عبدالرضا خزایی/ روزنامه نگار
کارگردان چیزی نمیگوید. دستیار صحنه هم سکوت کرده است. فقط دوربین، برای چند ثانیه بیشتر روی صندلی خالی مردی مکث میکند که سالها با هزار چهره آمد؛ یکبار خنداند، یکبار گریاند، یکبار شگفتزدهمان کرد و هر بار ثابت کرد بازیگری یعنی ناپدید شدن در روح شخصیت، نه دیده شدنِ بازیگر.
اکبر عبدی از آن معدود هنرمندانی بود که قاب را تسخیر نمیکرد؛ قاب به احترام او شکل میگرفت. او مرز میان کمدی و تراژدی را از میان برداشت و به نسلی آموخت که بزرگترین بازیگران، کسانی هستند که تماشاگر حضورشان را فراموش میکند و فقط انسانِ درون نقش را میبیند. این، همان جادویی است که نصیب هر بازیگری نمیشود.
امشب، تیتراژ پایانی یکی از درخشانترین فصلهای بازیگری ایران بالا میرود. نام او از پرده سینما حذف نخواهد شد؛ همانجا میماند، میان نور پروژکتورها، میان خندههایی که هنوز در سالنها میپیچد و میان اشکی که امروز بیصدا بر گونه سینمای ایران نشسته است.
کات… اما نه برای همیشه. بعضی بازیگران، بعد از آخرین پلان، تازه به جاودانگی میرسند.