مهران سلیمانی
در تقویمها، مشروطه یک تاریخ است؛ روزی که فرمانی امضا شد، مجلسی شکل گرفت و فصلی تازه در سیاست ایران آغاز شد. اما در تاریخ اندیشه، مشروطه نه یک روز است و نه یک کشور. مشروطه نامِ لحظهای است که انسان دریافت مسئله اصلی سیاست، انتخابِ حاکم نیست؛ مهارِ قدرت است.
پیش از آن، قرنها انسان میکوشید فرمانروای خوب پیدا کند. افلاطون از فیلسوفشاه سخن گفت، سنتهای دینی از پادشاه عادل، و بسیاری از ملتها آرزوی فرمانروایی دانا و نیکسرشت را در سر پروراندند. گویی اگر انسانِ درستی بر تخت مینشست، مسئله سیاست نیز برای همیشه حل میشد.
اما تاریخ، آموزگار سرسختی است. بارها نشان داد که حتی فضیلت نیز وقتی با قدرتِ بیمهار درآمیزد، در معرض فساد قرار میگیرد. از همینجا بود که اندیشه مدرن، بهویژه از قرن هفدهم به بعد، پرسش را از بنیان دگرگون کرد. دیگر مسئله این نبود که «چه کسی باید حکومت کند؟» بلکه این بود که «چگونه میتوان هر حکومتی را، فارغ از آنکه در دست چه کسی است، محدود کرد؟»
منتسکیو جملهای نوشت که شاید هنوز بهترین خلاصه این کشف باشد: «هر انسانی که قدرتی در اختیار دارد، میل دارد از آن سوءاستفاده کند؛ تا آنجا که به مانعی برخورد کند.» این جمله، توصیفِ بدطینتی انسان نیست؛ توصیفِ طبیعتِ قدرت است. قدرت، اگر مرزی پیش روی خود نبیند، مرزهای تازهای برای خود میسازد.
از اینجا، اندیشه مشروطه متولد شد؛ نه بهعنوان دفاع از سلطنت و نه بهعنوان دفاع از جمهوری، بلکه بهعنوان دفاع از این اصل که هیچ قدرتی نباید نامحدود باشد.
مشروطه، در معنای عمیق خود، نامِ محدود کردنِ شاه نیست؛ نامِ محدود کردنِ قدرت است؛ هر قدرتی، با هر منشأیی. خواه از خون و نسب برخاسته باشد، خواه از دین، خواه از انقلاب، و حتی خواه از رأی اکثریت. و این شاید بزرگترین دستاورد سیاست مدرن بود: انتقالِ مسئله از «حاکم» به «حکمرانی».
اما آیا مشروطه پایان راه بود؟
با این همه، تاریخ اندیشه در همانجا متوقف نماند. اگر در قرن هجدهم مسئله این بود که چگونه باید شاه را مقید به قانون کرد، در قرن بیستم پرسش دیگری سر برآورد: چرا فقط شاه؟ مگر قدرت، تنها در تاج و تخت خلاصه میشود؟
تجربه رژیمهای تمامیتخواه نشان داد که استبداد میتواند با لباسهای گوناگون ظاهر شود؛ گاه با تاج، گاه با یونیفرم، گاه با ایدئولوژی، و حتی گاه با صندوق رأی.
الکسی دو توکویل هشدار داده بود که آزادی تنها از سوی پادشاه تهدید نمیشود؛ اکثریت نیز میتواند مستبد شود. او از «استبداد اکثریت» سخن گفت؛ وضعیتی که در آن، اراده اکثریت چنان مقدس شمرده میشود که حقوق اقلیتها و آزادی فردی زیر سایه آن محو میگردد.
اندکی بعد، کارل پوپر پرسش را از نو صورتبندی کرد. او نوشت: «پرسش این نیست که چه کسی باید حکومت کند؛ پرسش این است که چگونه میتوان نهادهایی ساخت که اگر حاکمان بد بودند، بتوان بدون خونریزی آنان را کنار گذاشت.»
این جمله، شاید عصاره سیاست مدرن باشد. از این منظر، جمهوری نیز اگر نتواند قدرت را مهار کند، تفاوت ماهوی با سلطنت مطلقه نخواهد داشت. انتخابات، اگر با حاکمیت قانون، قوه قضائیه مستقل، آزادی رسانه و حقوق بنیادین همراه نباشد، صرفاً شیوهای برای مشروعیتبخشی به قدرت است، نه مهار آن.
به همین دلیل است که امروز، هم جمهوریهای استبدادی وجود دارند و هم پادشاهیهای مشروطهای که از آزادترین جوامع جهان به شمار میروند. تاریخ، برخلاف شعارها، به ما میآموزد که نام حکومت بهتنهایی تضمینکننده آزادی نیست.
اگر میتوان از ابتدا آزادتر اندیشید، چرا به عقب بازگردیم؟
اما درست در همین نقطه، پرسشی پدیدار میشود که شاید هنوز پاسخ قطعی نیافته باشد. اگر هدف، مهار قدرت و حفظ آزادی است، چرا از همان آغاز، نهادی را برگزینیم که خود نیازمند مهار مضاعف باشد؟
این پرسش، سلطنت مشروطه را نفی نمیکند. تجربه بریتانیا، سوئد، نروژ، هلند یا ژاپن نشان داده است که سلطنت، اگر در حصار قانون قرار گیرد، میتواند با آزادیهای گسترده، انتخابات رقابتی و حاکمیت قانون همزیستی کند.
اما آیا این تجربه، بهترین پاسخ فلسفی نیز هست؟
جمهوری، دستکم در ایده خود، از نقطهای متفاوت آغاز میکند. اگر مشروطه میگوید: «قدرت را محدود کن»، جمهوری میپرسد: «چرا اصلاً باید امتیاز سیاسیِ موروثی وجود داشته باشد؟» در اینجا، مسئله دیگر کارآمدی نیست؛ مسئله برابری است. اگر همه انسانها از حیث کرامت و حقوق سیاسی برابرند، آیا میتوان پذیرفت که تنها به سبب تولد، یک خانواده جایگاهی نمادین در رأس ساختار سیاسی داشته باشد؟ یا آنکه چنین نهادی را باید صرفاً بهعنوان میراثی تاریخی و راهحلی زمینهمند فهمید، نه اصلی جهانشمول؟
شاید مدافعان سلطنت مشروطه پاسخ دهند که وجود پادشاه، ثبات، تداوم تاریخی و بیطرفی نمادین میآفریند. این استدلال را باید جدی گرفت، زیرا تاریخ نمونههایی برای آن عرضه کرده است. اما در برابر، جمهوریخواهان نیز خواهند پرسید: اگر همان کارکردها را بتوان با نهادی انتخابی و غیرموروثی فراهم کرد، آیا هنوز دلیل هنجاری مستقلی برای حفظ امتیاز موروثی باقی میماند؟ این پرسش، بیش از آنکه پاسخی بخواهد، افقی برای اندیشیدن میگشاید.
آزادی؛ پروژهای که هرگز پایان نمییابد
شاید بزرگترین سوءتفاهم سیاست آن باشد که گمان کنیم آزادی، مقصدی است که روزی به آن خواهیم رسید.
آزادی، بیش از آنکه مقصد باشد، شیوهای از نگاه کردن به قدرت است.
جامعهای آزاد نیست چون جمهوری است، و آزاد نیست چون سلطنتش مشروطه است. جامعه زمانی به آزادی نزدیک میشود که هیچ قدرتی را مقدس، هیچ نهادی را فراتر از پرسش، و هیچ مقامی را مصون از پاسخگویی نداند. شاید به همین دلیل، مهمترین میراث مشروطه نه تاجی بود که قدرتش محدود شد، و نه مجلسی که برپا شد؛ بلکه تغییری بود که در ذهن انسان رخ داد. از آن پس، سیاست دیگر جستوجوی «حاکم خوب» نبود؛ تمرینی دائمی برای ساختن نهادهایی شد که حتی اگر حاکمان خوب نبودند، آزادی همچنان بتواند دوام بیاورد.
جان لاک نوشته بود: «هرجا قانون پایان یابد، استبداد آغاز میشود.» اما شاید امروز بتوان این جمله را یک گام پیشتر برد و گفت: هرجا پرسش از قدرت پایان یابد، آزادی نیز آرامآرام به پایان میرسد. زیرا تاریخ، در نهایت، نه داستان پادشاهان است و نه رؤسای جمهور؛ تاریخِ کوششِ پایانناپذیر انسان برای آن است که به قدرت افسار بزند، بیآنکه به آزادی لگام زند.