اختصاصی گروه سیاسی/ سپهر بابایی
امروز، چهلمین روز آن خونهاست. چهلمین روز از روزهایی که آسمان ایران به رنگ سرخ درآمد و خیابانها بوی باروت و اشک گرفت. ۱۷ و ۱۸ دی ۱۴۰۴، نه فقط دو روز در تقویم، که زخمی ابدی بر پیکر این سرزمین شدند؛ زخمی که هر بار نفس میکشیم، دردش تازه میشود.
آن شبها، وقتی صدای فراخوان از مرزها گذشت و میلیونها ایرانی، از کوچههای تنگ جنوب شهر تا خیابانهای شلوغ مراکز استانها، از بالکن خانهها تا میانه میدانها، همصدا شدند، چیزی بیش از یک اعتراض شکل گرفت؛ یک قیام، یک فریاد جمعی برای زندگی، برای آزادی، برای ایران بدون زنجیر. مردم آمدند، نه با سلاح، که با قلبهای خسته از سالها تحقیر، گرانی، دروغ و تاریکی. آمدند تا بگویند: «دیگر بس است.»
اما پاسخ چه بود؟ تیر مستقیم به سر نوجوانان، گلوله به چشم مادران، تیر خلاص به مجروحانی که هنوز نفس میکشیدند. در مشهد، در کرج، در تهران، در شیراز، در کرمانشاه، در صدها شهر دیگر، خیابانها به کشتارگاه بدل شدند. هزاران جوان، کودک، زن و مرد، در همان دو شب، جان باختند. آمارها متفاوتاند؛ برخی از سه هزار میگویند، برخی از سی هزار و بیشتر. اما عدد مهم نیست، وقتی هر کدام از این نامها، یک داستان نیمهتمام است؛ یک نوازنده که دیگر ویولن نخواهد نواخت، یک معلم که فرزندش منتظر بازگشت مادر مانده، یک کارگر ساختمانی که دیگر آجر برنخواهد داشت، یک نوجوان شانزده ساله که حتی فرصت ندید تا بزرگ شود.
این قتلعام، یک سیاست و استراتژی بود. سیاستی برای خاموش کردن نور چشمهایی که جرأت دیدن فردایی متفاوت را داشتند. سیاستی که اینترنت را قطع کرد تا جهان صدای فریادها را نشنود، که اجساد را پنهان کند تا خانوادهها گم شوند در جستوجوی عزیزانشان، که بیمارستانها را به سیاهچال بدل کرد تا زخمیها را به قتل برساند. این، نه سرکوب اعتراض بود؛ بلکه جنایت علیه بشریت بود، در مقیاسی که تاریخ معاصر ایران کمتر دیده است.
حالا چهل روز گذشته. چهل روزی که هر لحظهاش با اشک مادران، با سکوت پدران، با خشم خواهران و برادران همراه بود. این روزها، مردم سوگوار در گورستانها جمع میشوند، نه فقط برای قرائت فاتحه، که برای تکرار عهد؛«فراموش نمیکنیم.» بر سر مزارها گل میگذارند، عکسها را میبوسند، کفشهایی که آخرین گامها را برداشته بودند را به یادگار میآورند و در برخی شهرها، همان شعارها دوباره طنین میاندازد: «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان.»
این مراسم عزاداری نیست؛ زنده نگه داشتن آتش است. آتش خشم مشروع، آتش عشق به ایران، آتش باور به اینکه خون این جوانان هدر نخواهد رفت. هر نامی که امروز بر زبان میآید، یک تیر است که هنوز در قلب دژخیمان فرو نرفته. هر مادری که امروز بر مزار فرزندش میگرید، یک شاهد است که روزی در دادگاه تاریخ شهادت خواهد داد.
ما، امروز نه فقط سوگواریم؛ بلکه خشمگینیم. خشمگین از اینکه حکومتی که ادعای حمایت از مردم دارد، آنها را به رگبار بست. خشمگین از سکوت برخی، از مماشات دیگران، از تلاش برای مصادره این خونها به نفع خود. اما بیش از خشم، امید داریم. امید به اینکه این چهلم، نه پایان عزاداری، که آغاز یک حسابرسی بزرگ باشد. حسابرسی از جنایتکاران، از آمران و عاملان، از کسانی که دستور شلیک دادند و کسانی که شلیک کردند.
ایران امروز زخمی است، اما زخمهایش عفونت نکرده؛ هنوز، خون تازه است، هنوز درد زنده است و تا وقتی این درد زنده است، تسلیم در کار نخواهد بود. این ملت، بارها نشان داده که از خاکستر برمیخیزد. همانطور که از خونهای دهه شصت، از آبان نود و هشت، از خونهای سالهای بعد، برخاست؛ این بار هم برخواهد خاست.
به خانوادههای داغدیده میگوییم: شما تنها نیستید، دردتان درد ماست، اشکتان اشک ماست و عزمتان برای عدالت، عزم همه ماست.
به جانباختگان هم میگوییم: آرام بخوابید، راهتان ادامه دارد، خونتان نه خشک خواهد شد و نه فراموش.
و به آینده ایران میگوییم: این چهلم، فقط یادبود نیست؛ وعده است. وعده روزی که دیگر مادری بر مزار فرزندش گریه نکند، که دیگر نوجوانی به خاطر آرزوی آزادی کشته نشود، که ایران، بالاخره، آزاد و سربلند شود.
تا آن روز، ما سوگواریم، اما دردمان بیشتر از آن است که زخم را از خودی خوردیم، گلوله را همزبانما شلیک و فرمان قتلعام را هموطن ما صادر کرد، همانگونه که فردوسی بزرگ میفرماید:
سپاهی که مزدور ضحاک بود
دریغا که اهل همین خاک بود