اختصاصی هموطن/ عماد امین
اگر گزارش الاخبار لبنان درباره انتقال «آخرین هشدار» آمریکا به ایران درست باشد، مسئله را نباید صرفاً یک تهدید نظامی دیگر از سوی واشنگتن دانست. آنچه اهمیت دارد، زمانبندی این پیام، انتخاب پاکستان بهعنوان کانال ارتباطی و پیوند دادن هرگونه پیشرفت سیاسی به امتیازهای هستهای ایران است. کنار هم قرار گرفتن این سه عامل، پرسش مهمتری را مطرح میکند: آیا آمریکا میخواهد از مسیر مذاکره به توافق برسد یا میکوشد با افزایش هزینه مقاومت، شرایط توافق را یکطرفه تعیین کند؟
پیام از اسلامآباد؛ دیپلماسی یا فشار غیرمستقیم؟
نقش عاصم منیر در این معادله، حتی بدون پذیرش قطعی ادعای انتقال اولتیماتوم، قابل تأمل است. پاکستان به دلیل همسایگی با ایران، روابط خود با آمریکا و نگرانی از گسترش جنگ در منطقه، انگیزه دارد که کانال ارتباطی میان دو طرف باقی بماند.
اما میانجیگری همیشه به معنای انتقال پیام صلح نیست. یک میانجی ممکن است همزمان پیامهای هشدارآمیز، پیشنهادهای مذاکره و ارزیابی طرف مقابل از خطوط قرمز رقیب را منتقل کند. از همین رو، اگر منیر حامل پیامی از واشنگتن بوده باشد، اهمیت مأموریت او لزوماً در عبارت «آخرین هشدار» خلاصه نمیشود؛ بلکه در این است که آیا آمریکا هنوز به دنبال یافتن راهی برای توافق است یا میخواهد پیش از هر مذاکرهای، تهران را در موقعیت ضعف قرار دهد.
با این حال، تا زمانی که جزئیات مأموریت او تأیید نشده باشد، نمیتوان این برداشت را بهعنوان واقعیت قطعی مطرح کرد.
چرا آمریکا امتیاز هستهای را در اولویت قرار میدهد؟
از منظر واشنگتن، محدود کردن ظرفیت هستهای ایران میتواند یکی از شروط اصلی هر توافق امنیتی باشد. اما مسئله از جایی پیچیده میشود که دو طرف درباره ترتیب تعهدات اختلاف دارند.
آمریکا ممکن است خواهان دریافت امتیازهای قابل سنجش هستهای پیش از کاهش فشارها باشد؛ در مقابل، ایران ممکن است استدلال کند که بدون رفع تحریمها، تضمینهای معتبر و روشن شدن سرنوشت اقدامات نظامی، واگذاری اهرمهای هستهای توجیهی ندارد.
در واقع، اختلاف تنها بر سر میزان غنیسازی یا نوع فعالیتهای هستهای نیست؛ اختلاف بر سر این است که چه کسی باید نخست هزینه توافق را بپردازد و چه تضمینی وجود دارد که طرف مقابل به تعهدات خود پایبند بماند.
این همان نقطهای است که مذاکرات میتوانند به بنبست برسند. هر طرف میخواهد ابتدا نشانهای معتبر از عقبنشینی طرف مقابل ببیند، اما همین انتظار متقابل میتواند مسیر توافق را مسدود کند.
کوه کلنگ؛ هدف نظامی یا ابزار جنگ روانی؟
مطرح شدن نام تأسیسات کوه کلنگ در گزارش الاخبار، بُعد دیگری از فشار را برجسته میکند. اشاره به یک هدف مشخص، برخلاف تهدیدهای کلی، میتواند این پیام را منتقل کند که گزینه نظامی صرفاً یک عبارت دیپلماتیک نیست و ممکن است در محاسبات امنیتی جدی گرفته شود.
با این حال، از نام بردن یک تأسیسات نمیتوان نتیجه گرفت که تصمیم حمله گرفته شده است. انتشار چنین اطلاعاتی ممکن است برای افزایش فشار روانی، هشدار درباره توان نظامی یا تأثیرگذاری بر محاسبات تهران به کار رود؛ همچنین ممکن است بازتاب ارزیابیهای واقعی درباره اهداف احتمالی باشد. بدون شواهد مستقل، نمیتوان میان این احتمالات داوری قطعی کرد.
از دیدگاه راهبردی، تهدید به هدف قرار دادن یک مرکز زیرزمینی نیز لزوماً به معنای دستیابی به نتیجه سیاسی مورد نظر نیست. حتی اگر حملهای به تأسیسات هستهای خسارت وارد کند، پرسش اصلی همچنان باقی میماند: آیا چنین اقدامی اختلاف سیاسی را حل میکند یا انگیزه طرف مقابل برای ادامه مقاومت را افزایش میدهد؟
تخریب یک هدف فیزیکی و حل یک منازعه سیاسی، دو مسئله متفاوتاند.
خطر محاسبه اشتباه؛ جایی که تهدید از کنترل خارج میشود
مشکل اصلی سیاست مبتنی بر تهدید این است که هیچیک از طرفین نمیتواند با اطمینان کامل واکنش طرف مقابل را پیشبینی کند.
واشنگتن ممکن است تصور کند که فشار نظامی تهران را به امتیازدهی وادار خواهد کرد. تهران نیز ممکن است تصور کند که نشان دادن آمادگی برای پاسخ، هزینه حمله را برای آمریکا بالا میبرد و مانع اقدام نظامی میشود. هر دو محاسبه میتوانند از نظر تصمیمگیرندگان قابل فهم باشند، اما اگر هر طرف برداشت خود را از رفتار رقیب قطعی فرض کند، خطر خطای محاسباتی افزایش مییابد.
در چنین فضایی، حتی اقدامی که از ابتدا محدود طراحی شده است، ممکن است بهواسطه پاسخ متقابل و فشارهای سیاسی به مرحلهای گستردهتر برسد. بنابراین خطر اصلی فقط حمله احتمالی به یک تأسیسات نیست؛ خطر بزرگتر، زنجیره تصمیمهایی است که میتواند پس از آن شکل بگیرد.
آیا ایران و آمریکا هنوز امکان توافق دارند؟
پاسخ به این پرسش به آن بستگی دارد که آیا دو طرف حاضرند از منطق «امتیاز نخست از سوی طرف مقابل» فاصله بگیرند یا نه.
اگر واشنگتن امتیازهای هستهای را شرط آغاز هرگونه کاهش فشار بداند و تهران نیز رفع فشارها را پیششرط هرگونه امتیاز هستهای قرار دهد، فضای مذاکره محدود خواهد شد. اما اگر تعهدات بهصورت مرحلهای، متقابل و قابل راستیآزمایی تنظیم شوند، امکان شکلگیری یک مسیر دیپلماتیک همچنان وجود دارد.
چنین مسیری مستلزم توافق درباره ترتیب اقدامات، سازوکار نظارت و پیامدهای نقض تعهدات است. مهمتر از همه، هر دو طرف باید بتوانند نشان دهند که توافق صرفاً به معنای عقبنشینی یکجانبه نیست.
پاکستان در این میان میتواند کانال ارتباطی را حفظ کند، اما توان میانجیگری بهتنهایی برای حل اختلافی با این سطح از بیاعتمادی کافی نیست. تصمیم نهایی همچنان در تهران و واشنگتن گرفته خواهد شد.
«آخرین هشدار» را باید با احتیاط خواند
به نظر می رسد مهمترین نکته نه عبارت «آخرین هشدار» و نه صرفاً نام کوه کلنگ، بلکه تلاش احتمالی برای پیوند دادن فشار نظامی به نتیجه مذاکرات هستهای است. اگر این پیوند واقعاً بخشی از سیاست واشنگتن باشد، هدف میتواند افزایش قدرت چانهزنی آمریکا پیش از هر توافق باشد؛ اما همین روش ممکن است بهجای تسهیل توافق، هزینه مصالحه را برای هر دو طرف افزایش دهد.
از سوی دیگر، نباید هر تهدیدی را نشانه تصمیم قطعی برای جنگ دانست. تهدید میتواند ابزار چانهزنی باشد، اما تکرار آن نیز تضمین نمیکند که طرف مقابل تسلیم خواستهها شود.
مسئله اصلی این است که آیا تهدید نظامی قرار است راه را برای توافق باز کند یا جایگزین توافق شود؟ اگر هدف، رسیدن به توافقی پایدار باشد، فشار بهتنهایی کافی نیست و باید با مسیر روشن و متقابل برای کاهش تنش همراه شود. اگر چنین مسیری شکل نگیرد، خطر آن وجود دارد که هر هشدار تازه، بهجای نزدیک کردن دو طرف به میز مذاکره، فاصله آنها را بیشتر کند.
در نهایت، تا زمانی که مأموریت دقیق عاصم منیر و ادعای تعیین کوه کلنگ بهعنوان هدف حمله تأیید نشده باشد، باید این گزارش را نشانهای از احتمال تشدید فشار دانست، نه سندی قطعی از تصمیم آمریکا برای آغاز حملهای گسترده.