رضا کیمیایی/ روزنامهنگار اقتصادی
اقتصاد ایران با یک تناقض بزرگ روبهرو شده است؛ جامعهای که سالها به مردم میگفت «کار کنید تا زندگی بهتر شود»، امروز با واقعیتی مواجه است که در آن داشتن شغل نیز لزوماً به معنای داشتن یک زندگی قابل قبول نیست.
بر اساس برآورد برخی کارشناسان، خط فقر یک خانواده چهار نفره در تهران به حدود ۹۰ میلیون تومان در ماه رسیده است. این عدد، اگرچه بسته به روش محاسبه، سطح زندگی مورد انتظار و شرایط اقتصادی میتواند متفاوت باشد، اما یک واقعیت مهم را آشکار میکند؛ فاصله میان درآمد خانوارها و هزینههای واقعی زندگی به شکافی جدی تبدیل شده است.
در سوی دیگر، حداقل حقوق کارگری حدود ۱۷ میلیون تومان است. مقایسه این دو عدد، تصویری نگرانکننده از وضعیت معیشتی بخش بزرگی از جامعه ارائه میدهد؛ جامعهای که در آن حتی داشتن شغل تماموقت نیز دیگر تضمینی برای خروج از فشار اقتصادی نیست.
اما مسئله اصلی فقط پایین بودن دستمزد نیست. بحران واقعی زمانی آغاز میشود که «کار کردن» نقش خود را به عنوان مسیر پیشرفت و امنیت اقتصادی از دست بدهد.
در یک اقتصاد سالم، شغل باید به فرد امکان دهد که علاوه بر تأمین نیازهای اولیه، برای آینده نیز برنامهریزی کند. اما زمانی که یک کارگر یا کارمند پس از یک ماه تلاش مستمر همچنان برای تأمین هزینه مسکن، درمان، آموزش و نیازهای ضروری زندگی با مشکل مواجه است، معنای اقتصادی دستمزد تغییر میکند.
دستمزد دیگر ابزار ساختن آینده نیست؛ تنها به ابزاری برای دوام آوردن تبدیل میشود.
فاصله میان درآمد و هزینه، فقط یک مسئله مالی برای خانوارها نیست؛ بلکه پیامدهای گستردهتری برای اقتصاد و جامعه دارد. وقتی تلاش اقتصادی نتیجه متناسبی ایجاد نکند، انگیزه کار کاهش پیدا میکند، بهرهوری افت مییابد، اقتصاد غیررسمی گسترش پیدا میکند و بخشی از سرمایه انسانی جامعه به دنبال فرصتهای بهتر خارج از کشور یا خارج از فعالیتهای مولد اقتصادی میرود.
ریشه این وضعیت را باید در سالها تورم مزمن، کاهش قدرت خرید پول ملی، بیثباتی اقتصادی و رشد نامتناسب هزینههای زندگی جستوجو کرد. افزایش سالانه حقوق، اگر با مهار تورم و رشد واقعی اقتصاد همراه نباشد، تنها یک افزایش اسمی است که خیلی زود اثر خود را از دست میدهد.
تجربه سالهای گذشته نشان داده است که سیاستهای کوتاهمدت، هرچقدر هم با هدف حمایت از مردم طراحی شوند، بدون اصلاحات عمیق اقتصادی نمیتوانند مشکل معیشت را حل کنند. پرداخت یارانه، افزایش مقطعی دستمزد یا کنترل دستوری قیمتها ممکن است فشار یک دوره کوتاه را کاهش دهد، اما جایگزین ایجاد یک اقتصاد باثبات و مولد نمیشود.
خطر بزرگتر، عادی شدن فقر است. زمانی که جامعه به شنیدن اعداد جدید خط فقر عادت کند، زمانی که افزایش هزینههای زندگی به یک خبر روزمره تبدیل شود و زمانی که فاصله میان درآمد و مخارج هر سال بیشتر شود، مسئله فقط کاهش رفاه نیست؛ مسئله فرسایش امید اجتماعی است.
البته خط فقر یک عدد ثابت و یکسان برای همه خانوارها نیست و به عواملی مانند شهر محل زندگی، تعداد اعضای خانواده و سطح هزینهها بستگی دارد. اما فارغ از رقم دقیق، این واقعیت قابل انکار نیست که قدرت خرید بخش بزرگی از خانوارها در سالهای اخیر کاهش یافته و فشار هزینههای زندگی افزایش پیدا کرده است.
اقتصاد زمانی موفق است که میان تلاش و نتیجه رابطهای منطقی برقرار باشد. اگر فردی با کار کردن نتواند حداقلهای یک زندگی شایسته را تأمین کند، مشکل دیگر فقط مشکل یک خانوار نیست؛ نشانه یک اختلال عمیقتر در ساختار اقتصادی است.
فقر امروز دیگر فقط چهره کسانی نیست که شغل ندارند. چهره جدید فقر، انسانهایی هستند که هر روز کار میکنند، مسئولیت دارند و تلاش میکنند، اما همچنان از امنیت اقتصادی فاصله میگیرند.
شاید مهمترین هشدار برای سیاستگذار همین باشد:
جامعه زمانی آسیب میبیند که مردم احساس کنند کار کردن دیگر راهی برای بهتر شدن زندگی نیست.