاشی ناگهانی یک حکومت در منطقهای خاورمیانه هراس دارد. تجربیات تلخ دهههای گذشته در عراق و لیبی باعث شده تا استراتژیستهای آمریکایی، گزینه «حکومت ضعیفشده، تحت فشار و مهارشده» را به گزینه «فروپاشی کامل با پیامدهای نامشخص» ترجیح دهند. الگوی جدیدی که روبیو از آن سخن میگوید، به واشنگتن اجازه میدهد بدون پذیرش هزینههای مستقیم سنگین، طرف مقابل را در حالت انزوا و فرسایش دائمی نگه دارد.
سوم، تفکیک شعارهای انتخابی از واقعیتهای ژئوپلیتیک. نباید فراموش کرد که ادبیات تند و پیامهای حمایتی مقامات آمریکایی اغلب کارکرد مصرف داخلی در فضای سیاسی آمریکا یا مانورهای تبلیغاتی پیش از انتخابات را دارد. در صحنه واقعی سیاست بینالملل، اولویتهای حیاتی واشنگتن عبارتند از: مهار برنامه هستهای، حفظ امنیت انرژی، جلوگیری از گسترش جنگهای منطقهای و تضمین امنیت متحدان سنتی. هیچیک از این اولویتها در تحلیل نهایی کاخ سفید، پیوند ناگسستنی و الزامی با تحقق یک نظام دموکراتیک در ایران ندارند؛ به همین دلیل است که با تغییر شرایط میدانی، اولویتها نیز به سرعت جابهجا میشوند.
پیامد نوسانات دیپلماتیک برای جامعه و نیروهای تغییرخواه
مرور سیر مواضع متناقض واشنگتن – از شعار «کمک در راه است» تا تقلیل آن به «تغییر رفتار» – یک صورتمسئله اساسی و درس تاریخی را پیش روی تمام نیروهای آزادیخواه، فعالان سیاسی و جامعه ایران قرار میدهد.
سیاست خارجی قدرتهای جهانی بر پایه منافع ملی سیال، کوتاهمدت و محاسبات سرد منطقهای تنظیم میشود. اتکا به مواضع نوسانی دولتها در غرب، راه رفتن روی لبه تیغ است؛ چرا که این مواضع با تغییر یک معادله دیپلماتیک یا یک معامله اقتصادی پشت پرده، به راحتی چرخش میکنند. تبدیل کردن «حمایت خارجی» به محور اصلی استراتژی تغییر، جامعه را دچار نوعی انفعال و انتظار کاذب میکند و در نهایت، زمینه را برای سوءاستفادههای کاسبکارانه در صحنه دیپلماتیک فراهم میسازد.
آنچه در ماههای اخیر از واشنگتن شنیده شد، یادآوری دوباره این واقعیت است که هیچ قدرتی منافع خود را فدای آزادی ملت دیگری نمیکند. گذار به دموکراسی و تحقق تحولات بنیادی، تنها از دل جامعه، سازمانیابی نیروهای داخلی، تقویت نهادهای مدنی و اتکا به توان ساختاری درون کشور بیرون میآید. فهم دقیق این بازیهای گفتمانی و چشمپوشی از وعدههای سیال کاخ سفید، تنها راه فرار از افتادن در دام معاملات بینالمللی و بازگرداندن ابتکار عمل به دست مردم و صاحبنامان اصلی تغییر در داخل کشور است.