اختصاصی گروه سیاسی/ نیکان توحیدی
انتقال رهبری جمهوری اسلامی از علی خامنهای به فرزندش، مجتبی خامنهای، تنها یک جابهجایی موروثی در رأس قدرت نبود؛ آزمونی کمسابقه برای ساختاری بود که چهار دهه ادعا کرده بود با سلطنت موروثی فاصله دارد. از نظر حقوقی، رهبر جدید با رأی مجلس خبرگان انتخاب شده است؛ اما از منظر سیاسی، انتخاب فرزند رهبر پیشین پرسشی اساسی ایجاد میکند: آیا جمهوری اسلامی، فارغ از سازوکار رسمی انتخاب، در عمل به سمت نوعی جانشینی موروثی حرکت کرده است؟
این پرسش زمانی جدیتر میشود که انتخاب مجتبی خامنهای را در کنار تحولات هفتههای اخیر قرار دهیم: غیبت کمسابقه او از انظار عمومی و مخفی شدن در پناهگاههای زیرزمینی، ابهام درباره نحوه اعمال مستقیم قدرتش و سپس مجموعهای از تغییرات گسترده در رأس نیروهای مسلح.
آنچه در ظاهر میتواند «بازسازی ساختار فرماندهی» پس از جنگ تلقی شود، از زاویهای دیگر ممکن است نشانه تلاش رهبر جدید برای تثبیت سریع قدرت باشد.
رهبر جدید؛ غایب در برابر دوربین، حاضر در ساختار قدرت
یکی از پرسشهای مهم درباره رهبری جدید، نه فقط تصمیمهای او، بلکه نحوه دیدهشدن اوست. مجتبی خامنهای از زمان انتخاب به رهبری برای مدت طولانی در انظار عمومی ظاهر نشد و حتی عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، در مقطعی گفت که شخصاً با او دیدار نکرده است. این غیبت به حدی غیرمعمول شد که رسانههای مختلف درباره وضعیت و محل حضور رهبر جدید پرسش کردند.
اما مسئله فقط غیبت فیزیکی نیست. پرسش بزرگتر این است که چه کسی و از چه مسیری قدرت واقعی را اعمال میکند؟
انتقال رهبری از پدر به پسر، حتی اگر از نظر حقوقی از طریق مجلس خبرگان انجام شده باشد، ضربهای جدی به روایت رسمی جمهوری اسلامی درباره تفاوت خود با نظامهای سلطنتی وارد میکند. در نظامی که مشروعیت خود را بر نفی سلطنت موروثی بنا کرده، اینکه پسر رهبر پیشین در فاصلهای کوتاه به همان جایگاه برسد، ناگزیر این سؤال را مطرح میکند که آیا «انتخاب» در اینجا واقعاً مستقل از شبکه قدرتی بوده که پدر او طی دههها ساخته بود.
در همین نقطه، تفاوت میان قانونی بودن یک فرآیند و سیاسی بودن
زمینه آن اهمیت پیدا میکند. ممکن است انتخاب مجتبی خامنهای از نظر سازوکار رسمی مطابق قانون اساسی اعلام شده باشد؛ اما این مانع از آن نمیشود که جامعه درباره نقش نفوذ بیت رهبری، سپاه و دیگر مراکز قدرت در شکلگیری این انتخاب سؤال کند.
شش انتصاب نظامی و یک پیام روشن
این پرسشها با تصمیمهای نظامی اخیر رهبر جدید اهمیت بیشتری پیدا کردهاند. در ۱۹ مرداد، مجتبی خامنهای شش فرمانده ارشد را در ساختار نیروهای مسلح منصوب کرد.
در میان این انتصابها، بازگشت حسین طائب به رأس بسیج و انتصاب احمد وحیدی به فرماندهی کل سپاه، از نظر سیاسی قابل توجه است. وحیدی سابقه طولانی در ساختارهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی دارد و طائب نیز از چهرههای شناختهشده امنیتی نظام است. بنابراین، دشوار است این تغییرات را صرفاً مجموعهای از احکام اداری معمول دانست.
البته از این انتصابها بهتنهایی نمیتوان نتیجه گرفت که رهبر جدید «وابسته» به سپاه است یا اینکه سپاه کنترل کامل حکومت را در دست گرفته است. اما میتوان پرسید چرا یکی از نخستین اقدامات مهم رهبر جدید، بازآرایی رأس ساختار نظامی و امنیتی بوده است؟
پاسخ حکومت میتواند روشن باشد: جنگ اخیر و کشتهشدن شماری از فرماندهان ارشد، بازسازی زنجیره فرماندهی را ضروری کرده است. همین توضیح نیز در رسانههای رسمی مطرح شده است.
اما از منظر سیاسی، یک تفسیر دیگر هم وجود دارد: رهبر جدید برای تثبیت موقعیت خود در ساختاری که بخش بزرگی از قدرت واقعی آن در اختیار نهادهای امنیتی و نظامی است، در حال شکلدادن به شبکهای از فرماندهان است که با مرکز جدید قدرت هماهنگ باشند.
شکاف واقعی یا بازتوزیع قدرت؟
اینجاست که بحث قدیمی «جناحها» ممکن است ما را گمراه کند. شاید مسئله امروز دیگر رقابت ساده میان اصلاحطلبان و اصولگرایان یا حتی میانهروها و تندروها نباشد. سؤال مهمتر این است که در جمهوری اسلامیِ پس از علی خامنهای، کدام نهاد قرار است مرکز ثقل قدرت باشد؟
در کنار انتصابهای نظامی، دستور تکمیل روند ادغام ستاد کل نیروهای مسلح و قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا نیز قابل توجه است؛ اقدامی که میتواند زنجیره فرماندهی نظامی را متمرکزتر کند.
از این منظر، اختلافات درون ساختار قدرت را میتوان به دو شکل متفاوت دید. یک احتمال این است که جمهوری اسلامی واقعاً دچار شکاف شده و گروههای مختلف بر سر آینده نظام، رابطه با آمریکا و نقش نیروهای نظامی رقابت میکنند.
احتمال دیگر این است که آنچه به شکل «اختلاف» دیده میشود، بخشی از فرآیند بازتوزیع قدرت پس از مرگ رهبر پیشین است؛ یعنی رقابت وجود دارد، اما هدف نهایی همه بازیگران اصلی، حفظ نظام و تعیین سهم خود در ساختار جدید است.
اگر فرض دوم درست باشد، آنچه در ایران در حال شکلگیری است لزوماً «فروپاشی قدرت» نیست؛ بلکه ممکن است تمرکز بیشتر قدرت در پیوند میان رهبری و نهادهای نظامی ـ امنیتی باشد.
در این صورت، تناقض تاریخی جمهوری اسلامی آشکارتر میشود: نظامی که با شعار نفی سلطنت موروثی متولد شد، اکنون رهبری را از پدر به پسر منتقل کرده و رهبر جدید، در نخستین ماههای قدرت، در حال بازآرایی مهمترین نهادهای مسلح کشور است.
بنابراین پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که «آیا در رأس جمهوری اسلامی اختلاف وجود دارد؟» پرسش مهمتر این است: این اختلافها در نهایت به تضعیف مرکز قدرت منجر میشوند یا به تولد نظم سیاسی جدیدی که در آن رهبر، سپاه و ساختار امنیتی بیش از گذشته در هم تنیدهاند؟
پاسخ این پرسش، شاید مهمتر از هر دعوای جناحی، آینده جمهوری اسلامی را تعیین کند.