اختصاصی گروه اقتصادی/محمدرضا گلسار: روزها پشت سر هم میگذرند، بیوقفه، بیرحم. اما میان این تکرار فرساینده، یک سوال مثل میخ در ذهن فرو میرود: آیا کیفیت آموزش فرزندان ما واقعا آن چیزی است که باید باشد؟ پاسخ، اگر صادق باشیم، یک «نه» عمیق، سیستماتیک و ساختاری است. «نه»ای که در تار و پود سیاستگذاری، تصمیمگیری و حتی بیتصمیمی تنیده شده است. ما سالهاست با یک گزارهی به ظاهر بدیهی زندگی میکنیم: کودکان، زیرساخت آیندهاند. اما مشکل دقیقا از همینجا شروع میشود؛ جایی که این گزاره فقط در حد شعار باقی مانده و هیچگاه به یک برنامهی عملی، علمی و مبتنی بر تخصص تبدیل نشده است. زیرساخت، چیزی نیست که با حرف ساخته شود. زیرساخت، نیازمند طراحی، سرمایهگذاری، آزمون، خطا و مهمتر از همه، پذیرش واقعیت است. اما ما چه کردهایم؟ ما زیرساخت را به حال خود رها کردهایم و بعد با تعجب از فروپاشی آن سخن میگوییم. از طرفی هر سال، نمایش تکراری آغاز میشود. مدارس با لبخندهای مصنوعی، برنامههای «مفرح و آموزشی» طراحی میکنند. بروشورها چاپ میشوند، وعدهها داده میشود و والدین برای لحظهای امیدوار میشوند. اما این امید، خیلی زود با یک پیام کوتاه فرو میریزد: «کلاسها تا اطلاع ثانوی مجازی است.» مجازی شدن، به خودی خود، نه فاجعه است و نه نجاتدهنده. در بسیاری از نقاط جهان، آموزش آنلاین به ابزاری قدرتمند تبدیل شده است؛ اما تفاوت در «چگونگی» است. ما نه زیرساخت مناسب داریم، نه ابزار مناسب و نه حتی اجازهی استفاده از ابزار مناسب. تقریبا همهی معلمان میدانند که پلتفرمهای بینالمللی چه ظرفیتهایی دارند؛ از پایداری سرور گرفته تا کیفیت انتقال داده، از امکانات تعاملی تا امنیت واقعی اطلاعات. اما در یک تصمیمگیری مبهم و بدون پاسخگویی، این مسیر مسدود شده و کاربران به سمت ابزارهایی هدایت میشوند که هنوز در مرحله آزمون و خطا هستند، آن هم نه در یک محیط آزمایشگاهی، بلکه روی زندگی واقعی میلیونها دانشآموز. اینجا دیگر بحث «حمایت از تولید داخلی» نیست. اینجا بحث انحصار است. انحصاری که نه بر پایهی کیفیت، بلکه بر پایهی محدودسازی انتخاب شکل گرفته. حمایت، زمانی معنا دارد که رقابت وجود داشته باشد؛ وقتی انتخاب حذف میشود، آنچه باقی میماند حمایت نیست، بلکه تحمیل است. در اینجا، بحران عمیقتر میشود: خاموشی دیجیتال. نه یک روز، نه دو روز، بلکه هفتهها. اینترنتی که یا نیست، یا آنقدر بیکیفیت است که عملا نبودنش تفاوتی ایجاد نمیکند. در چنین شرایطی، مفهوم «کلاس آنلاین» به یک شوخی تلخ تبدیل میشود. معلم صحبت میکند، اما صدا قطع و وصل میشود. تصویر یخ میزند. دانشآموز پیام میفرستد، اما نوتیفیکیشن نمیآید. فایل ارسال میشود، اما باز نمیشود. زمان میگذرد، اما چیزی منتقل نمیشود. در این میان، آنچه قربانی میشود، فقط «کیفیت آموزش» نیست؛ بلکه خود «فرآیند یادگیری» است. یادگیری، نیازمند پیوستگی، تعامل و تمرکز است. اما وقتی نیم ساعت کلاس صرف حضور و غیاب میشود، وقتی هر چند دقیقه اتصال قطع میشود، وقتی دانشآموز بیشتر درگیر حل مشکلات فنی است تا درک مفاهیم، دیگر نمیتوان از آموزش حرف زد. آنچه باقی میماند، یک شبیهسازی ناقص و ناکارآمد از آموزش است. واقعیت تلخ این است که ما در حال تولید نسلی هستیم که «ظاهرا» آموزش دیده، اما در عمل، دچار خلأهای عمیق دانشی است. نسلی که مدرک خواهد داشت، اما مهارت نه. اطلاعات خواهد داشت، اما درک نه. این یعنی یک زیرساخت توخالی؛ ساختمانی که از بیرون کامل به نظر میرسد، اما با اولین فشار فرو میریزد. در این میان، خانوادهها هزینه میدهند؛ نه فقط هزینهی مالی، بلکه هزینهی روانی. مادری که باید هر روز با استرس قطعی اینترنت کنار بیاید. پدری که نمیداند چرا با وجود پرداخت شهریه، فرزندش چیزی یاد نمیگیرد. کودکی که کمکم انگیزهاش را از دست میدهد، چون آموزش برایش تبدیل به تجربهای ناکام و خستهکننده شده است. در سطح کلان، تصمیمگیرانی که یا واقعیت را نمیبینند، یا نمیخواهند ببینند. قطعی اینترنت، با هر توجیهی که ارائه شود، نه امنیت آورده و نه رضایت. تنها نتیجهی ملموس آن، رشد یک بازار خاکستری است؛ بازاری که در آن فیلترشکنها به کالایی ضروری تبدیل شدهاند. این یعنی یک تناقض آشکار: محدودیتی که قرار بود کنترل ایجاد کند، خود به عاملی برای بینظمی بیشتر تبدیل شده است. از منظر تخصصی، آنچه در حال رخ دادن است، یک اختلال چندلایه در اکوسیستم آموزش است. ما با یک زنجیرهی بههمپیوسته مواجهیم: زیرساخت ارتباطی، پلتفرم آموزشی، محتوای درسی، توانمندسازی معلم و مشارکت دانشآموز. اختلال در هر یک از این حلقهها، کل سیستم را تحت تاثیر قرار میدهد. اما در اینجا، تقریبا تمام حلقهها دچار مشکلاند.
زیرساخت ارتباطی ناپایدار است. پلتفرمها ناکارآمدند. محتوا برای آموزش آنلاین بازطراحی نشده. معلمان آموزش کافی برای تدریس در این فضا ندیدهاند و دانشآموزان، بدون حمایت روانی و آموزشی، در این میان رها شدهاند. نتیجه، چیزی نیست جز یک سیستم معیوب که به جای تولید دانش، بازتولید ناکارآمدی میکند. شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که این روند، تدریجی و بیصداست. هیچ فروپاشی ناگهانیای وجود ندارد که زنگ خطر را به صدا درآورد. همهچیز آرام آرام اتفاق میافتد؛ آنقدر آرام که بسیاری متوجه عمق فاجعه نمیشوند. تا روزی که دیگر برای اصلاح، دیر شده است. بنابراین این یک هشدار است. هشداری دربارهی نسلی که قرار بود آینده را بسازد، اما حالا خودش قربانی حال شده است. اگر امروز با خودمان صادق نباشیم، فردا با واقعیتی روبهرو خواهیم شد که دیگر قابل انکار نیست و آن روز، دیگر هیچ اینترنت پرسرعتی، هیچ پلتفرم پیشرفتهای و هیچ برنامهی اصلاحیای نمیتواند چیزی را که از دست رفته، بازگرداند.