اختصاصی هموطن/ سید امیر موسوی
بیست و ششمین روز از تقویم ایران را اگر تورقی تیتروار داشته باشید به نامی تحت عنوان «سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی» برخواهید خورد. عنوانی که بازگشت بیش از ۳۷ هزار و ۵۰۰ اسیر ایرانی از اردوگاههای بعث عراق به میهن، طی روزهای ۲۶ مردادماه تا ۲۴ شهریورماه سال ۱۳۶۹ مربوط میشود.
اسرایی که روایت تلخترین شکنجهها و آزار و اذیتها را در اردوگاههای اسرا در عراق در سینه نگه داشته و بسیاری از آنها در گمنامی محض، حتی حاضر به طرح این روایت نیز در میان سایر هموطنان خود نیز نشدند.
اسرایی که شمار قابل اعتنایی از آنها در زمان اعزام به جبهههای نبرد علیه دشمن متخاصم، رویایی در سر داشتند که ایران آن، سراسر، آباد، آزاد و سربلند بوده و با اتمام جنگ، ردی از آلام و مصائب یک زیست شرافتمندانه در چهره هیچ یک از هموطنانشان هویدا نخواهد ماند.
سربازان وطن که حتی از استفاده بیش از نیاز خود از یک کمپوت ساده نیز صرف نظر میکردند تا مبادا اسرافی در بیتالمال صورت گرفته و یا همرزم دیگری، سر گرسنه به میدان جنگ بفرستد. سربازانی که کوسه در فاو، جان و تنشان را شرحه شرحه کرد اما برای اینکه همرزمانشان به تیغ تیز لشگر اجنبی دچار نشود در قعر آب، ماسه به دهان گرفتند و پیکر بیجان و تکه تکهشان، چند روز بعد در ساحل اروند پیدا شد. سربازانی که حتی به فرط فقر، مادرانشان نیز، پول کافی برای حضور در جنوب و تحویل پیکر بیجان جگرگوشههایشان را هم نداشتند.
حالا اما اگر با بسیاری از بازماندگان آن هشت سال سیاه که ردی از سابقه اسارت در ذهن و جسمشان پیداست، هم کلام شوید از وضع فعلی ملک و مملکت مات و مبهوتند و چه میخواستیم و چه شد از زبانشان نمیافتد!
سربازان بیادعایی که از فقر فراگیر، تورم سه رقمی، گرفتاری ۷ دهک از جامعه در چنگال فقر، فربه شدن روز افزون مشتی یاروزاده به قیمت نابود شدن چند نسل، دست به گریبانی وطن با جنگ گستردهای دیگر، سرکوب، سفاکیت، دیکتاتوری و خون آشامی در این زندان و آن محبس، به خاک و خون کشیدن هزاران هزار، جوان رعنا و سرو بلند و دختران و پسران رشید این سرزمین با نام دین و اخیرا هم ژست وطنپرستی! و دیگر مصائب و مشقات نفس کشیدن در این سرزمین، حیرانند و بسیاری در کنج عزلت و به فرط افسردهحالی، چشم انتظار ملکه مرگ نشستهاند.
همانها که روزگاری، آرمانشهری چون ایرانی سراسر آزادی، آبادانی و سربلندی در اذهانشان میچرخید و به واقع بر این باور بودند که استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی، آنها را به مقام والای انسانیت خواهد رساند، امروز بیش از هرکسی از وضع کنونی فلاکت در مملکت، آزردهاند.
از همان جانباز شیمیایی و موج انفجار گرفته در آسایشگاه اعصاب و روان ثارالله در شمال پایتخت که چند دهه است، بیحرکت، تنها به سقف آسایشگاه نگاه میکند تا سردار بختیار و قمیشیها و دیگران که حالا به بیرون و درون اوین در رفت و آمدند. از خانوادههای مظلوم و مطرود شهدایی چون باکری که صرفا به واسطه انتقادی از دیکتاتور در انزوای کامل روزگار سپری میکنند تا جانباز جنگی که در همین دی ماهی که به تلخی از سر گذشت، جگرگوشهاش را به تیر عملگان ظلم زیر خروارها خاک سرد دفن کرده. همه و همه، امروز تماشاچی نابازی سخیف و مبتذلی به نام حکومت جمهوری اسلامی هستند که از آرمانهای ادعایی ابتداییاش پس از انقلاب، اکنون حتی ماکت و پوسته نازکی نیز باقی نمانده. نظامی که به میزان خونریزی و ایرانسوزی و به فلاکت نشاندن میلیونها ایرانی و بالانشاندن مشتی تازه به دوران رسیده همه چیزخواه، امروز بیش از هر زمان دیگری بر سر نخواستنش دعواست….