مصداق هدایت
تحولات روزها و ماههای اخیر، بهخوبی نشان از آن دارد که ساختار نامتقارن و موزاییکی قدرت در ایران، دستیابی به هرگونه صلح پایدار با آمریکا را با چالش جدی مواجه کرده است. در حالی که بسیاری خواهان گشایش اقتصادی و کاهش تنشهاهستند تا ایران از وضعیت پرتنش کنونی به سلامت بیرون بیاید،استقلال عملیاتی نیروهای نظامی، گروههای نیابتی و دکترین «جنگ ناهمتراز»، هرگونه توافق آتشبس را به فرآیندی پرمخاطره و شکننده تبدیل میسازد.
آتشبس در سایه دیپلماسی شکننده
در پنج ماهی که از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران در ۲۸ فوریه میگذرد، هر وقفهای در جنگ، پیچیدگیهای پایان دادن به آن را برجستهتر کرده است. یادداشت تفاهم ۱۷ ژوئن، یک دوره مذاکره ۶۰ روزه در مورد تنگه هرمز، تحریمها و برنامههای هستهای و موشکی ایران را آغاز کرد، اما در عرض چند هفته با حملات ایران به کشتیهای تجاری تضعیف شد. ایالات متحده ۱۳ شب متوالی حملات خود را از سر گرفت تا اینکه در ۲۴ ژوئیه این حملات متوقف شد. در روزهای پس از آن، آتش جنگ بار دیگر شعله گرفت و طرفین درگیر به مواضع یکدیگر حمله کردند.
چنین به نظر میرسد که هر زمان که مذاکرات از سر گرفته شود، ساختار مبهم و چندلایه قدرت در ایران نقشی تعیینکننده در عدم دستیابی به نتیجه قطعی ایفا میکند؛ کانونهایی متشکل از رهبری، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، دولت مدنی، فرماندهان میدانی و گروههای شبهنظامی منطقهای. این مسئله پرسشی بنیادین را پیش میکشد: با توجه به ساختار نامتقارن و موزاییکی قدرت در تهران، آیا اصولاً هرگونه توافق و تعهد بینالمللی از سوی ایران امکانپذیری و قابلیت اجرایی دارد یا خیر؟
تکثر کانونهای تصمیمگیری و آزمون تنگه هرمز
یکی از ابعاد کلیدی بحران فعلی آن است که هرگونه آتشبس احتمالی میان تهران و واشنگتن باید از لایههای گوناگون و گاه متعارض فرماندهی در ایران عبور کند. فرماندهان سپاه پاسداران و گروههای همسو با آن ممکن است مفاد یا بندهای یک توافقنامه سیاسی را به طور متفاوتی تفسیر یا حتی اجرا کنند. حملاتی که طی روزهای اخیر از سوی شبهنظامیان عراقی همسو با ایران به تأسیسات نفتی عربستان سعودی و همچنین حملات مداوم حوثیهای یمن صورت گرفت، نشان میدهد که چگونه عناصر غیرمتمرکز منطقهای میتوانند متغیرهای مستقل ایجاد کرده و درگیری را خارج از اراده دیپلماتها گسترش دهند. حملات ناگهانی ایران به پایگاه نظامیان آمریکایی در اردن نیز نشان از آن دارد که تصمیمگیریهای خارج از عرف سیاسی بخشی از سیاستهای معمول در نظام حاکم بر ایران تلقی میشود.
اما چرا ساختار قدرت ایران، تعهد به آتشبس را تا این حد پیچیده میکند؟ پاسخ را میتوان در موازنه قوا میان بخشهای نظامی و مدنی دید. حملات به کشتیهای تجاری در واقع به آزمون اولیهای برای سنجش تعادل قدرت در ایران زمان جنگ تبدیل شده است. ایالات متحده طی هفتههای اخیر بارها تأکید کرده که خواستار بازگشایی کامل و بدون عوارض تنگه هرمز است. اما در حالی که دولت مسعود پزشکیان بیشتر بر گشایش اقتصادی، رفع تحریمها و آزادسازی وجوه مسدودشده برای تأمین نیازهای پایه جمعیتی بیش از ۹۰ میلیون نفر گرایش دارد، نهادهای امنیتی و نظامی حفظ تسلط یکجانبه بر این آبراه حیاتی را مهمترین اهرم فشار و ابزار بازدارندگی خود قلمداد میکنند.
شکاف میان دولت مدنی و نهادهای مسلط نظامی
نکته مهم در معادلت قدرت ایران آن بوده که دولت به ریاست مسعود پزشکیان بر دیپلماسی رسمی، مدیریت اجرایی و شورای عالی امنیت ملی تأثیر میگذارد، اما فاقد فرماندهی کل نیروهای مسلح است. صنم وکیل، مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقا در چتم هاوس، در این باره به شبکه سیانبیسی گفت: «آنها [سپاه پاسداران] موشکها، پهپادها، شبکههای اطلاعاتی و مشارکتهای مسلحانه منطقهای را اداره میکنند و فرماندهان این نهاد میتوانند در طول درگیریهای فعال، استقلال قابل توجهی اعمال کنند. دولت مدنی البته هنوز اهمیت دارد، اما رئیسجمهور فرماندهی نیروهای مسلح را بر عهده ندارد.»
از سوی دیگر، ساختار کلان حاکمیت نیز دستخوش تحولات ساختاری است. مسعود پزشکیان قوه مجریه را مدیریت میکند، اما اختیارات نهایی امنیت ملی و تصمیمگیریهای کلان استراتژیک بر عهده مقام رهبری است؛ حوزهای که پس از علی خامنهای، اکنون با محوریت مجتبی خامنهای تعاریف جدیدی به خود میگیرد. سپاه پاسداران که مستقیماً به رهبری پاسخ میدهد، طی سالیان گذشته نه تنها به قدرتمندترین نهاد نظامی و امنیتی تبدیل شده، بلکه بر ارتش متعارف نیز سایه افکنده است.
این نهاد با صدور ایدئولوژی جمهوری اسلامی از طریق تسلیح، آموزش و بودجه دادن به گروههای نیابتی مانند حزبالله، عملاً دیپلماسی منطقهای کشور را به ابزاری در خدمت موازنه نظامی تبدیل کرده است.
از سوی دیگر، علت اصلی گسست در فرآیند صلح را باید در دکترین نظامی ایران جستوجو کرد. استراتژی دفاعی ایران بر پایه «دکترین جنگ ناهمتراز» و فرماندهی غیرتمرکزی (موزاییکی) بنا شده است. این دکترین به واحدهای میدانی سپاه و گروههای نیابتی منطقهای اجازه میدهد تا بر اساس خطوط کلی، بدون نیاز به دستور مستقیم و لحظهای از تهران، اقدام به عملیات متقابل کنند. اگرچه این ساختار شبکه ای ابزاری کارآمد برای بقا در برابر حملات سنگین آمریکا و اسرائیل ارائه میکند، اما در عرصه دیپلماسی به یک پارادوکس کشنده تبدیل میشود. وقتی مرکز فرماندهی واحدی برای کنترل لحظهای تمامی اهرمهای فشار وجود ندارد، تعهد دولت مدنی به یک آتشبس روی کاغذ، تضمینکننده توقف حملات پهپادی یا موشکی در میدان نبرد نخواهد بود. این امر سبب میشود واشنگتن هرگونه اقدام خودسرانه یا تاکتیکی واحدهای میدانی ایران را به حساب عدم حسن نیت کل حاکمیت تهران بگذارد و فرآیند اعتمادپذیری دیپلماتیک کاملاً مسدود شود.
ابهام در چرخه دیپلماسی و چشمانداز آینده
تأثیرات این گسست ساختاری را میتوان در تحولات میدانی اخیراً مشاهده کرد. پس از حملات شبهنظامیان عراقی به عربستان و متعاقبا، حملات مشترک واشنگتن و ریاض به این گروههای مورد حمایت ایران در عراق، توقف موقت درگیریها فروپاشید. در پاسخ، یک حمله موشکی غافلگیرکننده به نیروهای آمریکایی در اردن صورت گرفت؛ نقطهای که نشان داد با وجود تلاش دیپلماتها، تبادل آتش با چه سرعتی میتواند از کنترل خارج شود. این در حالی است که طی هفتههای اخیر دیپلماتهای کشورهای میانجی مانند عمان، قطر و پاکستان سعی بر احیای مذاکرات داشتند، اما همزمان سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، اسماعیل بقایی، اعلام کرده که ایران در حال حاضر «هیچ مذاکرهای با آمریکا ندارد.»
تجربه منازعات پیشین و بهویژه تحولات جنگ ۱۲روزه و نبردهای اخیر، شاهدی بر این واقعیت است که ناهمگونی در رفتارهای میدانی و دیپلماتیک تهران، بارها روند تثبیت آتشبس را مختل کرده است. در طول جنگ ۱۲ روزه، در حالی که دستگاه دیپلماسی در حال مذاکره برای دستیابی به توقف درگیریها و تنظیم متون توافق بود، شلیک همزمان راکتها از سوی گروههای همسو یا اقدامات مستقل واحدهای دریایی و موشکی، بارها پیامهای متناقضی به طرفهای منطقهای و بینالمللی ارسال کرد. در جنگ اخیر نیز بارها شاهد بودهایم که درست در لحظاتی که سیگنالهای مثبت دیپلماتیک برای کاهش تنش تبادل میشد، حملات پهپادی در یک جبهه منطقهای یا هدف قرار گرفتن تحرکات دریایی در تنگه هرمز، دست بالا را به مواضع شکننده و پرریسک داد و توافقات اولیه را در آستانه فروپاشی قرار داد.
با این حال، نکته پارادوکسیکال و تأملبرانگیز در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، انکار وجود چنین گسستی است. مقامات و رسانههای رسمی ایران همواره بر این گزاره تاکید دارند که تمام اقدامات کشور-از تحرکات میدانی سپاه پاسداران و گروههای نیابتی گرفته تا موضعگیریهای وزارت امور خارجه- جلوههایی از یک «دیپلماسی عزتمندانه و هماهنگ» هستند. طبق این روایت رسمی، نه تنها هیچگونه ناهماهنگی یا خودسری در لایههای قدرت وجود ندارد، بلکه میدان و دیپلماسی به عنوان دو بال یک استراتژی واحد و مکمل یکدیگر عمل میکنند؛ استراتژیای که در آن فشارهای نظامی بر روی زمین به عنوان ابزار چانهزنی در پشت میز مذاکره طراحی و هدایت میشود.
نحوه برخورد حاکمیت با پرونده هستهای و آژانس بینالمللی انرژی اتمی در سرنوشتسازترین برهههای دیپلماتیک، از دیگر نمونههای آسیبهای وضعیت یک بام و دوهوای سیاستورزی در ایران است. در موارد متعدد، درست در زمانی که دستگاه دیپلماسی و وزارت امور خارجه در حال چانهزنیهای فشرده در ژنو یا وین برای کاهش فشار تحریمها و دستیابی به فرمولهای توافق بودند، تصمیمات نهادهای بالادستی امنیتی و نهادهای نظامی و شبهنظامی جهت تعلیق ناگهانی برخی دسترسیهای نظارتی آژانس، خاموش کردن دوربینهای مراقبتی یا آغاز غنیسازی در سطوح بالاتر، روند گفتوگوها را کاملاً فلج کرد.
چنین به نظر میرسد که برای خروج از این بست دیپلماتیک و دستیابی به یک توافق عملیاتی، فرمولهای سنتی دیپلماسیپاسخگو نیستند. به بیان دیگر، ساختار نامتقارن و موزاییکیقدرت در ایران، دیپلماسی را به فرآیندی پرمخاطره تبدیل کرده است. تا زمانی که میان تصمیمات سیاسی دولت مدنی و اقدامات میدانی نهادهای نظامی و منطقهای همگرایی کامل و ساختارمند ایجاد نشود، هرگونه توافق آتشبس شکننده خواهد بود و خطر شعلهور شدن مجدد جنگ خانمانسوز در منطقه را با خود به همراه خواهد داشت.