آوا مهرگانی
در خرداد ۱۳۸۸، جامعه ایران لایه جدیدی از آگاهی و اعتراض را تجربه کرد. وقایعی که در فاصله سه روز میان ۲۲ تا ۲۵ خرداد رخ داد، فراتر از یک چالش انتخاباتی، زلزلهای سیاسی بود که گسلهای عمیق میان جامعه و حاکمیت را برای همیشه فعال کرد. بازخوانی این روزهای سرنوشتساز بعد از شانزده سال و در شرایط کنونی ایران، آشکارکننده نطفه بحران مشروعیتی است که امروز در تاروپود جمهوری اسلامی ریشه دوانده و شکل رادیکالتری به خود گرفته است. در این برهه کوتاه، مردمی که تلاش میکردند حق تعیین سرنوشت خود را از دالان محدود صندوقهای رای عبور دهند، با دیوار سختی از تکگویی قدرت مواجه شدند و مسیر تاریخ معاصر ایران را به سمت خیابان کج کردند.
بامداد جمعه ۲۲ خرداد با حال و هوایی شبیه به یک جشن ملی آغاز شد. خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ که هفتههای منتهی به انتخابات را با شبزندهداریهای پرشور، مچبندهای سبز و مناظرههای داغ گذرانده بودند، از نخستین ساعات روز شاهد تشکیل صفهای بیسابقهای بودند. موج عظیمی از طبقه متوسط شهری، جوانان، و حتی بخشهایی از جامعه که سالها با صندوق رای قهر بودند، به صحنه آمدند تا امید به تغییر را به واقعیت تبدیل کنند. این حضور پررنگ نشاندهنده پویایی جامعهای بود که هنوز به روزنههای قانونی باور داشت.
اما در پشت صحنه و در اتاقهای فکر قدرت، سناریوی دیگری در حال نگارش بود. از اواسط روز، نشانههای اختلال در سیستم پیامکی کشور و قطع ناگهانی شبکه ارتباطی ناظران کاندیداهای منتقد، نخستین زنگهای خطر را به صدا درآورد. ستادهای انتخاباتی میرحسین موسوی و مهدی کروبی مملو از گزارشهایی شد که از کمبود تعرفه در مناطق متمایل به تغییر و بیرون کردن ناظران خبر میدادند. با این حال، شور عمومی چنان بالا بود که جامعه نمیخواست باور کند که مهندسی آرا در چنین مقیاس وسیعی کلید خورده است. اواخر شب، در حالی که هنوز رایگیری در برخی شعب بزرگ پایتخت تمدید شده بود و مردم در صفها ایستاده بودند، خبرگزاریهای دولتی با رفتاری شتابزده خروجیهای خود را با خبر پیروزی قاطع محمود احمدینژاد تزیین کردند تا بهت اولیه را به جامعه تزریق کنند.
بامداد بهتزده و پایتختی که به پادگان تبدیل شد
صبح روز شنبه ۲۳ خرداد، ایران با شوکی بزرگ از خواب بیدار شد. اعلام آمارهای رسمی از سوی وزارت کشور بیشتر به یک نمایش ناشیانه و از پیش تعیینشده شبیه بود. نسبتهای ریاضی ثابت در شمارش آرا و شکست کاندیداهای رقیب حتی در زادگاه خودشان، جامعه را در بهت و حیرتی عمیق فرو برد. برای افکار عمومی این پرسش اساسی مطرح شد که چطور ممکن است موج خروشان روز قبل، چنین خروجی یکدستی داشته باشد. این بهت به سرعت جای خود را به خشمی پنهان داد که در حال سازماندهی در بطن خیابان بود.
پاسخ دستگاه امنیتی حاکمیت به این ابهام بزرگ، گسیل فوری نیروهای سرکوب به سطح شهرها بود. سرعت اینترنت به شدت کاهش یافت، روزنامهها زیر تیغ سانسور شدید رفتند و گارد ویژه به همراه نیروهای لباسشخصی در میادین اصلی تهران مستقر شدند. با صدور بیانیههای شدیداللحن از سوی میرحسین موسوی و مهدی کروبی که نتایج را شعبدهبازی نامیدند، نخستین جرقههای درگیری در مناطق مرکزی تهران، میدان فاطمی، خیابان ولیعصر و اطراف دانشگاه تهران زده شد. سطلهای زباله آتش گرفته و دود گاز اشکآور جایگزین بوقهای شادی شبهای گذشته شد و حکومت گمان میکرد با این ضربشست نظامی، ماجرا را در همان نطفه تمام کرده است.
سخنرانی ولیعصر و جرقهای بر انبار باروت خشم
روز یکشنبه ۲۴ خرداد، رهبر جمهوری اسلامی در پیامی شتابزده، این انتخابات را جشنی بزرگ نامید و صحت آن را تایید کرد تا راه بر هرگونه اعتراض قانونی بسته شود. عصر همان روز، محمود احمدینژاد در میدان ولیعصر تهران در برابر جمعیتی که به صورت سازماندهیشده اعزام شده بودند، پشت تریبون رفت. او در این سخنرانی، میلیونها شهروند معترض و منتقد را با تعبیر زننده خس و خاشاک توصیف کرد. این کلمات، بنزینی بر آتش خشم انباشتهشده مردمی بود که احساس میکردند علاوه بر دزدیده شدن رایشان، کرامت انسانیشان نیز پایمال شده است.
این تحقیر آشکار، نقطه عطف روانی مهمی را رقم زد و جامعه را به سمت مقاومت مدنی سوق داد. شامگاه ۲۴ خرداد، پشتبامهای تهران و شهرهای بزرگ پس از سه دهه دوباره طنینانداز شعارهای اعتراضی شد. فریادهای الله اکبر و رای من کجاست از پنجرهها و پشتبامها، رخوت و ارعاب حاکم بر روز را شکست. این غرشهای شبانه پیام روشنی داشت؛ جامعه نه تنها مرعوب تهدیدها نشده، بلکه در حال آمادهسازی خود برای یک رویارویی بزرگتر و همبستگی عمیقتر در روزهای آینده است.
رود خروشان سکوت در امتداد خیابان انقلاب
سرانجام روز دوشنبه ۲۵ خرداد فرارسید؛ روزی که ابهت امنیتی سیستم را به طور کامل به چالش کشید و تصویری تاریخی خلق کرد. با وجود ممنوعیت رسمی وزارت کشور و خطونشان کشیدنهای پیاپی نهادهای نظامی، سیل خروشان جمعیت از میدان امام حسین به سمت میدان آزادی به راه افتاد. این بزرگترین تجمع اعتراضی در ایران پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ – تا آن روز – بود. میلیونها انسان در کنار هم گام برمیداشتند، اما یک ویژگی منحصربهفرد این حرکت را متمایز میکرد و آن راهپیمایی سکوت بود.
مردم با دهانهای بسته و دستانی که به نشانه اعتراض بالا رفته بود، پیامی قاطع از عقلانیت و مدنیت جامعهای را مخابره کردند که حق سلبشده خود را طلب میکرد. حضور کاندیداهای منتقد در میان موج جمعیت به این حرکت مشروعیتی دوچندان بخشید. اما این آرامش باشکوه و مدنی، برای ساختار قدرت که تاب تحمل هیچگونه مخالفت علنی را نداشت، قابل برتابیدن نبود. در اواخر مسیر راهپیمایی، هنگامی که جمعیت به میدان آزادی و نزدیکی پایگاه شبهنظامیان رسید، شلیک مستقیم نیروهای سرکوبگر از بالای ساختمان به سوی مردم بیدفاع آغاز شد. خونهای ریختهشده بر سنگفرشهای خیابان آزادی در عصر ۲۵ خرداد، پایان دوران اعتراض صرفا مسالمتآمیز و سرآغاز فصل جدیدی از انشقاق بزرگ در بدنه نظام بود.
یک گسست ابدی و بیبازگشت
وقایع این سه روز را نباید صرفاً یک بحران انتخاباتی زودگذر ارزیابی کرد. این برهه تاریخی، نقطه پایان توهم اصلاحپذیری ساختار از درون برای بخش عمدهای از جامعه و نخبگان ایران بود. حاکمیت با جراحی خشن خروجی صندوقهای رای، عملاً اعلام کرد که برای حفظ بقا و هژمونی خود، ترسی از کنار گذاشتن لایههای مشروعیت مردمی ندارد. این رفتار، هویت واقعی سیستمی را آشکار کرد که بیش از پیش به سمت انسداد کامل سیاسی حرکت میکرد.
حاکمیت در این مقطع دست به یک قمار بزرگ زد؛ با مهندسی نتایج و سرکوب خونین معترضان، ثبات کوتاهمدتی را از طریق ایجاد رعب و وحشت خریداری کرد، اما در درازمدت، سرمایه اجتماعی خود را به طور کامل سوزاند. گسست عظیمی که در این سه روز میان مردم و هسته سخت قدرت ایجاد شد، هرگز ترمیم نشد و سیستم از یک نظام با مشروعیت نیمبند، به یک دولت تماماً امنیتی و نظامی تغییر ماهیت داد که تنها تکیهگاهش نیروهای مسلح و نهادهای انتصابی بود.
از خرداد ۸۸ تا امروز؛ تکامل زنجیره خیزشهای مردمی
در تحولات جاری ایران نیز ردپای پررنگ آن سه روز خرداد ۸۸ را در تمام ارکان جامعه و اعتراضات معاصر میبینیم. جامعه امروز ایران وارث مستقیم سرخوردگی و البته تجربهای است که از سال ۸۸ آغاز شد، اما تفاوتی اساسی میان آن روزها و امروز وجود دارد؛ لایههای محافظهکاری و امید به چانهزنی در ساختار قدرت به طور کامل فرو ریخته است. در سال ۸۸ شعار محوری مردم رای من کجاست بود و فرآیندهای درونسیستمی مطالبه میشد، اما تجربه سرکوب آن سال، راه را برای اعتراضات دی ۹۶، آبان ۹۸ و در نهایت جنبش زن، زندگی، آزادی هموار کرد، جایی که مطالبات مستقیماً اصل موجودیت سیستم را هدف گرفتند.
از سوی دیگر، ترکیب معترضان نیز دچار دگردیسی شد؛ در سال ۸۸ هسته اصلی را طبقه متوسط شهری و دانشجویان تشکیل میدادند، اما امروز به دلیل فروپاشی کامل اقتصادی و تورم لجامگسیخته، لایههای فرودست جامعه نیز به صفوف معترضان پیوستهاند و پتانسیل انفجاری جامعه را چند برابر کردهاند. سیستم با رفتار خود نوعی خودآگاهی جمعی در مردم ایجاد کرد و امروز جامعه ایران متکثرتر اما در یک اصل همنظر است؛ ناکارآمدی ساختاری عمیقی وجود دارد که با هیچ انتخابات و مهرهچینی جدیدی برطرف نمیشود. روایتهای موازی جامعه از آن دوران به عنوان یک ضد روایت در برابر صداوسیمای حکومتی عمل کرده و نسلهای جدیدتر را مجهز به یک آگاهی تاریخی کرده است.
میراث یک دگرگونی بیبازگشت
سه روز سرنوشتساز خرداد ۱۳۸۸، ایران را در مسیر یک دگرگونی بیبازگشت قرار داد. حاکمیت شاید توانسته باشد در کوتاهمدت با داغ و درفش، خیابانها را خلوت کند، اما بذر خشم و آگاهی که در آن روزها کاشته شد، امروز به درخت تنومندی از مقاومت مدنی تبدیل شده است. جامعه ایران از آن روز آموخت که تغییر حقیقی نه از روزنههای مسدود صندوقهای رای منسوب به ولایت، بلکه از پایداری، همبستگی و استمرار حضور در کف خیابان رقم میخورد. بحران مشروعیتی که نظام در خرداد ۸۸ به آن مبتلا شد، یک بیماری مزمن و لاعلاج است که هر روز ابعاد جدیدتری از خود را در قالب نافرمانیهای مدنی گسترده و خیزشهای پیاپی نشان میدهد و آتشی زیر خاکستر است که هر لحظه امکان فوران دوباره دارد.