اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق
میزگردی که در دفتر مجله «زنان امروز» با حضور شاکی پرونده پژمان جمشیدی برگزار شد، بار دیگر بحثهای مربوط به خشونت جنسی، نقش رسانه و کیفیت رسیدگی قضایی به چنین پروندههایی را به صدر گفتوگوهای عمومی بازگرداند. این نشست، که در فضای مجازی بازتاب گستردهای پیدا کرد، در ادامه پروندهای مطرح شد که از همان ابتدا تا اعلام رأی نهایی دادگاه، یکی از پرحاشیهترین موضوعات اجتماعی ماههای اخیر بوده است؛ پروندهای که بر اساس رأی دادگاه، اتهام تجاوز از سوی متهم رد و در عین حال، حکم ۹۹ ضربه شلاق تحت عنوان «رابطه نامشروع مادون زنا» صادر شد.
اهمیت این گفتوگو فقط در بازگشت دوباره نام یک پرونده جنجالی به فضای عمومی نیست، بلکه در طرح پرسشهایی بنیادیتر درباره چرایی سکوت قربانیان، سازوکارهای قضاوت اجتماعی، نقش سلبریتیها در شکلدهی به افکار عمومی و حدود مسئولیت رسانهها در بازتاب روایتهای خشونت جنسی است. به همین دلیل، در گفتوگویی با یک جامعهشناس و پژوهشگر حوزه زنان، این پرسشها از زاویهای ساختاریتر مورد بررسی قرار گرفته است.
در پاسخ به این پرسش که چرا صحبت کردن زنان درباره آزار و خشونت جنسی در ایران همچنان پرهزینه است، بر این نکته تأکید شده که گفتمان مسلط درباره روابط جنسی و خشونت، در دل نظمی مردسالارانه شکل گرفته است؛ نظمی که در آن، حق روایتگری بیش از همه در اختیار مردان قرار دارد و اعتبار روایتها نیز بر اساس خواست و جایگاه آنان تعریف میشود. در چنین ساختاری، سکوت نه یک رخداد تصادفی، بلکه بخشی از سازوکار حفظ قدرت است؛ سازوکاری که با ظرافت در هنجارهای اجتماعی رسوب کرده و مقاومت در برابر آن، برای زنان بدون پیامد نمیماند.
از همین منظر، پرسش از چرایی سکوت زنان، تنها با ارجاع به ترس فردی یا ملاحظات شخصی قابل توضیح نیست. آنچه این سکوت را پایدار میکند، مجموعهای از فشارهای اجتماعی، فرهنگی و نمادین است که زنان را از آغاز در موقعیتی نابرابر قرار میدهد. در برابر این نظم، گفتمان بدیلی شکل گرفته که میتوان آن را گفتمان مقاومت زنان نامید؛ گفتمانی که سکوت و انفعال را نمیپذیرد و خواستار بازنگری در روابط قدرتی است که خشونت را بیعقوبت میگذارد و رنج زنان را نامرئی میکند.
در بخش دیگری از این گفتوگو، به این پرسش پرداخته شده که چرا در پروندههایی از این دست، جامعه بیشتر به رفتار قربانی احتمالی خیره میشود تا رفتار متهم. پاسخ بر یک واقعیت اجتماعی ریشهدار تکیه دارد که در جامعهای که سلسلهمراتب قدرت بهعنوان امری طبیعی پذیرفته شده، بخشی از مردم بهجای به چالش کشیدن این نابرابری، به ستایش آن عادت کردهاند. در چنین فضایی، سلبریتیها برای برخی از مخاطبان نه فقط یک چهره محبوب، بلکه تجسم رؤیاهای برآوردهنشدهاند؛ تصویری که هرگونه خدشه به آن، به مقاومت روانی و انکار میانجامد. نتیجه آن است که هر روایتی از خشونت، بهسرعت به «دروغ»، «توطئه» یا «تلاش برای شهرت» تعبیر میشود.
این منطق در گفتوگوهای عمومی پیرامون پرونده پژمان جمشیدی نیز بهوضوح دیده شد؛ جایی که بخشی از واکنشها، بهجای تمرکز بر اتهام، متوجه شاکی بود و او را با عباراتی مانند «دنبال شهرت بودن»، «دروغ گفتن» یا «چرا بعداً شکایت کرده» مورد حمله قرار میداد. در این تحلیل، چنین واکنشهایی صرفاً ناشی از تعصب فردی نیست، بلکه از نظم فرهنگیای تغذیه میشود که بدن و روابط زنان را تحت کنترل میخواهد و انتظار دارد زنان این نظارت را درونی کنند؛ یعنی خودشان پلیس خود باشند و از پیش، رفتار، ظاهر، زمان و مکان حضورشان را با هنجارهای جنسیتی تنظیم کنند.
به همین دلیل، وقتی زنی مورد خشونت جنسی قرار میگیرد، بسیاری بهجای آنکه خشونتگر را پاسخگو بدانند، زن را بهخاطر رعایتنکردن آن باید و نبایدها بازخواست میکنند. این جابهجایی مسئولیت، نه یک خطای جزئی در قضاوت، بلکه سازوکار دفاعی نظم مردسالارانه برای حفظ سلسلهمراتب قدرت است؛ نظمی که در آن، صاحبان قدرت و شهرت عملاً از امتیاز مصونیت برخوردار میشوند و زنان، در برابر خشونت، بیپناه رها میمانند.
در بخش دیگری از میزگرد، نقش رسانه در بازتاب روایتهای خشونت جنسی و خطر لغزش بهسوی «محاکمه رسانهای» مورد بحث قرار گرفته است. در این زمینه، تأکید شده که دعوت از شخص آسیبدیده برای روایت تجربهاش، بخشی از گفتمان مقاومت در برابر انحصار روایت است؛ انحصاری که طی مدت طولانی در اختیار حامیان و طرفداران متهم بوده و هدفش سرکوب و بیاعتبارسازی قربانی بوده است. از این منظر، حضور صدای شاکی در رسانه، بهمعنای تشکیل محکمه نیست، بلکه تلاشی برای برقراری توازن در میدان نابرابر روایت است؛ میدانی که تا پیش از آن، بهطور کامل در اختیار روایت یکسویه بوده است.
بر این اساس، رسانهها نباید تنها بازتابدهنده روایت خشونتگران باشند. نادیده گرفتن تجربه آسیبدیدگان، در عمل به معنای همراهی با خشونت و حمایت ضمنی از متجاوزان است. در مقابل، طرح علنی این مسئله میتواند بخشی از فرآیند پیشگیری و آگاهسازی اجتماعی باشد. در عین حال، این بحث یادآور میشود که بازکردن روایت در فضای عمومی، اگر با دقت و مسئولیت همراه نباشد، میتواند به قطبیسازی و خشونت کلامی نیز دامن بزند.
از همینجا بحث به نقش شبکههای اجتماعی و تشدید دوگانهسازی در جامعه میرسد. در این تحلیل، جامعه ایران جامعهای با تضادهای اجتماعی متعدد و همزمان گرفتار نوعی آنومی یا بیهنجاری توصیف شده است؛ وضعیتی که در آن، هر موضوع اجتماعی میتواند به میدان کشمکش تبدیل شود. جنسیت یکی از مهمترین این میدانهاست. بخشی از جامعه همچنان بر سلسلهمراتب جنسیتی و حفظ روابط نابرابر قدرت پافشاری میکند، در حالی که بخشی دیگر این نظم را سرکوبگر و مغایر با حقوق زنان میداند. در چنین بستر پرتنشی، هر پروندهای مانند پرونده خشونت جنسی بهسرعت به شکافی اجتماعی تبدیل میشود.
یکی از نقاط برجسته این گفتوگو، تحلیل «هواداری مطلق» است؛ پدیدهای که در پروندههای مربوط به چهرههای مشهور بارها دیده میشود. در این حالت، طرفداران حاضر نیستند حتی احتمال خطا یا جرم را درباره فرد محبوب خود بپذیرند. برای آنان، چهره مشهور نه صرفاً یک فرد، بلکه بخشی از هویت شخصی و عاطفی خودشان است. به همین دلیل، هر روایت منفی درباره او، نوعی تهدید به حساب میآید. در نتیجه، مکانیسم انکار فعال میشود و به جای مواجهه با احتمال خشونت، زن آسیبدیده زیر سؤال میرود. در چنین وضعی، مفهوم رضایت نیز به نفع متهم بازتعریف میشود و هر رفتار زن، برای حفظ تصویر محبوب، بهگونهای تفسیر میشود که سلبریتی همچنان بیخطا بماند.
گفتوگو سپس به این پرسش میپردازد که آیا فضای عمومی و جنبشهای مطالبهگر گاهی متهم را پیش از اثبات قضایی مجرم تلقی میکنند یا نه. پاسخ ارائهشده، میان حوزه حقوقی و حوزه عمومی تمایز میگذارد. در این نگاه، از نظام قضایی انتظار میرود شکایت قربانی را جدی بگیرد، امنیت لازم برای گزارشدهی را فراهم کند و در پروندههای خشونت جنسی، دشواری اثبات را بهگونهای بسنجد که متهم نتواند از خلأهای قانونی به سود خود بهره ببرد. در عین حال، یادآوری شده که اصل برائت، مکانیسمی برای محافظت از شهروندان در برابر دولت و دستگاه قضایی است و نمیتواند به ابزاری برای ساکتکردن زنان خشونتدیده در فضای عمومی تبدیل شود.
از این منظر، شنیدن روایت قربانی و باور کردن آن، بهمعنای صدور حکم مجرمیت برای متهم نیست؛ بلکه راهی برای شکستن سکوت قربانیان و پاسخگو کردن صاحبان قدرت است. در اینجا باید میان «عدالت کیفری» و «عدالت روایتگری» تمایز گذاشت؛ اولی به رسیدگی قضایی مربوط است و دومی به بهرسمیت شناختن حق بازگو کردن رنج. هر دو حوزه ضروریاند، اما کارکردشان متفاوت است.
در پایان این گفتوگو، وضعیت اعتماد زنان به سازوکارهای رسمی برای طرح شکایت نیز بررسی شده است. در این تحلیل آمده که ساختار قضایی، هرچند بسته و بینقص نیست، اما کاملاً مسدود هم نیست و زنان میتوانند با تکیه بر همین ظرفیتهای موجود، برای احقاق حق اقدام کنند. با این حال، مسیر گزارشدهی و رسیدگی با موانع متعدد همراه است و لازم است قانون، متناسب با شرایط امروز جامعه، بهروزرسانی شود. بهویژه در پروندههای خشونت جنسی، باید امنیت گزارشدهی افزایش یابد، رویکرد رسمی نسبت به خشونت تغییر کند و آموزش عمومی در کنار اصلاح قوانین پیش برود.
پیام پایانی این گفتوگو روشن است در واقع هیچکس حق ندارد خشونتی را که بر یک زن اعمال شده، با ظاهر، رفتار، موقعیت یا تصمیمهای او توجیه کند. قربانی حق دارد روایت خود را بازگو کند، کمک بگیرد و انتظار حمایت داشته باشد. مسئولیت خشونت بر دوش خشونتگر است، نه قربانی؛ و جامعهای که بخواهد عادلانهتر باشد، ناگزیر است از سرزنش زنان قربانی خشونت جنسی دست بردارد و برای شنیدن روایتهای خاموششده، ظرفیت بیشتری ایجاد کند.