اختصاصی گروه سیاسی/آوا مهرگانی
تقویم سیاسی ایران به فصل «انسداد» رسیده است. دهههاست استراتژی کلان جمهوری اسلامی بر پایهی «خرید زمان» و «فرسایشی کردن بحرانها» بنا شده اما حالا در اسفند 1404 ، ماشین دیپلماسی تهران با واقعیتی سخت و صلب تصادف کرده است: اولتیماتوم ۱۰ روزهی دونالد ترامپ. این ضربالاجل، فراتر از یک مانور تبلیغاتی در کارزار انتخاباتی یا یک توئیت جنجالی، نشاندهندهی تغییری بنیادین در پارادایم برخورد غرب با تهران است. نظام سیاسی ایران که همواره عادت داشت با گروگان گرفتن زمان و بازی در فضاهای خاکستری، امتیازات خرد بگیرد، اکنون در دالانی گرفتار شده که انتهای آن چیزی جز یک «انتخاب وجودی» نیست. امروز دیگر بحث بر سر چند سانتریفیوژ بیشتر یا کمتر نیست؛ بحث بر سر بقای ساختاری است که تمام برگهای برندهاش را در قمار منطقهای و هستهای از دست داده و حالا روبروی حریفی نشسته که برخلاف اسلافش، اهل مدیریت تنش نیست، بلکه به دنبال حلوفصل نهایی به سبک تجار کارکشته است.
پایان عصر سایهروشنها
تعیین بازه زمانی ۱۰ روزه از سوی کاخ سفید در واقع، شلیک تیر خلاص به استراتژی «صبر استراتژیک» تهران بود. ترامپ به خوبی درک کرده است که پاشنه آشیل جمهوری اسلامی، «عدم قطعیت» در اقتصاد و «فرسودگی» در بدنه اجتماعی است. او با این ضربالاجل، عملاً بازار ارز و طلای ایران را به یک میدان جنگ تبدیل کرده است.
این اقدام ترامپ را باید در چارچوب «دیپلماسی اجبار حداکثری» تحلیل کرد. او میداند که تهران در شرایط فعلی، نه توان تحمل یک تحریم همهجانبهی جدید را دارد و نه ظرفیت ورود به یک درگیری نظامی مستقیم را. هدف ترامپ از این ۱۰ روز، ایجاد یک شوک فلجکننده در ساختار تصمیمگیری تهران است تا آنها را وادار کند میان «جام زهر نهایی» و «فروپاشی کنترلنشده»، یکی را برگزینند. در واقع، واشنگتن دیگر به دنبال اصلاح رفتار تهران نیست؛ آنها به دنبال خلعسلاح کامل (اعم از هستهای، موشکی و منطقهای) هستند، آن هم در زمانی که جمهوری اسلامی ضعیفترین موقعیت تاریخی خود را سپری میکند.
تهران و توهم شکاف در غرب؛ دیهگو گارسیا و آدرسهای غلط
رسانههای وابسته به اتاقهای فکر حاکمیت در روزهای اخیر مانور سنگینی روی خبر مخالفت بریتانیا با استفاده از پایگاه «دیهگو گارسیا» دادهاند. آنها سعی دارند این موضوع را به عنوان یک پیروزی دیپلماتیک و نشانهای از فروپاشی اجماع علیه ایران فاکتور کنند. اما مخالفت دولت استارمر با ترامپ بر سر دیهگو گارسیا، ناشی از علاقه به بقای جمهوری اسلامی نیست، بلکه ریشه در ترس اروپا از موج جدید پناهندگان و ناامنی در مسیرهای انرژی دارد. بریتانیا و اتحادیه اروپا ممکن است در تاکتیک برخورد با ترامپ اختلاف داشته باشند، اما در استراتژی مهار ایران کاملاً همسو هستند. تحلیلگران و رسانههای حامی حاکمیت در ایران، متوهمانه به شکافهای کوچک در جبهه غرب دل خوش کرده است، غافل از اینکه وقتی نوبت به امنیت جهانی برسد، لندن و پاریس هیچگاه تهران را به واشنگتن ترجیح نخواهند داد. این دلبستگی به اختلافات گذرای متحدین غربی، نشاندهندهی عمق استیصال دیپلماتیک حاکمیت است که به هر ریسمانی برای غرق نشدن چنگ میزند.
ناترازی قدرت؛ مانورهای پوشالی بر روی گسلهای اقتصادی
همزمان با تهدیدات ترامپ، تهران طبق معمول به رجزخوانیهای خود را افزایش داده تا بگوید که در میدان به نسبت دیپلماسی دست پرتری دارد.. اعلام رزمایشهای پهپادی در خلیج فارس و جابجاییهای نمایشی لانچرهای موشکی، تلاشی است برای بازسازی وجههی شکسته شدهی «بازدارندگی». اما کدام بازدارندگی؟
بازدارندگی واقعی در دنیای امروز، نه در تعداد کلاهکهای موشکی، که در شاخصهای بورس، نرخ تورم و میزان رضایت عمومی نهفته است. رژیمی که با بحران ناترازی انرژی، فرار کلان سرمایه و ریزش وحشتناک ارزش پول ملی روبروست، نمیتواند با چند پرتاب آزمایشی، سایهی جنگ یا فروپاشی را از سر خود دور کند. این مانورها بیش از آنکه پیامی برای پنتاگون داشته باشد، تلاشی برای سرکوب روانی جامعهی معترضی است که منتظر جرقهای برای ابراز نارضایتیهای انباشته است. حاکمیت میخواهد بگوید «ما هنوز مقتدریم»، اما صدای لرزان بودجه و اقتصاد اما حقیقتی دیگر را فریاد میزند.
بنبست مشروعیت و هراس از بدنه اجتماعی
بزرگترین وحشت هستهی سخت قدرت در این ۱۰ روز سرنوشتساز، نه موشکهای کروز آمریکا، بلکه واکنش احتمالی خیابان است. ترامپ به درستی درک کرده که فشارهای سیاسی-نظامی زمانی کارساز است که با یک گسل عمیق میان دولت-ملت همراه باشد. در ایران امروز، این گسل به یک دره تبدیل شده است.
مردم ایران که سالهاست هزینهی لجاجتهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را با سفرههای کوچک خود پرداختهاند، دیگر حاضر نیستند برای بقای ساختاری که آنها را نادیده میگیرد، فداکاری کنند. اگر حاکمیت در شرایط کنونی گزینهی «مقاومت» را انتخاب کند، این بار نه با یک جبههی متحد ملی، بلکه با جامعهای روبرو خواهد شد که بقای خود را در پایان یافتن این ماجراجوییهای پرهزینه میبیند. مسئله قابل توجه و مهم این است که جمهوری اسلامی در بحران کنونی تنها با آمریکا نمیجنگد، بلکه در حال جنگ با بیمیلی مفرط مردم برای ادامهی این وضعیت است.
جمهوری اسلامی و راههای نرفته
در پایان این ۱۰ ، ۱۵ روز ، تهران سه گزینه بیشتر ندارد که هیچکدام هم خوشایند اتاقهای فکر حاکمیت نیست.
نخست، پذیرش کامل شروط که به معنای پذیرش یک «برجام پلاس» با ابعادی بسیار وسیعتر است. این یعنی خلعسلاح نمادین و پایان نفوذ منطقهای؛ امری که برای هستهی سخت، به مثابهی خودکشی تدریجی است.
دوم، فرار به جلو و اتمی شدن که برخی تندروها در تهران معتقدند تنها راه نجات است و از همین رو خروج از NPT و انجام آزمایش اتمی را پیشنهاد میکنند. این سناریو، دقیقاً همان چیزی است که ترامپ برای مشروعیت بخشیدن به یک حملهی سنگین و جراحیگونه به آن نیاز دارد.
سوم نیز ادامهی وضعیت نه جنگ و نه صلح است که با وجود ضربالاجل صریح فعلی، عملاً غیرممکن شده است. ترامپ نشان داده که برخلاف دموکراتها، اجازه نمیدهد تهران بازی را به وقت اضافه بکشاند.
نظام جمهوری اسلامی اکنون در ضعیفترین موقعیت استراتژیک خود از زمان پایان جنگ ایران و عراق قرار دارد. ضربالاجل ترامپ، تنها یک فشار خارجی نیست، بلکه کاتالیزوری است که فرآیند درونی پوسیدگی یک سیستم ناکارآمد را سرعت میبخشد.
این ۱۰ روز در واقع زمان افشاگری بزرگ است؛ افشای این واقعیت که چگونه یک ساختار ایدئولوژیک، سرنوشت ۸۵ میلیون ایرانی را به قمار بقای خود گره زده است. چه توافق ذلتباری حاصل شود و چه درگیری نظامی رخ دهد، برندهی این بازی جمهوری اسلامی نخواهد بود. بعد از حمله اسرائیل به ایران ، اعتراضات اخیر و حضور گسترده مردم به رغم قتل عام از سوی رژیم نشان داد که دیگر افسانهی شکستناپذیری جمهوری اسلامی پایان یافته و تنها سوال باقیمانده این است: این ساختار لرزان، تا کی میتواند زیر فشار خردکنندهی این بنبست خودساخته دوام بیاورد؟
ساعت در حال تیکتاک است و این بار، برخلاف گذشته، کسی برای کوک کردن دوبارهی آن به تهران کمک نخواهد کرد.