اختصاصی گروه اجتماعی/ مریم روشن
زمانی مسئله خانوادهها این بود که برای ناهار و شام چه غذایی بپزند؛ امروز برای بخش بزرگی از مردم، مسئله از «چه بخوریم» گذشته و به «اصلاً چه چیزی میتوانیم بخوریم» رسیده است. سفرهای که زمانی محل انتخاب و تنوع بود، حالا برای بسیاری به میدان حذف تبدیل شده است که اول گوشت حذف میشود، بعد میوه، بعد لبنیات، بعد کیفیت غذا؛ و در نهایت چیزی که باقی میماند، تلاش برای سیر ماندن است. در چنین شرایطی، مردم از مسئولان انتظار دارند درباره گرانی، کاهش قدرت خرید، سقوط درآمد واقعی و کوچکشدن سفرهها پاسخ بدهند؛ نه اینکه برای آنها کلاس مدیریت فقر برگزار کنند. اما گاهی بهجای پاسخ به این پرسش که «چرا مردم دیگر توان خرید غذای کافی و باکیفیت را ندارند؟»، نسخههایی ارائه میشود که مضمونشان این است که کمتر مصرف کنید، باقیمانده غذا را نگه دارید، دورریز نکنید و با همین شرایط کنار بیایید. این دیگر حل مسئله نیست؛ جابهجا کردن صورت مسئله است.
اظهارنظر اخیر یکی از معاونان وزیر بهداشت درباره نگهداری درست اضافات غذا و مصرف دوباره آنها، شاید در یک گفتوگوی تخصصی درباره کاهش دورریز غذا موضوعی قابل بحث باشد. اما مسئله فقط درست یا نادرست بودن یک توصیه نیست؛ مسئله این است که این توصیه در چه جامعهای و در چه شرایط اقتصادی مطرح میشود.
وقتی بخشهایی از جامعه زیر فشار گرانی، کاهش درآمد و افزایش هزینههای زندگی، قدرت خرید مواد غذایی را از دست دادهاند، سخن گفتن از «مصرف اضافات غذا» میتواند این برداشت را ایجاد کند که بهجای اینکه سیاستگذار درباره کوچکشدن سفره مردم پاسخ بدهد، از مردم میخواهد کوچکشدن سفره را بهتر مدیریت کنند. مردم مدیریت فقر را بلدند؛ سالهاست دارند انجامش میدهند.
آنها مدتهاست از خریدهایشان میزنند، کیفیت مواد غذایی را پایین میآورند، اقلام گرانتر را حذف میکنند، خرید گوشت و میوه را محدود میکنند، درمان را به تأخیر میاندازند و هزینههای ضروری را یکییکی از زندگی کنار میگذارند. مردم نیازی ندارند کسی به آنها آموزش دهد چگونه فقیرانهتر زندگی کنند.
از سفره مردم تا اتاقهای تصمیمگیری
اعتراض مردم به چنین اظهارنظرهایی را نمیتوان صرفاً واکنش احساسی به یک جمله دانست. مسئله عمیقتر از این حرفهاست که فاصله میان زبان رسمی و زندگی واقعی مردم. وقتی شهروندی میپرسد «آیا خودتان هم به خانوادهتان چنین توصیهای میکنید؟»، در واقع درباره یک شکاف اجتماعی بزرگتر سؤال میکند: آیا کسانی که برای سفره مردم نسخه میپیچند، همان فشار اقتصادی را در زندگی روزمره خود تجربه میکنند؟ این پرسش را نمیتوان با توصیه به «صرفهجویی» پاسخ داد. صرفهجویی زمانی معنا دارد که فرد امکان انتخاب داشته باشد. وقتی انتخابها یکی پس از دیگری به دلیل کاهش قدرت خرید حذف میشوند، دیگر نمیتوان هر حذف اجباری را «اصلاح الگوی مصرف» نامید. وقتی مردم از سر اجبار کمتر میخرند، اسمش صرفهجویی نیست؛ کاهش قدرت خرید است.
وقتی گوشت از سفره حذف میشود، نمیتوان آن را صرفاً تغییر ذائقه نامید. وقتی میوه تبدیل به کالای گران و کممصرف میشود، نمیتوان مردم را به «مصرف هوشمندانهتر» دعوت کرد. و وقتی خانوادهای برای تأمین هزینههای ضروری، از درمان، تغذیه یا سایر نیازهای پایه خود میزند، مسئله دیگر سبک زندگی نیست؛ مسئله اقتصاد است. بحران را نمیشود با توصیههای کوچک پنهان کرد. امنیت غذایی فقط به این معنا نیست که چیزی برای خوردن وجود داشته باشد. سیر شدن با تأمین تغذیه سالم یکی نیست.
بدن انسان به پروتئین، ویتامین، مواد معدنی، لبنیات، میوه، سبزیجات و غذای متنوع نیاز دارد. اگر فشار اقتصادی باعث شود این اقلام یکی پس از دیگری از سفره خانواده حذف شوند، نمیتوان صرفاً با این استدلال که «هنوز چیزی برای خوردن هست» از کنار مسئله عبور کرد. شکم خالی مسئله است؛ اما شکم پرِ سوءتغذیه هم مسئله است.
اگر امروز کیفیت تغذیه مردم کاهش پیدا کند، هزینه آن ممکن است فردا در نظام سلامت، رشد کودکان، بیماریها و کاهش توان اقتصادی جامعه ظاهر شود. بنابراین نمیتوان مسئله غذا را به توصیههای فردی درباره نحوه نگهداری باقیمانده غذا تقلیل داد. سؤال اصلی باید این باشد که چرا غذای سالم و کافی برای بخشهایی از جامعه روزبهروز دستنیافتنیتر میشود؟ و مهمتر از آن چه سیاستی قرار است این روند را متوقف کند؟
مسئولیت دولت، آموزش تحمل فقر نیست
کاهش دورریز غذا، نگهداری صحیح مواد غذایی و مصرف مسئولانه، فینفسه موضوعات قابل دفاعی هستند. اما این توصیهها نمیتوانند جای سیاست اقتصادی را بگیرند. نمیتوان سفرهای را که بر اثر گرانی کوچک شده، با توصیه به «بهتر استفاده کردن از باقیمانده غذا» بزرگ کرد.
نمیتوان کاهش قدرت خرید را با توصیه به کمتر خوردن جبران کرد. نمیتوان حذف مواد غذایی ضروری را با تغییر نام آن به «اصلاح الگوی مصرف» پنهان کرد. و نمیتوان از مردمی که سالها هزینه تورم و کاهش قدرت خرید را پرداختهاند، انتظار داشت هر بار با یک توصیه تازه، خود را با شرایط سختتر تطبیق دهند. مردم تا امروز بارها خودشان را با بحران تطبیق دادهاند؛ حالا نوبت سیاستگذار است که خودش را با واقعیت جامعه تطبیق دهد. مسئولیت دولت این نیست که به مردم یاد بدهد چگونه با فقر کنار بیایند. مسئولیت سیاستگذار این است که شرایطی ایجاد کند که مردم بتوانند غذای سالم، کافی و در شأن یک زندگی انسانی تهیه کنند. اگر قرار است درباره امنیت غذایی حرف بزنیم، باید درباره قیمت غذا، درآمد خانوار، قدرت خرید و دسترسی واقعی مردم به مواد غذایی هم حرف بزنیم. و اگر قرار نیست برای این مسائل پاسخی وجود داشته باشد، دستکم نباید از پشت تریبون برای مردم نسخه تحمل محرومیت پیچید.
مردم ایران کمبود را بلدند تحمل کنند. کمخریدن را بلدند. حذف کردن را بلدند. صرفهجویی را بلدند. سالهاست که بلدند. آنچه دیگر نیازی به آموزش ندارد، چگونه فقیرانهتر زندگی کردن است. آنچه مردم میخواهند، چیز دیگری است که قدرت خرید، غذای سالم، زندگی شایسته و سیاستی که فقر را کاهش دهد؛ نه توصیهای که تحمل آن را آسانتر جلوه دهد. با مردم درباره فقر شوخی نکنید. برای فقر نسخه نپیچید. اگر درمانی برای درد دارید، ارائه کنید؛ و اگر ندارید، دستکم روی زخم مردم نمک نپاشید.