ماهور ایرانی
خوشحالی من از حذف تیم ملی فوتبال ایران از جام جهانی ۲۰۲۶ نه از سر دشمنی با فوتبال است و نه از سر بیعلاقگی به موفقیت ورزشکاران ایرانی. برعکس، این احساس ریشه در شکافی دارد که طی سالهای اخیر میان بخشی از جامعه و تیمی ایجاد شده که زمانی نماد همبستگی ملی بود اما به باور من و بسیاری دیگر، به تدریج به نمادی از فاصله گرفتن از مطالبات مردم تبدیل شد.
فوتبال ملی زمانی برای ایرانیان فراتر از یک مسابقه ورزشی بود. مردم فارغ از گرایشهای سیاسی، قومی و اجتماعی زیر یک پرچم جمع میشدند و از موفقیت تیم ملی لذت میبردند. اما این سرمایه اجتماعی هنگامی آسیب دید که در بزنگاههای مهم تاریخی، بسیاری از بازیکنان و چهرههای اثرگذار فوتبال حاضر نشدند در کنار مردمی بایستند که با بحرانها، سرکوبها و هزینههای سنگین سیاسی و اجتماعی روبهرو بودند.
پس از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ و سرکوب خونین معترضان، انتظار بخشی از جامعه این بود که چهرههای شناختهشده ورزشی دستکم همدلی خود را با آسیبدیدگان و خانوادههای آنان ابراز کنند. اما از نگاه منتقدان، نه تنها چنین حمایتی به شکل مؤثری دیده نشد، بلکه برخی بازیکنان با مواضع و رفتارهای خود در جهتی حرکت کردند که به نوعی تأیید وضعیت موجود تعبیر شد.
در این میان، حمایت آشکار یا ضمنی برخی بازیکنان از رهبر جمهوری اسلامی، سیدعلی خامنهای، برای بسیاری از شهروندان به معنای فاصله گرفتن از دردها و مطالبات جامعه بود. نامهایی چون شجاع خلیلزاده، علیرضا بیرانوند، حسین کنعانیزادگان، علیرضا جهانبخش و … بارها در انتقادهای افکار عمومی مطرح شدند؛ نه به خاطر عملکرد فنیشان در زمین مسابقه، بلکه به دلیل تصویری که از نزدیکی آنان به ساختار سیاسی حاکم در ذهن بخشی از جامعه شکل گرفت. برای کسانی که خود را قربانی سیاستهای جمهوری اسلامی میدانند یا نسبت به عملکرد حکومت معترض هستند، تشویق چنین تیمی دیگر به معنای حمایت از ایران تلقی نمیشود.
از همین رو، حذف این تیم برای من صرفاً یک نتیجه فوتبالی نبود. این حذف نماد شکست پروژهای بود که تلاش میکرد تیم ملی را همچنان نماینده تمام مردم ایران معرفی کند، در حالی که به باور من بخش بزرگی از جامعه دیگر چنین احساسی نسبت به آن ندارد. وقتی میان مردم و تیم ملی اعتماد و همدلی وجود نداشته باشد، پیروزیهای ورزشی نیز نمیتواند آن شکاف را پنهان کند.
من از حذف تیمی خوشحال شدم که احساس میکنم در سالهای اخیر بیش از آنکه صدای مردم باشد، در کنار قدرت ایستاده است. خوشحال شدم نه به خاطر شکست چند فوتبالیست، بلکه به این دلیل که معتقدم مشروعیت اجتماعی را نمیتوان صرفاً با نتایج ورزشی به دست آورد. تیمی که میخواهد نماینده یک ملت باشد، باید در لحظههای سخت نیز در کنار همان ملت دیده شود. از نگاه من، آن پیوند از مدتها پیش آسیب دیده بود و حذف از جام جهانی تنها بازتابی از همین واقعیت تلخ بود.
دلیل دیگری که باعث شد از حذف تیم ملی خوشحال باشم، نه صرفاً خود نتیجه ورزشی، بلکه حاشیههایی بود که در صورت صعود این تیم به مراحل بالاتر جام جهانی ناگزیر شاهد آن میبودیم. برای من تصور ساعتها برنامهسازی تبلیغاتی در صداوسیما، بزرگنماییهای اغراقآمیز و تبدیل هر نتیجهای به یک «حماسه ملی» آزاردهندهتر از خود مسابقات بود.
نمیخواستم شاهد باشم که محمدحسین میثاقی، جواد خیابانی، خداداد عزیزی و جمعی از مجریان و کارشناسان همسو با رسانه حکومتی بار دیگر پشت دوربینها بنشینند و موفقیت یک تیم را به حساب کارنامه سیاسی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بنویسند. سالهاست که بخشی از رسانه رسمی کشور حتی از شکستها نیز روایت پیروزی میسازد؛ روایتهایی که فاصله زیادی با واقعیت دارند اما با هدف تزریق غرور مصنوعی و منحرف کردن افکار عمومی از مسائل اصلی جامعه بازتولید میشوند.
از سوی دیگر، حذف تیم ملی مرا از تماشای صحنههایی نیز خلاص کرد که سالهاست بیش از خود شکستهای فوتبالی مایه شرمساری و تأسف من شدهاند. از دعاها و التماسهای رسانهای برای نتایج سایر مسابقات گرفته تا روایتهایی که به جای پذیرش واقعیت زمین فوتبال، به دنبال مقصر در بیرون از زمین میگردند. نمیخواستم دوباره شاهد باشم که خداداد عزیزی با دعا و آرزو چشم به نتایج دیگران بدوزد، یا جواد خیابانی با پیامهای ویدیویی به زبان عربی برای هواداران کشورهای دیگر مثل الجزایر آرزوی پیروزی کند تا شاید راه صعود ایران هموار شود. حتی نمیخواستم بار دیگر این ادعاها را بشنوم که تیمهای دیگر تبانی کردهاند تا ایران به عنوان تیم سوم یا از مسیرهای فرعی به دور بعد نرسد؛ ادعاهایی که از زبان یک چهره متعفنی مثل محمدحسین میثاقی شنیدهایم. برای من، شأن فوتبال و شأن یک ملت بسیار بالاتر از آن است که موفقیتش را در گرو شکست این و آن، خواهش از دیگران یا جستوجوی توطئه در هر ناکامی ببیند. ترجیح میدهم تیمم با شایستگی صعود کند یا با شایستگی حذف شود، نه اینکه امیدش به معجزه نتایج دیگران، التماس رسانهای یا روایتهای توجیهگرانه پس از ناکامی گره بخورد.
اگر تیم ملی به دور حذفی صعود میکرد، احتمالاً روزها و هفتهها شاهد همین فضای تبلیغاتی بودیم؛ فضایی که در آن مشکلات اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی، سرکوب سیاسی و مطالبات انباشته مردم به حاشیه رانده میشد و همه چیز در سایه یک موفقیت فوتبالی تعریف میشد. همان چهرههایی که در برابر رنجها و بحرانهای واقعی جامعه سکوت کردهاند، ناگهان در نقش سخنگوی شادی ملی ظاهر میشدند و از اتحاد و همبستگی سخن میگفتند.
برای من، حذف این تیم به معنای پایان یافتن این نمایش رسانهای نیز بود. نمایشی که در آن فوتبال نه به عنوان یک رقابت ورزشی، بلکه به عنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی سیاسی مورد استفاده قرار میگیرد. به همین دلیل، خوشحالی من تنها از یک حذف فوتبالی ناشی نمیشود؛ بلکه از این واقعیت سرچشمه میگیرد که دیگر لازم نیست شاهد مصادره احساسات مردم و تبدیل یک موفقیت ورزشی به ابزار تبلیغات حکومتی باشم.
شاید مهمترین دلیل برای توضیح خوشحالی امروز من این باشد که روزگاری خودم از عاشقان تیم ملی بودم. من از آن دسته آدمهایی نبودم که از ابتدا با تیم ملی زاویه داشته باشند. هنوز به یاد دارم شب پیروزی برابر مراکش در جام جهانی ۲۰۱۸ را؛ شبی که از شدت هیجان تا صبح نخوابیدم و مانند میلیونها ایرانی از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. همان جام جهانی، وقتی ایران در آخرین مسابقه برابر پرتغال به تساوی رسید و با وجود نمایش درخشان از صعود بازماند، تا صبح اشک ریختم. آن اشکها واقعی بودند، چون احساس میکردم تیم ملی متعلق به همه ماست و موفقیت یا ناکامیاش با احساسات مردم گره خورده است.
اما امروز دیگر آن احساس وجود ندارد. مشکل این نیست که نتایج تیم ملی ضعیف شده یا بازیکنان کیفیت فنی گذشته را ندارند. مشکل این است که آن پیوند عاطفی میان مردم و تیمی که قرار بود نماینده آنان باشد، آسیب دیده است. تیم ملی زمانی میتوانست میلیونها ایرانی را با هر عقیده و سلیقهای کنار یکدیگر جمع کند، زیرا مردم باور داشتند بازیکنان نیز بخشی از خود آنان هستند. اما وقتی بخش بزرگی از جامعه احساس کند صدایش شنیده نمیشود و بازیکنان در بزنگاههای مهم در کنار مردم نمیایستند، دیگر آن حس همبستگی شکل نمیگیرد.
مردم زمانی با تمام وجود برای یک تیم ملی شادی میکنند که احساس کنند بازیکنان نیز در شادی و رنج آنان شریک هستند. به همین دلیل است که نامهایی مانند علی دایی، کریم باقری، فرهاد مجیدی، ناصر حجازی و علی کریمی در حافظه بخشی از جامعه تنها به دلیل افتخارات فوتبالی ماندگار نشدهاند. آنچه این نامها را برای بسیاری از مردم ارزشمند کرده، تصویری است که از همراهی با مردم، استقلال رأی و حمایت از مطالبات اجتماعی از خود به جا گذاشتهاند. میراث واقعی یک فوتبالیست تنها تعداد بازیها، گلها یا جامهایش نیست؛ بلکه قضاوتی است که مردم سالها بعد درباره جایگاه او در کنار جامعه خواهند داشت.
به همین دلیل، خوشحالی امروز من از حذف تیم ملی، خوشحالی از شکست فوتبال ایران نیست. بلکه نتیجه حسرتی است برای از دست رفتن تیمی که زمانی میتوانست همه ما را کنار هم قرار دهد. تیمی که روزی برای بردش تا صبح بیدار میماندم و برای حذفش اشک میریختم، اما امروز دیگر آن را نماینده خود نمیدانم؛ زیرا باور دارم تیم ملی زمانی «ملی» است که پیش از هر چیز در کنار ملت بایستد.
شاید روزی دوباره تیم ملی ایران بتواند همان شور و اشتیاق گذشته را در دل میلیونها ایرانی زنده کند. شاید روزی دوباره مردم فارغ از اختلافهای سیاسی و اجتماعی برای یک پیروزی فوتبالی به خیابانها بیایند و احساس کنند تیمی که در زمین میجنگد، نماینده واقعی آنان است. اما این اتفاق تنها با گل زدن، صعود کردن و بردن جامها رخ نخواهد داد. سرمایه اصلی تیم ملی نه تاکتیک است، نه ستارهها و نه نتایج؛ سرمایه واقعی آن اعتماد مردم است.
اعتماد نیز چیزی نیست که از طریق برنامههای تبلیغاتی صداوسیما، تیترهای سفارشی یا جشنهای حکومتی به دست بیاید. اعتماد زمانی بازمیگردد که مردم احساس کنند قهرمانانشان در روزهای سخت نیز در کنار آنان ایستادهاند. تا آن روز، هر پیروزی ورزشی شاید تنها یک نتیجه در زمین فوتبال باشد، اما نمیتواند قلبهای از هم دور شده را دوباره به هم نزدیک کند.
من روزی برای حذف تیم ملی اشک ریختهام و همین گذشته به من حق میدهد که امروز از حذف آن خوشحال باشم. زیرا اندوه و شادی من نه برای یک پیراهن و نه برای یک نتیجه فوتبالی، بلکه برای جایگاهی است که تیم ملی در میان مردم دارد. تیمی که زمانی نماد یک ملت بود، امروز برای بسیاری دیگر آن معنا را ندارد و این، شاید بزرگترین شکست فوتبال ایران باشد؛ شکستی که بسیار سنگینتر از حذف از هر جام جهانی است.
شاید در پایان، وقتی امروز برخی بازیکنان از خود میپرسند «چرا نشد» و چرا با وجود همه ادعاها، همه شعارها و همه امیدها، سرانجام حذف و شکست نصیبشان میشود، پاسخ را باید جایی فراتر از زمین فوتبال جستوجو کرد. دستکم من چنین باوری دارم. من معتقدم هیچ تیمی نمیتواند خود را از مردم جدا کند و همچنان انتظار داشته باشد عشق و حمایت بیقید و شرط آنان را با خود داشته باشد. وقتی رامین رضاییان بعد از مساوی با مصر در آخرین بازی گروهی جام جهانی میگوید «چرا نمیشود؟»، من به یاد مادران و پدرانی میافتم که در اعتراضات دیماه فرزندان خود را از دست دادند؛ خانوادههایی که هنوز با داغ عزیزانشان زندگی میکنند و در روزهایی که انتظار همدلی داشتند، از بسیاری از چهرههای مشهور فوتبال سکوت یا همراهی با قدرت را دیدند آه آن مادران و پدران، بغض فروخورده آن خانوادهها و رنج نادیده گرفتهشده مردمی که احساس کردند فراموش شدهاند، سنگینتر از آن است که بتوان از کنار آن گذشت. در نگاه من، حذف این تیم پیش از آنکه یک شکست فوتبالی باشد، نتیجه دور شدن از مردمی است که روزی بزرگترین پشتوانهاش بودند. زیرا هیچ تیمی بدون قلب مردمش پیروز نمیشود و هیچ پیراهنی، هرچقدر مقدس، نمیتواند جای اعتماد از دسترفته یک ملت را بگیرد.