خانه بین الملل محمود احمدی‌نژاد؛ ظهور و حذف از حلقه قدرت جمهوری اسلامی تا گزینه تغییر رژیم اسرائیلی آمریکایی

هم وطن گزارش می‌دهد؛

محمود احمدی‌نژاد؛ ظهور و حذف از حلقه قدرت جمهوری اسلامی تا گزینه تغییر رژیم اسرائیلی آمریکایی

داستان محمود احمدی‌نژاد در جمهوری اسلامی، فقط داستان صعود و سقوط یک رئیس‌جمهور نیست؛ بلکه روایت شکست یکی از مهم‌ترین پروژه‌های سیاسی نظام برای بازسازی مشروعیت اجتماعی بعد از دهه هفتاد است. او زمانی قرار بود نماد «بازگشت انقلاب به مردم» باشد؛ مدیری ساده‌زیست، ضد اشرافیت، ضد تکنوکرات‌ها و نماینده طبقات فرودستی که احساس می‌کردند در جمهوری اسلامیِ پس از جنگ، از قدرت و ثروت کنار گذاشته شده‌اند.

گروه سیاسی / ماهور ایرانی

داستان محمود احمدی‌نژاد در جمهوری اسلامی، فقط داستان صعود و سقوط یک رئیس‌جمهور نیست؛ بلکه روایت شکست یکی از مهم‌ترین پروژه‌های سیاسی نظام برای بازسازی مشروعیت اجتماعی بعد از دهه هفتاد است. او زمانی قرار بود نماد «بازگشت انقلاب به مردم» باشد؛ مدیری ساده‌زیست، ضد اشرافیت، ضد تکنوکرات‌ها و نماینده طبقات فرودستی که احساس می‌کردند در جمهوری اسلامیِ پس از جنگ، از قدرت و ثروت کنار گذاشته شده‌اند. اما همان پروژه‌ای که با حمایت بخش مهمی از سپاه، نهادهای امنیتی و حلقه نزدیک به رهبر گذشته جمهوری اسلامی آغاز شد، در نهایت به یکی از پرهزینه‌ترین شکاف‌های درون ساختار قدرت تبدیل شد؛ تا جایی که امروز احمدی‌نژاد علاوه بر طرد از بدنه جمهوری اسلامی حالا گزینه آمریکا و اسرائیل برای تغییر رژیم در جمهوری اسلامی نامیده می‌شود.

ظهور او در سال ۱۳۸۴ بدون فهم فضای پس از دولت خاتمی قابل درک نیست. در آن مقطع، بخشی از هسته سخت قدرت به این جمع‌بندی رسیده بود که پروژه اصلاحات، اگرچه کنترل شده باقی مانده، اما باعث رشد طبقه متوسط مطالبه‌گر و تضعیف گفتمان انقلابی شده است. احمدی‌نژاد دقیقاً در همین نقطه وارد شد؛ شهردار گمنامی که با ادبیات ضدفساد، حمله به «اشرافیت هاشمی» و نمایش زندگی ساده، خود را نماینده مردم عادی معرفی کرد. او در رسانه‌های رسمی به عنوان چهره‌ای مومن، ولایی و نزدیک به طبقات محروم بازسازی شد. حتی بخشی از نیروهای سنتی مذهبی، او را نسخه احیاشده رجایی می‌دانستند.

اما محبوبیت احمدی‌نژاد فقط محصول تبلیغات حکومتی نبود. او استعداد کم‌نظیری در فهم روانشناسی توده‌ای داشت. زبانش پیچیده نبود، از واژگان دانشگاهی استفاده نمی‌کرد و مستقیماً با خشم و حس تحقیر اجتماعی بخش‌هایی از جامعه حرف می‌زد. سفرهای استانی، نامه‌های مردمی، توزیع پول نفت، وعده عدالت و حمله مداوم به نخبگان، برای میلیون‌ها نفر جذاب بود. او نخستین رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی بود که سیاست را به نمایش دائمی رسانه‌ای تبدیل کرد. نوع حرف زدن، شوخی‌ها، رفتار غیررسمی و حتی دعواهایش بخشی از برند سیاسی او شدند.

اوج قدرت احمدی‌نژاد بین سال‌های ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۸ شکل گرفت؛ دوره‌ای که حمایت سیدعلی خامنه‌ای، سپاه و ساختار امنیتی را همزمان داشت. پس از انتخابات ۸۸، او عملاً تصور می‌کرد که به بازیگر اصلی نظام تبدیل شده است. اما همانجا نقطه آغاز فروپاشی رابطه او با هسته قدرت بود. جنبش سبز اگرچه سرکوب شد، اما بحران مشروعیت حاصل از آن باعث شد ساختار سیاسی بیش از گذشته امنیتی شود و تحمل بازیگران مستقل کاهش یابد. احمدی‌نژاد که خود را پیروز مطلق میدان می‌دید، آرام‌آرام نشانه‌های استقلال‌طلبی نشان داد.

ورود اسفندیار رحیم‌مشایی به مرکز قدرت، نقطه انفجار بود. مشایی برای جریان سنتی اصولگرا و بخش‌هایی از روحانیت، نماد انحراف ایدئولوژیک محسوب می‌شد. ایده‌هایی مثل «مکتب ایرانی» یا فاصله گرفتن از ادبیات رسمی ضدملی‌گرایی، برای ساختار محافظه‌کار جمهوری اسلامی خطرناک تلقی می‌شد. وقتی احمدی‌نژاد در برابر دستور مستقیم رهبر جمهوری اسلامی درباره برکناری مشایی مقاومت کرد، بسیاری درون نظام فهمیدند که مسئله فقط اختلاف سیاسی نیست، بلکه رئیس‌جمهوری ظهور کرده که می‌خواهد پایگاه مستقل قدرت بسازد. ماجرای خانه‌نشینی یازده‌روزه پس از ابقای حیدر مصلحی توسط رهبر، تبدیل به نماد این شکاف شد و عملاً تصویر «رئیس‌جمهور مطیع ولایت» را نابود کرد.

از آن نقطه به بعد، پروژه حذف تدریجی احمدی‌نژاد آغاز شد. اصولگرایانی که روزی او را معجزه هزاره سوم می‌خواندند، آرام‌آرام از او فاصله گرفتند. رسانه‌های نزدیک به سپاه و محافظه‌کاران شروع به بازخوانی فسادهای دولت او کردند. پرونده‌های مالی نزدیکانش، از جمله حمید بقایی، برجسته شد و حلقه اطراف او تحت فشار امنیتی و قضایی قرار گرفت. احمدی‌نژاد اما برخلاف بسیاری از چهره‌های حذف‌شده در جمهوری اسلامی، سکوت نکرد. او وارد فاز «شورش درون‌ساختاری» شد؛ نامه‌نگاری علیه قوه قضاییه، حمله مستقیم به برادران لاریجانی، زیر سؤال بردن انتخابات و حتی انتقاد تلویحی از شخص رهبر جمهوری اسلامی.

همینجا شخصیت سیاسی واقعی او آشکار شد؛ احمدی‌نژاد هرگز یک ایدئولوگ منسجم نبود، بلکه سیاستمداری بود که تا زمانی که قدرت با او همراه بود، رادیکالیسم انقلابی را نمایندگی می‌کرد و زمانی که حذف شد، همان سیستم را هدف قرار داد. این ویژگی باعث شد نه اپوزیسیون بتواند او را بپذیرد و نه نظام دوباره به او اعتماد کند. مخالفان جمهوری اسلامی، او را مسئول یکی از سرکوبگرترین و پرهزینه‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر ایران می‌دانند؛ از پرونده ۸۸ تا تحریم‌های فلج‌کننده، سیاست خارجی تنش‌زا و فساد گسترده اقتصادی.در سوی دیگر، بدنه اصلی قدرت نیز او را فردی غیرقابل پیش‌بینی، پوپولیست و خطرناک تلقی می‌کند که حاضر است برای بقا، هر خط قرمزی را بشکند.

از نظر اجتماعی نیز محبوبیت احمدی‌نژاد فرسایش یافت. بخشی از طبقات فرودست هنوز نسبت به دوران پرداخت یارانه‌ها و توزیع مستقیم پول احساس نوستالژی دارند، اما بحران اقتصادی ناشی از سیاست‌های دولت او، تورم، سقوط ارزش پول ملی و فساد گسترده، تصویر «منجی عدالت» را تخریب کرد. نسل جدید نیز اساساً او را بخشی از همان ساختاری می‌بیند که کشور را به بن‌بست رسانده است.

با این حال، احمدی‌نژاد هنوز از صحنه حذف کامل نشده؛ زیرا مهارتی کم‌نظیر در زنده ماندن سیاسی دارد. او فهمیده که در جمهوری اسلامی، حذف کامل بسیاری از چهره‌ها ممکن نیست، چون هر حذف می‌تواند بخشی از شکاف‌های درونی را فعال کند. بنابراین خود را در موقعیت «اپوزیسیون کنترل‌شده درون نظام» نگه داشته است؛ نه آن‌قدر رادیکال که بازداشت کامل شود و نه آن‌قدر مطیع که دوباره جذب ساختار شود. گزارش‌های مختلف حتی نشان داده‌اند که بخشی از محافل خارجی در سناریوهای بی‌ثباتی ایران، به او به عنوان یک چهره پوپولیست قابل استفاده نگاه کرده‌اند؛ مسئله‌ای که خود بیانگر موقعیت عجیب اوست: سیاستمداری که زمانی نماد رادیکالیسم ضدغربی بود، امروز از سوی بخشی از همان بازیگران خارجی به‌عنوان ابزار بالقوه انتقال قدرت تصور می‌شود.

در نهایت، سرنوشت احمدی‌نژاد نشان داد که جمهوری اسلامی با پدیده‌ای روبه‌رو شد که خودش آن را ساخت اما نتوانست کنترلش کند. او محصول مستقیم ساختار قدرت بود؛ محصول نیاز نظام به بسیج توده‌ای، دشمن‌سازی، پوپولیسم و سیاست ضدنخبه‌گرایانه. اما همان ابزار، وقتی تصور کرد پایگاه اجتماعی مستقلی پیدا کرده، به تهدید تبدیل شد. به همین دلیل است که امروز احمدی‌نژاد در موقعیتی متناقض ایستاده: نه قهرمان مردم است، نه عضو قابل اعتماد حاکمیت؛ بلکه سیاستمداری است که همزمان از سوی بخش بزرگی از جامعه و بخش بزرگی از ساختار قدرت با بی‌اعتمادی و حتی نفرت دیده می‌شود.

رابطه محمود احمدی‌نژاد و سیدعلی خامنه‌ای یکی از پیچیده‌ترین و پرهزینه‌ترین اتحادهای سیاسی در تاریخ جمهوری اسلامی بود؛ اتحادی که از دل نیاز متقابل شکل گرفت، در دوره‌ای به اوج همگرایی رسید و سپس به شکافی عمیق و بی‌اعتمادی دائمی تبدیل شد. در سال‌های نخست ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد، بسیاری در ساختار قدرت او را نزدیک‌ترین رئیس‌جمهور به رهبر جمهوری اسلامی پس از انقلاب می‌دانستند. خامنه‌ای نیز در مقاطع مختلف آشکارا از او حمایت می‌کرد؛ حمایتی که نه فقط سیاسی، بلکه نوعی سرمایه‌گذاری استراتژیک برای بازسازی گفتمان انقلابی و مهار جریان اصلاحات بود.

جمله معروف خامنه‌ای در نماز جمعه پس از انتخابات ۱۳۸۸ که گفت «نظر رئیس‌جمهور به نظر من نزدیک‌تر است تا آقای هاشمی»، فقط یک موضع‌گیری انتخاباتی نبود، بلکه نقطه اوج پیوند سیاسی این دو نفر محسوب می‌شد. آن جمله در فضای ملتهب پس از اعتراضات انتخاباتی، عملاً پیام روشنی به کل ساختار قدرت داد: رهبر جمهوری اسلامی در نزاع میان بلوک هاشمی ـ اصلاح‌طلبان و احمدی‌نژاد، به‌طور کامل پشت رئیس‌جمهور ایستاده است. این حمایت برای احمدی‌نژاد نوعی مصونیت سیاسی ساخت؛ تا جایی که بسیاری از اصولگرایان سنتی، سپاه و دستگاه‌های امنیتی، انتقاد از او را نوعی فاصله گرفتن از رهبر تلقی می‌کردند.

اما همین نزدیکی، بذر اختلافات بعدی را هم در خود داشت. احمدی‌نژاد به‌تدریج دچار این تصور شد که مشروعیتش فقط از رهبر جمهوری اسلامی نمی‌آید، بلکه خودش نیز دارای پایگاه مستقیم اجتماعی و تاریخی است. او پس از ۸۸ احساس می‌کرد از یک رئیس‌جمهور عادی عبور کرده و به بازیگری تبدیل شده که می‌تواند معادلات قدرت را بازتعریف کند. این نقطه آغاز برخورد او با منطق اصلی نظام بود؛ در جمهوری اسلامی، هیچ مقام اجرایی—even اگر محبوب و مورد حمایت باشد—نباید تصور استقلال از مرکز ولایت فقیه پیدا کند.

اولین نشانه‌های تنش در ماجرای اسفندیار رحیم‌مشایی آشکار شد. احمدی‌نژاد اصرار داشت مشایی را در بالاترین سطوح قدرت حفظ کند، در حالی که جریان سنتی اصولگرا، سپاه و بیت رهبری نسبت به او حساسیت شدید داشتند. وقتی خامنه‌ای مستقیماً خواستار کنار گذاشتن مشایی از معاون اولی شد، احمدی‌نژاد ناچار عقب‌نشینی کرد، اما در عمل حلقه مشایی را حفظ کرد و همین موضوع به نقطه بی‌اعتمادی تبدیل شد. محافظه‌کاران از آن پس درباره «جریان انحرافی» سخن گفتند؛ اصطلاحی که در واقع رمز اعلام جنگ سیاسی به تیم احمدی‌نژاد بود.

بحران واقعی اما در ماجرای برکناری حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات، شکل گرفت. احمدی‌نژاد تصور می‌کرد می‌تواند ساختار اطلاعاتی و امنیتی را نیز زیر کنترل کامل دولت ببرد.وقتی مصلحی را برکنار کرد و خامنه‌ای بلافاصله با حکم حکومتی او را ابقا کرد، برای نخستین بار شکاف میان رئیس‌جمهور و رهبر علنی شد. واکنش احمدی‌نژاد، خانه‌نشینی یازده‌روزه بود؛ اقدامی که در ساختار جمهوری اسلامی تقریباً نوعی نافرمانی سیاسی تلقی شد. در همان مقطع، بسیاری از چهره‌های نزدیک به رهبری به‌صراحت گفتند که احمدی‌نژاد دچار «غرور قدرت» شده است.

از آن زمان به بعد، رابطه این دو وارد فاز کنترل و مهار شد. خامنه‌ای دیگر از احمدی‌نژاد با ادبیات سابق دفاع نمی‌کرد و رسانه‌های نزدیک به بیت رهبری به‌تدریج پرونده‌های فساد، سوءمدیریت اقتصادی و رفتارهای غیرقابل پیش‌بینی دولت او را برجسته کردند. احمدی‌نژاد نیز آرام‌آرام از ادبیات «ولایت‌مدار مطلق» فاصله گرفت و وارد مرحله‌ای شد که بسیاری آن را شورش خاموش علیه مرکز قدرت توصیف کردند. او شروع به حمله به قوه قضاییه، خانواده لاریجانی و ساختارهای امنیتی کرد و حتی در برخی سخنرانی‌ها به‌طور تلویحی از وجود «دولت پنهان» سخن گفت؛ تعبیری که در فضای سیاسی ایران عملاً اشاره‌ای به بیت رهبری و شبکه‌های امنیتی تلقی می‌شد.

رد صلاحیت او در انتخابات ۱۳۹۶ نقطه عطف مهمی بود، چون خامنه‌ای پیش از آن به‌طور علنی گفته بود صلاح نیست احمدی‌نژاد وارد انتخابات شود. در ساختار جمهوری اسلامی، این نوع توصیه عملاً حکم سیاسی محسوب می‌شود. اما احمدی‌نژاد برخلاف انتظار، نه‌تنها ثبت‌نام کرد بلکه این کار را به نمایش سیاسی تبدیل کرد. شورای نگهبان نیز او را رد صلاحیت کرد و پیام روشنی فرستاد: رئیس‌جمهوری که روزی محبوب‌ترین چهره نزد رهبر بود، دیگر اجازه بازگشت به ساختار رسمی قدرت را ندارد.

از آن مقطع به بعد، احمدی‌نژاد وارد مرحله‌ای شد که می‌توان آن را «اپوزیسیون درون‌سیستمی» نامید. او بارها انتخابات را زیر سؤال برد، درباره عملکرد قوه قضاییه نامه نوشت، از بازداشت نزدیکانش انتقاد کرد و حتی در برخی مواضع، لحنش به مخالفان جمهوری اسلامی نزدیک شد. این رفتار برای بیت رهبری نشانه خطر بود؛ زیرا احمدی‌نژاد برخلاف اصلاح‌طلبان، محصول خودِ هسته سخت قدرت بود و شناخت دقیقی از سازوکارهای امنیتی و سیاسی داشت.

با این حال، نظام نیز در برخورد با او محتاط باقی ماند. احمدی‌نژاد هیچ‌گاه به سرنوشت برخی چهره‌های حذف‌شده دچار نشد، زیرا بازداشت یا حذف کامل او می‌توانست شکاف‌های قدیمی را دوباره فعال کند و بخشی از بدنه اجتماعی ناراضی را تحریک کند. به همین دلیل، سیاست رسمی درباره او ترکیبی از محدودسازی، تحقیر سیاسی و حذف تدریجی بوده است. رد صلاحیت‌های متوالی، جلوگیری از بازگشت حلقه‌اش به قدرت و محدود کردن حضور رسانه‌ای، بخشی از همین راهبرد بود.

گزارش اخیر نیویورک تایمز درباره طرح ادعایی اسرائیل و آمریکا برای استفاده از محمود احمدی‌نژاد به‌عنوان چهره‌ای در پروژه «تغییر رژیم» در ایران، بیش از آنکه صرفاً یک افشاگری امنیتی باشد، نشانه‌ای از بحران راهبردی در فهم غرب و اسرائیل از ساختار قدرت در جمهوری اسلامی است. بر اساس این روایت، بخشی از محاسبات اسرائیل پس از آغاز جنگ، بر این فرض استوار بوده که حذف رأس هرم قدرت در ایران می‌تواند به شکاف درون حاکمیت و ظهور یک چهره «ملی‌گرا ـ پوپولیست» منجر شود که توانایی مدیریت دوره انتقال را داشته باشد. نام محمود احمدی‌نژاد در این میان از همین زاویه مطرح شده است.

اهمیت چنین گزارشی فقط در صحت یا عدم صحت جزئیات عملیاتی نیست، بلکه در پیامی است که به مخاطب بین‌المللی منتقل می‌کند. نیویورک تایمز عملاً تصویری از یک آشفتگی راهبردی را بازسازی می‌کند؛ جایی که حتی تندروترین رئیس‌جمهور سابق ایران نیز می‌تواند در سناریوی فروپاشی، به گزینه‌ای برای مدیریت وضعیت بدل شود. این تناقض ظاهری، در واقع نشان‌دهنده اولویت اصلی بازیگران خارجی است: نه دموکراسی، نه سکولاریسم، نه حقوق بشر، بلکه تولید یک «نظم قابل کنترل» در تهران.

احمدی‌نژاد از این منظر انتخاب عجیبی نیست. او برخلاف اپوزیسیون خارج‌نشین، محصول درون ساختار جمهوری اسلامی است، پایگاه اجتماعی در بخش‌هایی از طبقات فرودست دارد، ادبیات ضدنخبه‌گرایانه‌اش هنوز برای بخشی از جامعه قابل فهم است و مهم‌تر از همه، در سال‌های اخیر فاصله‌گذاری‌هایی با هسته سخت قدرت انجام داده بود. برای اتاق‌های فکر امنیتی، چنین شخصیتی می‌تواند در سناریوی خلأ قدرت، نقش «سوپاپ انتقال» را بازی کند؛ فردی که هم برای بدنه سنتی نظام کاملاً بیگانه نیست و هم قابلیت بازتعریف سیاسی دارد.

اما همین فرض، نقطه ضعف بنیادین این پروژه را آشکار می‌کند. اسرائیل و آمریکا ظاهراً بر این تصور تکیه کرده بودند که جامعه ایران پس از ضربه نظامی سنگین، به‌سمت شورش فراگیر حرکت می‌کند و شکاف‌های درونی حاکمیت فعال می‌شود. در حالی که حتی ارزیابی‌های اطلاعاتی آمریکا نیز نسبت به این خوش‌بینی تردید جدی داشتند.

گزارش‌های بعدی نشان داد که نهادهای اطلاعاتی آمریکا اساساً فروپاشی سریع جمهوری اسلامی را غیرواقع‌بینانه می‌دانستند و معتقد بودند سپاه پاسداران و ساختار امنیتی توان مهار بحران را دارند.

نیویورک تایمز در حال بازسازی همان الگوی کلاسیک روایت‌پردازی آمریکایی پس از شکست پروژه‌های تغییر رژیم است؛ الگویی که پیش‌تر در عراق، افغانستان و لیبی هم دیده شد. ابتدا تصویری از «طرح بزرگ» ساخته می‌شود، سپس با انتشار جزئیات اختلافات داخلی، تردیدهای اطلاعاتی و محاسبات اشتباه، زمینه برای فاصله‌گذاری سیاسی با نتایج احتمالی فراهم می‌شود. در واقع رسانه همزمان دو کار انجام می‌دهد: هم جذابیت دراماتیک یک عملیات مخفی را حفظ می‌کند و هم مسئولیت شکست احتمالی را از دوش تصمیم‌گیران اصلی برمی‌دارد.

بخش مهم دیگری از ماجرا، خودِ انتخاب احمدی‌نژاد است که از نظر نمادشناسی سیاسی اهمیت دارد. او سال‌ها در رسانه‌های غربی به‌عنوان چهره‌ای افراطی، ضداسرائیلی و خطرناک معرفی می‌شد. حال اگر همان فرد در سناریوی مطلوب اسرائیل به گزینه انتقال قدرت تبدیل شود، این نشان می‌دهد که در سیاست بین‌الملل، «دشمن ایدئولوژیک» می‌تواند به‌سرعت به «ابزار تاکتیکی» تبدیل شود. این همان منطق واقع‌گرایانه‌ای است که معمولاً پشت زبان اخلاقی دولت‌ها جستجو می‌شود.

در سطح داخلی ایران نیز انتشار چنین گزارشی دو کارکرد همزمان دارد. برای بخشی از حاکمیت، این گزارش می‌تواند به‌عنوان سندی برای اثبات «پروژه براندازی خارجی» استفاده شود و انسجام امنیتی را تقویت کند. برای بخشی از افکار عمومی مخالف حکومت نیز ممکن است نوعی بی‌اعتمادی نسبت به پروژه‌های خارجی ایجاد کند، زیرا نشان می‌دهد قدرت‌های بیرونی الزاماً به‌دنبال گذار دموکراتیک نیستند و حتی ممکن است روی چهره‌ای از درون همان ساختار سرمایه‌گذاری کنند.

در نهایت، مهم‌ترین نکته این پرونده شاید نه شخص احمدی‌نژاد، بلکه خودِ منطق تغییر رژیم باشد. مجموعه گزارش‌های منتشرشده نشان می‌دهد که حتی در بالاترین سطوح تصمیم‌گیری آمریکا و اسرائیل نیز اجماع روشنی درباره «فردای جمهوری اسلامی» وجود نداشته و بخش مهمی از پروژه بر پایه امید به فروپاشی خودبه‌خودی طراحی شده بود؛ همان چیزی که بسیاری از تحلیلگران امنیتی اسرائیلی بعداً آن را «تفکر آرزومندانه» توصیف کردند.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن