مرضیه حاجی هاشمی
چرا یک اقلیت کوچک حاکم میتواند بر بدنهای بسیار بزرگتر از نیروهای نظامی، امنیتی، انتظامی و اداری فرمان براند؛ حتی هنگامی که مشروعیت سیاسیاش فرسوده شده و ناکارآمدی ساختار آشکار است؟ برای پاسخ بدین پرسش باید توجه داشت که بقای ساختار قدرت به همکاری مستمر مجموعهای از بازیگرانی وابسته است که ممکن است نه به یک اندازه از وضع موجود رضایت داشته باشند و نه الزاماً به یک اندازه به تداوم آن باور داشته باشند؛ لذا باید دانست چه عواملی همکاری این بازیگران را بازتولید میکند و تحت چه شرایطی نارضایتی پراکنده میتواند به تغییر رفتار و کنش جمعی آنها تبدیل شود؟
«ماکس وبر» در تحلیل سلطه، میان باور به مشروعیت یک نظم و انگیزههای عملی اطاعت تمایز میگذارد. افراد ممکن است از یک اقتدار اطاعت کنند؛ زیرا آن را مشروع میدانند؛ اما ممکن است منافع مادی، ملاحظات شخصی، ترس از مجازات یا عادت به نظم موجود نیز در رفتار آنان نقش داشته باشد. ازاینرو، مشاهده اطاعت را نمیتوان بهخودیخود نشانه رضایت یا اعتقاد دانست. فرسایش مشروعیت الزاماً به توقف همکاری منجر نمیشود؛ زیرا همکاری میتواند بر پایه انگیزههایی ادامه یابد که مستقل از باور به حقانیت نظاماند. برای مثال، کارکنان یک دستگاه دولتی می توانند به دلیل وابستگی شغلی و اقتصادی همچنان وظایف خود را انجام دهند.
یکی از عوامل مؤثر در تداوم همکاری، ترس از پیامدهای خروج از ساختار موجود است. این ترس لزوماً به مجازات از سوی حکومت محدود نمیشود، گاهی نگرانی از نظم سیاسی آینده نیز میتواند افراد را به حفظ وضع موجود سوق دهد. اعضای نهادهای نظامی، امنیتی و انتظامی ممکن است نگران باشند که در صورت فروپاشی ساختار سیاسی، مسئولیتهای آنان بدون توجه به تفاوت میان فرماندهان، عاملان مستقیم نقض حقوق، مجریان دستورات و کسانی که از همکاری غیرقانونی سر باز زدهاند، بهصورت جمعی ارزیابی شود. اگر فرد تصور کند که در نظم آینده امکان محاکمه عادلانه و تفکیک مسئولیتها وجود نخواهد داشت، ممکن است خروج از ساختار موجود را پرخطرتر از ماندن در آن بداند.
عامل دیگری که مانع تبدیل نارضایتی به کنش میشود، مسئله هماهنگی است. هر فرد، حتی اگر خواهان تغییر باشد، ممکن است از پیشقدمشدن بترسد؛ زیرا نمیداند آیا دیگران نیز همراهی خواهند کرد یا او را در معرض خطر تنها خواهند گذاشت. تمایز میان ترجیح خصوصی و رفتار علنی، محور تحلیل «تیمور کوران» در کتاب «حقایق نهان، دروغهای عیان» است. در چنین شرایطی، سکوت عمومی الزاماً بیانگر رضایت نیست، همانطور که نارضایتی پنهان نیز بهخودیخود نشانه آمادگی برای کنش جمعی محسوب نمیشود.
مسئله دیگری که باید در نظر آورد، رابطه میان نخبگان سیاسی میانهرو یا اصلاحطلب درون ساختار و بدنه نظامی، امنیتی و اداری از یک سو و رابطه آنها با بدیل مورد وثوق جامعه از سویی دیگر است. نخبگان سیاسی ممکن است از فرسایش مشروعیت و ناکارآمدی نظم موجود آگاه باشند؛ اما نسبت به امکان اجرای تغییرات، میزان مقاومت نهادهای قهری و ظرفیت اداری لازم برای پیشبرد یک بدیل سیاسی تردید داشته باشند. در مقابل، بخشهایی از بدنه اجرایی و امنیتی ممکن است از وضع موجود ناراضی باشند؛ اما ندانند آیا نیروی سیاسی جایگزین از توانایی و اراده لازم برای اداره کشور برخوردار است یا خیر.
نخبگان سیاسی میتوانند به صورت بالقوه از دانش نهادی، تجربه اداره امور و توان صورتبندی یک بدیل سیاسی برخوردار باشند. بدنه اجرایی نیز دانش عملیاتی و ظرفیت اجرای تصمیمها را در اختیار دارد. اگر هر طرف نسبت به آمادگی و توانایی طرف دیگر تردید داشته باشد، نارضایتی مشترک ممکن است به همکاری مؤثر منجر نشود؛ اما اگر انتظار متقابل از امکان همکاری افزایش یابد، احتمال تبدیل نارضایتی پراکنده به کنش هماهنگ نیز میتواند بیشتر شود.
گرچه «دانکوارت روستو» بر نقش توافق نخبگان درباره قواعد سیاسی جدید تأکید میکند؛ اما «خوان لینز» و «آلفرد استپان» صرفاً توافق سیاسی در سطح نخبگان را در نظر نمی گیرند. ساختار اداری، نهادهای قهری و دیگر عرصههای جامعه نیز در این فرایند اهمیت دارند. نخبگان و نیروهای مؤثر باید به تعهدات یکدیگر و قواعد نظم آینده اعتماد کنند. بدنهای که از مجازات جمعی بیم دارد، ممکن است به وعدههای پاسخگویی عادلانه اعتماد نکند. در مقابل، جامعهای که از تکرار خشونت و مصونیت عاملان آن نگران است، ممکن است توافق نخبگان و نیروهای امنیتی را تلاشی برای حفظ امتیازات گذشته تلقی کند؛ لذا امکان تبدیل نارضایتی پراکنده در سطح نخبگان، بدنه فرمانبردار و جامعه به همکاری هماهنگ، عامل تعیین کننده است. گاهی این همکاری با فراهم شدن بستر مناسب، بسیار سریع به وقوع می پیوندد و یک غافلگیری بزرگ رخ خواهد نمود.