گروه سیاسی / ماهور ایرانی
بیستودوم خرداد ۱۳۸۸ فقط یک انتخابات نبود؛ نقطهای بود که شکاف میان حکومت و بخش بزرگی از جامعه ایران ناگهان از زیر پوست سیاست بیرون زد و به خیابان آمد. انتخاباتی که جمهوری اسلامی آن را نمایش مشارکت و مشروعیت میدانست، در چشم میلیونها ایرانی به بحرانی برای مشروعیت تبدیل شد. اعلام پیروزی محمود احمدینژاد با رقمی غیرمنتظره و سرعتی غیرعادی، نه تنها ستادهای انتخاباتی میرحسین موسوی و مهدی کروبی، بلکه بخش بزرگی از طبقه متوسط شهری، دانشگاهیان، فعالان سیاسی و حتی بخشی از بدنه سنتی نظام را شوکه کرد. همان شب که وزارت کشور نتایج را اعلام کرد، تهران آرام به نظر میرسید اما در واقع کشور وارد دورهای شده بود که اثراتش تا هفده سال بعد همچنان بر سیاست ایران سایه انداخته است.
انتخابات ۱۳۸۸ در فضایی برگزار شد که جمهوری اسلامی تصور میکرد پس از سه دهه از انقلاب، ساختار قدرت تثبیت شده و جامعه نیز به نوعی تعادل سیاسی رسیده است. مناظرههای تلویزیونی، حضور گسترده مردم در خیابانها و بازگشت شور سیاسی، امید تغییر از درون ساختار را زنده کرده بود. میرحسین موسوی که دو دهه از سیاست دور مانده بود، ناگهان به نماد مطالبه اصلاح و بازگشت به قانونگرایی تبدیل شد. کروبی نیز با زبان صریح و انتقادیاش بخشی از ناراضیان را نمایندگی میکرد. اما آنچه پس از اعلام نتایج رخ داد، همه معادلات رسمی را برهم زد.
اتهام تقلب گسترده از همان ساعات نخست مطرح شد. مخالفان حکومت معتقد بودند حجم آرای اعلامشده، سرعت شمارش و اختلاف فاحش میان فضای اجتماعی و نتیجه نهایی، نشانه مهندسی انتخابات است. حکومت هرگونه تقلب را رد کرد و رهبر جمهوری اسلامی نیز در نماز جمعه تاریخی خرداد ۸۸ عملاً پشت سر احمدینژاد ایستاد. اما بحران دیگر صرفاً اختلاف بر سر صندوق رأی نبود؛ مسئله به اعتماد عمومی گره خورده بود. میلیونها نفر که تا آن روز هنوز صندوق رأی را مسیر تغییر میدانستند، احساس کردند رأی آنان بیاثر شده است.
اعتراضات خیابانی به سرعت گسترش یافت. راهپیمایی سکوت در تهران یکی از بزرگترین تجمعات پس از انقلاب بود. جنبش سبز، بدون رهبری کلاسیک خیابانی اما با اتکا به شبکههای اجتماعی نوظهور، دانشگاهها و طبقه متوسط شهری، به نخستین چالش فراگیر جمهوری اسلامی در عصر جدید تبدیل شد. سرکوب نیز بیسابقه بود؛ بازداشتهای گسترده، کشتهشدن معترضان و تبدیلشدن نامهایی چون ندا آقاسلطان به نماد اعتراض، تصویر جمهوری اسلامی را در داخل و خارج دگرگون کرد. حکومت موفق شد خیابان را کنترل کند اما هزینه آن سنگین بود. برای نخستین بار بخشی از نیروهای قدیمی انقلاب نیز نسبت به روند قدرت معترض شدند و شکاف درون حاکمیت آشکار شد.
از نگاه بسیاری از تحلیلگران، سال ۱۳۸۸ نخستین ضربه سخت و پایدار به اقتدار سیاسی جمهوری اسلامی بود؛ نه به این معنا که حکومت در آستانه سقوط قرار گرفت، بلکه از این جهت که سرمایه اعتماد و مشروعیتش آسیب دید. تا پیش از آن، جمهوری اسلامی معمولاً بحرانها را با اتکا به ترکیبی از مشارکت انتخاباتی، ایدئولوژی و کنترل امنیتی مدیریت میکرد. اما پس از ۸۸، عنصر مشارکت و اعتماد به تدریج فرسوده شد و بخش امنیتی وزن بیشتری پیدا کرد. سیاست ایران از آن سال به بعد بیش از پیش امنیتی شد؛ فعالان سیاسی حذف شدند، رسانهها محدودتر شدند و نظارت بر جامعه شدت گرفت.
هفده سال بعد، جمهوری اسلامی همچنان پابرجاست اما دیگر همان نظام سیاسی پیش از ۸۸ نیست. مشارکت انتخاباتی به شکل محسوسی کاهش یافته، شکاف نسلها عمیقتر شده و بحرانهای اقتصادی، تحریمها و نارضایتی اجتماعی بر هم انباشته شدهاند. اعتراضات دی ۹۶، آبان ۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱ نشان دادند که نارضایتی دیگر محدود به طبقه متوسط شهری یا اصلاحطلبان نیست و به لایههای گستردهتری از جامعه رسیده است. اگر جنبش سبز عمدتاً خواهان اصلاح در چارچوب قانون اساسی بود، اعتراضات سالهای بعد رادیکالتر و بیاعتمادتر به ساختار رسمی شدند. در واقع ۸۸ را میتوان آغاز روندی دانست که به تدریج امید به اصلاح از درون را در بخشی از جامعه فرسوده کرد.
سرنوشت چهرههای اصلی آن انتخابات نیز خود روایتی از تغییرات سیاست ایران است. محمود احمدینژاد که در ۸۸ با حمایت کامل ساختار قدرت پیروز اعلام شد، چند سال بعد به تدریج از مرکز قدرت فاصله گرفت. اختلاف او با نهادهای اصلی نظام و رفتارهای غیرقابل پیشبینیاش باعث شد همان جریانی که روزی از او حمایت میکرد، به منتقدش تبدیل شود. احمدینژاد امروز چهرهای منزوی اما همچنان جنجالی است؛ سیاستمداری که گاه با مواضعی متفاوت ظاهر میشود اما دیگر جایگاه تعیینکننده سالهای ریاستجمهوریاش را ندارد.
محمود احمدینژاد در انتخابات ۱۳۸۸ نه فقط رئیسجمهوری مستقر، بلکه نماد آرایش جدید قدرت در جمهوری اسلامی بود؛ آرایشی که در آن سیدعلی خامنهای تصمیم گرفته بود توازن سنتی میان جناحهای جمهوری اسلامی را به سود جریان نزدیک به خود و نهادهای امنیتی ـ نظامی تغییر دهد. در آن مقطع، رقابت اصلی دیگر صرفاً میان احمدینژاد و میرحسین موسوی نبود؛ در لایه عمیقتر، نزاعی میان دو تصور از آینده جمهوری اسلامی جریان داشت؛ یک سوی ماجرا هاشمی رفسنجانی و شبکه تکنوکراتها و عملگرایان قدیمی نظام قرار داشتند که هنوز به نوعی تعادل میان جمهوریت، اقتصاد بازار و رابطه مدیریتشده با جهان فکر میکردند و سوی دیگر جریانی که احمدینژاد چهره سیاسی آن شده بود؛ جریانی مبتنی بر پوپولیسم، امنیتی شدن سیاست و تمرکز بیشتر قدرت در هسته سخت نظام.
حمایت آشکار رهبر جمهوری اسلامی از احمدینژاد در جریان انتخابات ۸۸ و بهویژه پس از اعتراضات، نقطه عطفی در ساختار قدرت بود. خامنهای عملاً نشان داد بقای سیاسی نظام را در ائتلاف با جریان امنیتی ـ ایدئولوژیک میبیند، نه در سازش میان جناحهای قدیمی جمهوری اسلامی. خطبه نماز جمعه خرداد ۸۸ نیز از همین منظر اهمیت تاریخی پیدا کرد؛ لحظهای که رهبر جمهوری اسلامی نه در جایگاه داور میان جناحها، بلکه در قامت حامی مستقیم یک سوی منازعه ظاهر شد. از آن پس، بسیاری از نیروهای قدیمی جمهوری اسلامی دریافتند دوران موازنه سنتی قدرت به پایان رسیده است.
هاشمی رفسنجانی بزرگترین بازنده پنهان آن انتخابات بود. او که سالها معمار تعادل در جمهوری اسلامی محسوب میشد، در ۸۸ هدف حملات مستقیم احمدینژاد قرار گرفت و برای نخستین بار نفوذش در ساختار رسمی قدرت به شکل جدی تضعیف شد. انتخابات ۸۸ در واقع آغاز حذف تدریجی نسل اول مدیران عملگرای جمهوری اسلامی بود؛ نسلی که تصور میکرد میتواند نظام را با انعطاف و سازگاری حفظ کند. پس از آن، نهادهای امنیتی و جریانهای نزدیک به سپاه نقش پررنگتری در تصمیمگیریهای کلان پیدا کردند.
اما تناقض بزرگ تاریخ سیاسی ایران در این بود که احمدینژاد، همان چهرهای که زمانی محصول حمایت کامل هسته سخت قدرت بود، در سالهای بعد به تدریج به چهرهای مسئلهساز برای همان ساختار تبدیل شد. اختلاف او با رهبر جمهوری اسلامی در دوره دوم ریاستجمهوری، ماجرای خانهنشینی یازدهروزه و ظهور حلقه نزدیکانش نشان داد که پروژه احمدینژاد از کنترل اولیه خارج شده است. او دیگر صرفاً مجری سیاستهای ساختار نبود؛ جاهطلبی سیاسی و رفتارهای غیرقابل پیشبینیاش باعث شد به تدریج از مرکز قدرت رانده شود.
در سالهای بعد و بهویژه پس از بازگشت دونالد ترامپ به سیاست آمریکا، نام احمدینژاد بار دیگر در تحلیلهای بیرونی مطرح شد؛ این بار نه به عنوان چهره محبوب جمهوری اسلامی، بلکه به عنوان سیاستمداری که میتواند شکافهای درونی نظام را تشدید کند. برخی رسانهها و تحلیلگران نزدیک به جریانهای تندرو در آمریکا و اسرائیل تلاش کردند او را به عنوان چهرهای قابل استفاده در سناریوهای فشار بر جمهوری اسلامی معرفی کنند. دلیل این نگاه نه محبوبیت واقعی احمدینژاد در غرب، بلکه تصور آنان از قابلیت او برای ایجاد بحران در ساختار قدرت ایران بود. احمدینژاد با حملاتش به بخشهایی از حاکمیت، دفاع از برخی شعارهای عدالتخواهانه و تلاش برای نمایش خود به عنوان صدای «مردم علیه ساختار»، برای برخی محافل خارجی به ابزاری بالقوه در پروژه بیثباتسازی تبدیل شد.
با این حال، تعبیر «گزینه ترامپ و نتانیاهو» بیش از آنکه یک واقعیت سیاسی تثبیتشده باشد، بخشی از جنگ روایتها درباره آینده جمهوری اسلامی است. نه ترامپ و نه بنیامین نتانیاهو هرگز به شکل رسمی از احمدینژاد به عنوان آلترناتیو حمایت نکردند، اما در فضای رسانهای و اتاقهای فکر ضد جمهوری اسلامی، این تصور وجود داشت که شکاف میان احمدینژاد و هسته اصلی قدرت میتواند به فرسایش درونی نظام کمک کند. برای جریانهای برانداز بیرونی، هر چهرهای که بتواند انسجام جمهوری اسلامی را تضعیف کند، بالقوه ارزش سیاسی پیدا میکند؛ حتی اگر همان فرد زمانی از ستونهای اصلی همان نظام بوده باشد.
سرنوشت احمدینژاد در نهایت به نمادی از چرخه فرساینده قدرت در جمهوری اسلامی تبدیل شد؛ سیاستمداری که روزی با حمایت کامل رهبر جمهوری اسلامی در برابر هاشمی رفسنجانی و اصلاحطلبان ایستاد و اعتراضات میلیونی ۸۸ را پشت سر گذاشت، اما سالها بعد خود به منتقد بخشی از همان ساختار تبدیل شد و در حاشیه سیاست قرار گرفت. این تغییر موقعیت نشان میدهد جمهوری اسلامی پس از ۸۸ نه فقط جامعه معترض، بلکه حتی بخشی از نیروهای برآمده از درون خود را نیز به تدریج مستهلک و حذف کرده است؛ روندی که امروز یکی از مهمترین نشانههای فرسایش سیاسی در ساختار قدرت ایران به شمار میرود.
میرحسین موسوی و مهدی کروبی اما مسیر دیگری را طی کردند. آنان از بهمن ۱۳۸۹ به حصر خانگی رفتند؛ حصری که بدون محاکمه رسمی سالها ادامه یافت و به یکی از نمادهای بحران سیاسی پس از انتخابات تبدیل شد. موسوی در این سالها به تدریج از یک سیاستمدار اصلاحطلب درون نظام به شخصیتی تبدیل شد که مواضعش رادیکالتر و فاصلهاش با ساختار رسمی بیشتر شد. کروبی نیز با وجود کهولت سن همچنان بر مواضع انتقادی خود باقی ماند. زهرا رهنورد، که در کنار موسوی در حصر بود، به یکی از چهرههای نمادین مقاومت مدنی تبدیل شد.
در این میان بسیاری از چهرههای سیاسی آن دوران یا از صحنه حذف شدند یا تغییر موقعیت دادند. اصلاحطلبانی که زمانی به تغییر تدریجی امیدوار بودند، با محدودیتهای گسترده روبهرو شدند و بخشی از پایگاه اجتماعی خود را از دست دادند. نسل جدید معترضان نیز دیگر پیوند عاطفی و سیاسی نسل ۸۸ با صندوق رأی را ندارد. جمهوری اسلامی توانست ساختار قدرت را حفظ کند اما بهای آن افزایش فاصله میان حکومت و جامعه بود؛ فاصلهای که هر بحران اقتصادی یا اجتماعی آن را آشکارتر میکند.
سیدعلی خامنهای پس از انتخابات ۱۳۸۸ وارد مرحلهای شد که بسیاری آن را مهمترین و پرهزینهترین تصمیم دوران رهبری او میدانند؛ تصمیمی که در آن حفظ انسجام ساختار قدرت بر حفظ اعتماد عمومی ترجیح داده شد. تا پیش از آن، رهبر جمهوری اسلامی تلاش میکرد در ظاهر فراتر از جناحبندیهای سیاسی بایستد و نقش داور نهایی را ایفا کند، اما بحران ۸۸ این تصویر را تغییر داد. حمایت آشکار او از محمود احمدینژاد و برخورد سخت با اعتراضات، جایگاه رهبری را از موقعیت «فصلالخطاب میان جناحها» به موقعیت «رهبر یک جناح مستقر در قدرت» نزدیکتر کرد. از همان نقطه، بخشی از مشروعیت مبتنی بر رأی و مشارکت عمومی آسیب دید؛ آسیبی که در سالهای بعد با کاهش مشارکت انتخاباتی و افزایش شکاف اجتماعی آشکارتر شد.
خامنهای پس از ۸۸ عملاً پروژه تمرکز قدرت را سرعت بخشید. نهادهای امنیتی، سپاه و ساختارهای غیرانتخابی وزن بیشتری پیدا کردند و جریانهای منتقد درون نظام یا حذف شدند یا به حاشیه رانده شدند. اگر دهه شصت و هفتاد دوران توازن نسبی میان جمهوریت و ایدئولوژی بود، پس از ۸۸ کفه قدرت بیشتر به سوی کنترل امنیتی و انسجام ایدئولوژیک سنگین شد. حکومت توانست اعتراضات را مهار کند، اما بهای آن فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی بود؛ فرسایشی که در اعتراضات بعدی خود را با شدت بیشتری نشان داد.
در سطح منطقهای نیز جمهوری اسلامی در موقعیتی پیچیده و مبهم قرار گرفته است. تهران طی دو دهه گذشته با گسترش نفوذ خود در عراق، سوریه، لبنان و یمن توانست به بازیگری تعیینکننده در خاورمیانه تبدیل شود، اما همین گسترش نفوذ هزینههای سنگینی نیز ایجاد کرد. تحریمها، فشار اقتصادی و درگیریهای مستمر منطقهای باعث شده بخشی از جامعه ایران سیاست منطقهای جمهوری اسلامی را عامل تشدید بحرانهای داخلی بداند. از سوی دیگر، ضربههایی که محور مقاومت در سالهای اخیر خورده، از جنگ غزه تا حملات اسرائیل به نیروهای نزدیک به ایران در سوریه و لبنان، نشان داده حفظ این نفوذ منطقهای دشوارتر از گذشته شده است.
سرنوشت جمهوری اسلامی اکنون بیش از هر زمان دیگری به مسئله «جانشینی» و آینده پس از خامنهای گره خورده است. او آخرین رهبر جمهوری اسلامی است که هم سابقه مستقیم حضور در انقلاب ۵۷ را دارد و هم از مشروعیت تاریخی آن نسل بهره میبرد. پس از او، نظام با پرسش دشواری روبهرو خواهد شد؛ اینکه آیا میتواند بدون کاریزمای انقلابی نسل اول، صرفاً با اتکا به ساختار امنیتی و اقتصادی خود دوام بیاورد یا نه. این ابهام فقط در داخل ایران وجود ندارد؛ قدرتهای منطقهای و جهانی نیز آینده جمهوری اسلامی را با تردید دنبال میکنند، زیرا هر تحول بزرگ در تهران میتواند کل موازنه خاورمیانه را تغییر دهد.
هفده سال پس از انتخابات ۸۸، جمهوری اسلامی هنوز سقوط نکرده و همچنان ابزارهای قدرت گستردهای در اختیار دارد، اما دیگر آن نظام مطمئن و برخوردار از اعتماد اجتماعی دهههای نخست نیست. نظامی که زمانی مشروعیت خود را از ترکیب ایدئولوژی، رأی مردم و مقاومت در برابر غرب میگرفت، امروز بیش از هر زمان دیگری بر کنترل امنیتی، مدیریت بحران و حفظ انسجام درونی تکیه دارد. شاید بزرگترین میراث سیاسی ۸۸ همین باشد؛ لحظهای که جمهوری اسلامی برای حفظ قدرت از بخش مهمی از سرمایه اجتماعی خود عبور کرد و وارد دورهای شد که آیندهاش بیش از هر زمان دیگری نامطمئن به نظر میرسد.
امروز وقتی به خرداد ۱۳۸۸ نگاه میشود، آن انتخابات فقط یک مناقشه بر سر آرا به نظر نمیرسد؛ بلکه نقطه آغاز دوران جدیدی در جمهوری اسلامی است. دورانی که در آن اعتماد عمومی آسیب دید، سیاست امنیتیتر شد و جامعه ایران وارد چرخهای از اعتراض، سرکوب و بیاعتمادی مزمن شد.
شاید حکومت در کوتاهمدت از بحران عبور کرد، اما زخم سیاسی ۸۸ هرگز به طور کامل ترمیم نشد و همچنان یکی از مهمترین گسلهای تاریخ جمهوری اسلامی باقی مانده است.